زنان شاهنامه: زن جادو در هفت خوان اسفندیار

پ پ پ

33ـ زن جادو در هفت خوان اسفندیار
(در داستان هفت خوان اسفندیار: خوان چهارم کشتن اسفندیار زن جادو را)

در شبی تاریک اسفندیار رویین تن سپاه می راند تا هنگامی که اشعه زرین خورشید کلاه خود را برداشت و زمین را روشن ساخت و آفتاب چون گل خندید. اسفندیار سپاه را به برادرش پشوتن سپرد و یک جام زرین به دست گرفت و بدین گونه با یک تنبور زیبا جایگاه رزم را به پایگاه بزم آراست. همانطور سواره تنها در مرغزاری می رفت که بیشه ای از دور پدیدار گردید. گویی بهشت تیز سرشت است که سپهر در آن لاله کشت کرده و از بسیاری درخت، آفتاب به زمین نمی رسد، و نهرهای آب روان از هر گوشه و کنار به چشم می خورد.

اسفندیار از اسب پیاده شد و مکانی نیکو برگزید و جام شرابی سر کشید. چون سرش از باده ناب گرم شد تنبور برگرفت و به آوازی خوش شروع به خواندن و زدن نمود، و با خود گفت آیا شده در این بیشه ماهرویی پیدا شود و دل ما را شاد و از قید غم آزاد سازد تا کام دلی از او برگیرم.



آگهی

زن جادو که آواز اسفندیار شنید مثل گل سرخ در بهار خود را بیاراست و با خود گفت پهلوانی هژبر به دام من افتاده، و با لباس زیبا و جام می به دست از گوشه ای به سوی اسفندیار روان گردید. آن زن جادو رنگ و رویی بسیار زیبا و باطنی بی نهایت زشت داشت. همان طور که درباره جادوان نوشته اند مثل یک برگ گل خوشبو بود و به تن دیبـای چینـی داشـت و از او بوی مشک برمی خاست. او آهسته و آرام پهلوی اسفندبار جای گرفت. صورت زن جادو مثل دو گل در بهار بود. چون اسفندیار او را بدید صدای تنبور را بلندتر کرد و به خود گفت ای خدای یگانه و یکتا در کوه و بیابان مرا تو راهنمایی، در این بیشه هم مرا از تنهایی رهایی دادی. یافتم گل سرخی به نام پروردگار دادگر که دل و جان من او را می پرستند، در این مکان چنین پریچهری نظیف و لطیف به من نمودی. آن زن جادو را پیش خواند او هم با عشوه و کرشمه خود را کنار اسفندیار قرار داد. اسفندیار جام شرابی بدو داد و متوجه شد که زن جادوست، زنجیری که زردشت بدو داده بود به گردن زن جادو انداخت. زن جادو را تاب و نیرو نماند و خواست خود را از آن بند برهاند. اسفندیار نامدار دست به شمشیر آبدار برد و گفت: بر من نمی توان دست یافت اکنون سر وکار تو با شمشیر من است. در زیر آن زنجیر زن جادو به صورت پیری زشت و بد ترکیب ظاهر گردید که مویی سفید و رویی سیاه داشت. اسفندیار با خنجر براّن بر سر جادو زد و سر و گردن جادو در خاک و خون غلطید. چون زن جادو کشته شد آسمان تیره و تار گردید به طوری که چشم جایی را نمی دید و باد و گردی سیاه برخاست که روی خورشید را تیره و تار کرد. اسفندیار خود را به بالای تپه ای رساند و نعره برآورد. پشوتن با لشگر خود را بدو رسانید.

اکنون این واقعه را از شاهنامه حکیم دانشمند فردوسی طوسی بخوانید:
شب تیره لشگر همی راند شاه
چو خوشید بفراشت زرین کلاه
فرود آمد از بارگی چون سزید
ز بیشه لب چشمه ای برگزید
یکی جام زرین بکف بر نهاد
در آن دم که از می دلش گشت شاد
همان گاه تنبور دربرگرفت
سراییدن از کام دل در گرفت
زن جادو آواز اسفندیار
چو بشنید چون گل شد اندر بهار
چنین گفت کامد هژبری بدام
ابا جامه و رود و پر کرده جام
بسان یکی ترک شد خوبروی
چو دیبای چینی رخ و مشک بوی
به بالای سرو و چو خورشید روی
فرو هشته از مشک تا پای موی
بیامد به نزدیک اسفندیار
دو رخ چون گلستان و گل در کنار
جهانجوی چون روی او را بدید
سرود و می و رود برتر کشید
بجستم هم اکنون پریچهره ای
به بیشه درون زو مرا بهره ای
طلب کرد نزدیک خود ماهروی
بیامد همانگاه نزدیک اوی
یکی جام پر باده مشکبوی
بدو داد تا لعل گون کرد روی
چو دانست کو جادوی پرفن است
بداندیش و بدگوهر و بدتن است
یکی نغز پولاد زنجیر داشت
نهان کرده از جادو آژیر داشت
به بازو برش بسته بد زرد هشت
بگشتاسب آورده بود از بهشت
بینداخت زنجیر در گردنش
بدانسان که نیرو ببرد از تنش
زن جادو از خویشتن شیر کرد
جهانجوی آهنگ شمشیر کرد
بیارای از آنسان که هستی رخت
به شمشیر باشد کنون پاسخت
به زنجیر شد کنده پیری تباه
سر و موی چون برف و روی سیاه
یکی تیز خنجر بزد سر سرش
بخاک اندر آمد سرو پیکرش
یکی باد و گردی برآمد سیاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه
به بالا برآمد جهانجوی مرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
پشتوتن بیامد سبک با سپاه

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید