زنان شاهنامه: فرود و جریره

پ پ پ

25ـ پرستندگان فرود
(در داستان پادشاهی کیخسرو: کشته شدن فرود)

فرود فرزند سیاوش بود و مادرش جریره نام داشت. جریره دختر افراسیاب بود. افراسیاب نسبت به فرود کینه داشت. پیران برای اینکه فرود نوه افراسیاب از آسیب در امان باشد او و مادرش را به شهری موسوم به کلات نزدیک مرز ایران فرستاد.
چون کیخسرو پادشاه ایران گردید و برای انتقام خون پدر با افراسیاب به جنگ پرداخت، لشگری به سرداری طوس به توران فرستاد و سفارش اکید کرد که از راه کلات نروند ولی طوس که سرش از باد نخوت و غرور پر بود به گفته شاه ایران توجه نکرد و از راه کلات که نزدیک تر بود به طرف توران حرکت کرد. چون لشگر به نزدیکی کلات می رسد با فرود برخورد می کند و جنگ بین آنها در میگیرد و از سرداران ایران منجمله پسر و داماد طوس کشته می شوند و بالاخره فرود به دست سپاهیان ایران زخمی و به حالت نزع در کلات در نزد مادر از پای درمی آید.
مادر فرود، جریره، کلیه پرستندگان و دژ و اثاثیه آن را با اسبان به آتش می کشد. این واقعه اسفناک را از اشعار حکیم فردوسی بشنوید:
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید
دلیران دژ دار مردی هزار
به سوی کلات اندر آمد سوار
همان دخت پیران و مام فرود
روان پر ز تیمار و دل پر ز دود
به خواب آتشی دید کز دژ بلند
بر افروختی پیش آن ارجمند
بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر بسر
به مادر چنین گفت مرد جوان
که از غم چنین چند باشی نوان
اگر کشته خواهد مرا چرخ زار
نشاید آیا آسمان کارزار
به روز جوانی پدر کشته شد
مرا هم چو او روز برگشته شد
بکوشم بمیرم مگر مردوار
نخواهم از ایرانیان زینهار
سرانجام هر زنده مردن بود
خود این زندگی دم شمردن بود
سوی کوه یک سر برفتند پاک
چو گرگ درنده همه خشمناک
به پیش همه طوس بسته کمر
به دست اندرون تیغ تیز و سپر
ز ترکان نماند ایچ با او سوار
همی کرد تنها همان کارزار
به آورد گه گشت بازوش سست
ز گردان پس آن گاه کینه نجست
چو رهام و بیژن کمین ساختند
فراز و نشیبش همی تاختند
فرود جوان ترگ بیژن بدید
به زد دست و گرز از میان برکشید
همی خواست تا بر سرش برزند
به یک زخم خُود و سرش بشکند
توان گشت بیژن ز زخم جوان
رمیده ز سر هوش و از تن توان
چو رهام دید آن درآمد ز پشت
خروشان یکی تیغ هندی به مشت
عمود دگر بیژن گیو سخت
به زد بر سر و ترگ آن نیکبخت
به نزدیک دژ بیژن اندر رسید
به زخمی پی باره او برید
به دژ در شد و در ببستند زود
دریغ آن دل و نام جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش
همه غالیه جعد مشکین کمند
پرستنده با مادر از بن بکند
همی کند جان آن گزیده فرود
همه تخت موی و همه کاخ دود
چنین گفت چون لب ز هم برگرفت
که این موی کندن نباشد شگفت
کنون اندر آیند ایرانیان
به تاراج دژ تنگ بسته میان
پرستندگانم اسیران کنند
دژ و باره و کوه ویران کنند
همه پاک بر باره باید شدن
تن خویشتن بر زمین بر زدن
بگفت این و رخسارگان کرد زرد
برآمد روانش به تیمار و درد
دریغ آن سوار و جوانی او
به رزم اندرون کامرانی او
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی نماید به هفتاد دست
پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
جریره یکی آتشی برفروخت
همه گنج ها را به آتش به سوخت
یکی دشنه بگرفت از آن پس به دست
در خانه تازی اسبان به بست
شکم شان به درید و ببرید پی
همی ریخت بر رخ همه خون و خوی
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بر درید و برش جان بداد

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه  را به آواز می خوانند.»



آگهی
Loading Facebook Comments ...