زنان شاهنامه: بیژن و منیژه

پ پ پ

26ـ دایه منیژه
(در داستان بیژن و منیژه: رفتن منیژه به جشنگاه و آمدن بیژن به خیمه منیژه)

این زن رابط بین منیژه و بیژن، دو دلداده است. چون بیژن به فرمان کیخسرو برای از بین بردن گرازان به دشت ارمانیان رفت و گرازان را تمامی از بین برد. او به فریب گرگین به جشنگاه منیژه دخت افراسیاب که در مرز ایران و توران بود رفت و زیر درخت سروی از اسب پیاده شد تا دمی استراحت نماید و ضمنن چشم به جشنگاه داشت. منیژه که در خیمه خود آرمیده بود ناگاه چشمش به زیر درخت سرو افتاد. جوانی برومند و زیبا که خط سبزش تازه دمیده دید. تعجب کرد و با خود گفت مگر سیاوش زنده شده یا این مرد از پریان است؟ او را به دایه خود نشان داد و دایه را روانه کرد تا از حال سوار زیبا استفسار کند. دایه به فرمان منیژه پیش بیژن آمد و جویای نام او شد. بیژن گفت من نه سیاوشم و نه از پریان، یک ایرانی آزاده ام نام من بیژن گیو می باشد و برای تماشا بدین جشنگاه آمده ام و چون آن بانو را درون خیمه دیدم فریفته او شدم. دایه می گوید این بانو منیژه دختـر افراسیـاب اسـت. بیژن به دایه می گوید اگربتوانی مرا به نزد او هدایت کنی هدیه نیکویی از من خواهی گرفت. دایه پیش منیژه آمده می گوید این سوار بیژن فرزند گیو است و پیام بیژن را به منیژه می دهد. منیژه از دایه خواهش می کند که بیژن را نزد او آورد زیرا او باعث آرامش جان و دل من است و دایه بازمی گردد که بیژن را به پیش منیژه بیاورد و منیژه از او استقبال می کند و هر دو از دیدار یکدیگر اظهار شادی می نمایند.

فریب دادن گرگین بیژن را:
بدو گفت گرگین که ای نیکخوی
به گیتی ندیدم چو تو جنگجوی
دل بیژن از گفت او شاد گشت
ندانست کش دل چو پولاد گشت
بخوردند باده، دو سه هر کسی
بکردند بازی و شادی بسی
پس آنگاه گرگین به بیژن بگفت
که از شیرمردیت ماندم شگفت
یکی جشنگاه است از ایدرنه دور
به دو روزه راه اندر آید به تور
پریچهر بینی همه دشت و کوه
به هر سو به شادی نشسته گروه
منیژه کجا دخت افراسیاب
درخشان کند باغ چون آفتاب
بگیریم از ایشان پریچهره چند
به نزدیک خسرو شویم ارجمند
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجنبیدش آن گوهر پهلوان
بیامد منیژه بدان دشت تور
خود و دختران سپهبد به سور
به توران زمین کس نبد همچو اوی
به بالا و دیدار بر روی و موی
نشستند خرم بدان جشنگاه
همه دشت پر شد ز خورشید و ماه
به بیژن پس آن داستان بر گشاد
وز آن جشن و رامش همی کرد یاد
به گرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا
بدو گفت گرگین برو شاد باش
همیشه ز اندوه آزاد باش
به گنجور گفت آن کلاه پدر
که در بزمگه بر نهادی به سر
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یاره گیو گوهر نگار
بپوشید رخشنده رومی قبای
به تاج اندر آویخت پر همای
به اسب اندر آورد پای و برفت
خرامان به نزدیک آن بیشه تفت
فرو آمد از اسب آنگاه زود
به زیر یکی سایه بید بود
کجا گم شد از پهلوان صبر و هوش
نهاده به آوای ایشان دو گوش
در اندیشه شد بیژن نامدار
که چون گیرد آن ماه گردون کنار
به رخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه دمیده به گرد سمن
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش بر آن مهر جوی

فرستادن دایه:
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند
نگه کن آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد یا پریست

سئوال دایه از زبان منیژه:
پری زاده ای یا سیاوخشیا
که دل را به مهرت همی بخشیا
که من سالیان تا بدین مرغزار
همی جشن سازم به هر نو بهار
ندیدم هرگز چو تو ماه روی
چه نامی تو و از کجایی بگوی
چو بشنید دایه ز دختر پیام
سبک رفت و می زد به ره تیزگام
چو دایه بر بیژن آمد فراز
بر او آفرین کرد و بردش نماز
پیام منیژه به بیژن بگفت
دو رخسار بیژن چو گل برشکفت
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از شهر آزادگان
منم بیژن گیو از ایران به جنگ
به رزم گراز آمدم تیز چنگ
گرم تو بر این کار یاور به وی
به تو بخشم این جامه خسروی
مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با من اندر به مهر آوری

آمدن دایه پیش منیژه:
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
به گوش منیژه رساند راز
گر آیی خرامان به نزدیک من
برافروزی این جان تاریک من

آمدن دایه بار دوم پیش بیژن:
فرستاده آمد همان رهنمای
دل و گوش بیژن به پاسخ سرای

آمدن بیژن به خیمه منیژه:
نماند آن زمان جایگاه سخن
خرامید از سایه سرو بن
به پرده درآمد چو سرو بلند
میانش به زرین کمر کرده بند
منیژه بیامد گرفتنش به بر
گشاد از میانش کیانی کمر

جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...