زنان شاهنامه: سرگذشت دختران آسیابان و بهرام گور

پ پ پ

4ـ دختران آسیابان که همسر بهرام گور شدند
(در داستان پادشاهی یزدگرد: به زنی گرفتن بهرام دهقان آسیابان را)

بهرام گور اغلب به شکار می رفت و علاقه مفرطی به این کار داشت. یکی از این روزها که به شکار رفته بود به آسیابی رسید و دید که آتشی افروخته شده و گرد آن آتش سه، چهار دختر زیبا با دسته گلی به پایکوبی مشغولند. آنها تا بهرام را دیدند به سمت او دویده، به ستایـش او پرداختند و همین طور گرد آتش می گردیدند و می رقصیدند. بهرام به صدای آواز به سوی آنها رفت:
همه دشت یک سر پر از ماه دید
به شهر آمدن راه کوتاه دید

بهرام از آن ماه رویان جام می خواست. آن نکورویـان که گـوی زیبایـی از یکـدیگـر می ربودند به سمت شاه دویدند. نام آن ماه رویان چنین بود:
یکی مشک ناز و دگر مشکنک
یکی نازتاب و دگر سوسنک



آگهی

این مه رویان دختران آسیابان بودند. بهرام گور به آسیابان گفت: من خریدار هر چهارم و دستور داد آنها را به شبستان او ببرند. آسیابان تعجب کرد و نمی دانست آن سوار کیست. روز بعد صبح زود نماینده شاه پیش آسیابان آمد و گفت آن سوار شاه ایران، بهرام گور است و به تو مرزبانی عطا نموده.

15ـ دختر دهقان، همسر قباد و مادر نوشیروان
(در داستان پادشاهی قباد پسر پیروز: گریختن قباد از بند و به زنی گرفتن دختر دهقان و پناه گرفتن به یتالیان)
چون قباد به هیاطله و ترکان پناه برد در سر راه خود به قریه ای رسید و به منزل دهقانی وارد شد. دهقان را دختری بود بسیار زیبا که دل و دین از قباد بربود. همراه او مردی به نام زرمهر بود. قباد به او گفت برو به دهقان بگو که اگر دخترش همسری ندارد او حاضر است او را به همسری قبول کند. زرمهر با دهقان به گفتگو پرداخت:
بشد تیز و رازش به دهقان بگفت
که گر دختر خوب را نیست جفت
یکی پاک انبازش آرم بجای
که گردی به اهواز بر کدخدای

دهقان گفت من موافقم اگر او را لایق همسری می دانید زرمهر پیش قباد آمد و او را از موافقت پدرش آگاه ساخت:
بیامد خردمند نزد قباد
که این ماه بر شاه فرخنده باد

قباد دختر را به همسری خود درآورد و انگشتری که خراج کشوری بود بدو داد و به دختر سفارش انگشتری را نمود تا من رفته و مراجعت کنم.
قباد بعد از یک هفته ده را ترک گفت و پیش شاه هیاطله و ترکان رفت. پادشاه ترک از قباد پشتیبانی نمود و قباد در مراجعت به ایران به آن ده آمد و همسر خود را به ایران آورد. دختر دهقان مژده تولد پسری زیبا را به قباد داد:
همه مژده بردند نزد قباد
که فرزند بر شاه فرخنده باد
پسر زاد جفت تو در شب یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی

و نام کودک را که بعدها به انوشه روان معروف گردید، کسری گذاردند.

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید