زنان شاهنامه : زن جادو در هفت خوان رستم

پ پ پ

32ـ زن جادو در هفت خوان رستم
(در داستان هفت خوان رستم: خوان چهارم، کشتن رستم زن جادو را)

جهان پهلوان رستم دستان در سفر به مازندران و نجات شاه ایران و پهلوانان در خوان چهارم به مکانی زیبا و پر از درخت و گیاه می رسد. پهلوان نامدار ایران برای استراحت از رخش به زیر می آید و شادمان کنار چشمه آبی که منظره بسیار دلنشین و دلفریبی دارد می نشیند. ناگاه چشم رستم به جام زرینی پر از شراب می افتاد که به همراه آن گوشت بریان شده آهو آماده خوردن است و در سمت دیگر سفره ریحان و نمکدان گذارده اند.

چون تهمتن بدان بزم عالی نظر افکند و آن مائده آسمانی را یافت شکر یزدان در دل و جان به جای آورد و از دیدن آن اطعمه و اشربه لذیذ دچار شگفتی شد. این مکان جایگاه جاودان بود که چون صدای سم رخش رستم شنیدند خود را پنهان ساختند. رستم پیش رفت و جام زرین فام را برداشت و پر از شراب کرد و نوشید. تنبوری زیبا هم در آن مکان یافت. رستم نامدار آن را برداشت و پس از نوشیدن شراب شروع به زدن تنبور کرد. صدای تنبور و آواز سرود تهمتن به گوش جادو رسید. و خود را به صورت دختری نیکوروی و زیبا آراست و آهسته از کمین گاه بیرون خزید و با ناز و غمزه خود را کنار رستم کشانید و نشست.

رستم شکر بسیار کرد و بر لطف خداوند ارجمند آفرین گفت که در دشت مازندران شراب و کباب و تنبور و ماهروی زیبا یافت می شود. ولی رستم متوجه نشد که آن زن جادوست. زن جادو جام شرابی دیگر به دست رستم داد. رستم ناخودآگاه نام خدای بر زبان آورد و جام بستد و چون نام پروردگار به گوش جادو رسید رویش بگردید و سیاه شد. چون جادوان تاب شنیدن نام یزدان را ندارند. رستم بدو نگریست و دانست که زن جادوگر است. او را به بند کمند درآورد و گفت کیستی. همان طور که هستی خود را بنمای. زن جادو به شکل پیری شد گنده که بوی تعفن از او استشمام می شد و در داخل کمند بسیار مهیب و خطرناک به نظر می رسید. تهمتن با خنجر آبگون او را به دو نیم کرد و اکنون از استاد عالی مقام در این باره بشنوید:
خوان چهارم کشتن رستم زن جادو را
نشست از بر رخش و ره برگرفت
چمان منزل جاودان درگرفت
درخت و گیا دید و آب روان
چنان چون بود جای مرد جوان
چو رستم چنان جای بایسته دید
خداوند را آفرین گسترید
فرود آمد از اسب و زین برگرفت
به غرم و به نان اندر آمد شگفت
آبا مِی یکی نغز تنبور بود
بیابان چنان خانه سور بود
بگوش زن جادو آمد سرود
همان چامه رستم و زخم رود
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بپرسید و بنشست نزدیک اوی
تهمتن به یزدان نیایش گرفت
بر او آفرین و ستایش گرفت
که در دشت مازندران یافت خوان
می و رود با میگسار جوان
ندانست کو جادوی ریمن است
نهفته به رنگ اندر اهریمن است
یکی جام می بر کفش برنهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه برگشت جادو به چهر
روانش گمان ستایش نداشت
زبانش توان نیایش نداشت
سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون بدو بنگرید
بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه به بند
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
بر آن گونه کت هست بنمای روی
بپرسید و گفتنش چه چیزی بگوی
بر آن گونه کت هست بنمای روی
یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و افسون و بند
میانش به خنجر بدو نیم کرد
دل جاودان را پر از بیم کرد
وز آن جا سوی راه بنهاد روی
چنان چون بود مردم راه جوی

اکنون این واقعه را از شاهنامه حکیم دانشمند فردوسی طوسی بشنوید.
ادامه داستان  زنان شاهنامه  هفته آینده

درباره نویسنده:
جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...