زنان شاهنامه: زنان شهر هروم و پادشاهی اسکندر

پ پ پ

30ـ زنان شهر هروم
(در داستان پادشاهی اسکندر: رسیدن اسکندر به شهر زنان و دیدن او شگفتی ها را)

اسکندر مقدونی در جهانگیری خود به شهری می رسد که اهالی آن شهر تماما زن بوده اند و اسکنـدر نـامـه ای بـه سـران زنـان شهـر می نویسد و آنها را به اطاعت از خود می خواند. مردی هوشیار به آن شهر گسیل می کند. چون سران بانوان نامه اسکندر را خواندند در پاسخ نوشتند که ما لشگری مرکب از سی هزار زن جنگجو داریم که هر یک از آنها پهلوانی بزرگ و دلاور را از بین می برند و در این شهر سی محله مرکزی و در هر محله سی هزار زن موجود است. به نظر می رسد که تو مرد خردمندی باشی اگر با ما جنگ کنی خواهند گفت اسکندر با زنان نبرد کرده و اگر شکست بخوری دیگر اعتباری برای تو باقی نمی ماند. اگر قصد تو آمدن به شهر ماست در سر راه تو برف و سرمای بسیار است و سرمای آن کشنده است و پس از گذشتن از شهر ما به مکانی خواهی رسید که شدت گرما هر کسی را از پای درمی آورد و پس از آن دریاست.
اسکندر در پاسخ زنان شهر هروم نوشت من قصد تصرف شهر شما را ندارم. من برای عدل و دانش در روی زمین آمده ام و از میان شما کسی که دانشمند باشد آیا یافت می شود یا خیر تا بتواند چگونگی زندگی شما را بیان کنـد و این که بدون مردان چگونه روزگار می گذرانید.

حکیم بزرگوار فردوسی چنین می سراید:
همی رفت با نامداران روم
بدان شارسانی که خوانی هروم
که آن شهر یکسر زنان داشتند
کسی بر در شهر نگذاشتند
سوی چپ به کردار جوینده مرد
که جوشن بپوشد به روز نبرد
سوی راست پستان بسان زنان
بسان یکی نار بر پرنیان
چو آمد سکندر بدان مرز و بوم
سرافراز با نامداران روم
یکی نامه بنوشت با رسم و داد
چنان چون بود مرد فرخ نژاد
بفرمود تا فیلسوفی ز روم
برد نامه نزدیک شهر هروم
چو دانا به نزدیک ایشان رسید
همه شهر زن دید و مردی ندید
چو آن نامه بر خواند دانای شهر
ز رای دل شاه برداشت بهر
بی اندازه در شهر ما برزن است
به هر برزنی ده هزاران زن است
ز چندین یکی را نبودست شوی
که دوشیزگانیم و پوشیده روی
به باید گذشتن به دریای ژرف
اگر خوش بود روز اگر باد و برف
تو مرد بزرگی و نامت بلند
در نام بر خویشتن بر مبند
که گویند با زن در آویختی
درآویختن نیز بگریختی
به پیش تو آریم چندان سپاه
که تیره شود روی خورشید و ماه
زن نامبردار نامه بداد
پیام دلیران همی کرد یاد
چو خواهی که با نامداران روم
بیایی بگردی به گرد هروم
چو با راستی باشی و مردمی
نبینی جز از خوبی و خرمی
به بود اندر آن شهر یک ماه شاه
چو آسوده گشتند شاه و سپاه
ز دریا گذر کردن زن دو هزار
همه پاک با افسر و گوشوار
سکندر پذیرفت و بنواختشان
بدان خرمی جایگه ساختنشان
چو شب روز گشت اندر آمد به شهر
به دیدار برداشت زن شهر بهر
کم و بیش ایشان همه باز جست
همی بود تا رازها شد درست
بپرسید هر چیز و دریا بدید
و ز آن روی لشگر به مغرب کشید
ادامه داستان  زنان شاهنامه  هفته آینده

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر
می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه
را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...