قسمت پایانی

زنان شاهنامه: بهرام گور و همسر نیکو نهاد پالیزبان

پ پ پ

35ـ همسر نیکو نهاد پالیزبان
(در داستان پادشاهی بهرام گور: کشتن بهرام اژدها را و رفتن او به خانه دهقان)

چون خورشید چادر تاریکی شب را از هم درید و روی خود را به جهانیان بنمود زن میزبان با شوهر خود گفت تو مقداری تخم برای بذر به آب انداز ولی در جایی قرار بده که آفتاب نخورد تا من گاو را از چرا آورده شیر بدوشم، برو این کار را انجام بده. بانوی میزبان گاو را از چرا آورد، علوفه و کاه پیش او ریخت و ظرف شیر را زیر پستان گاو نهاد. به پستان گاو دست مالید و نام خدای بر زبان آورد. با کمال تعجب پستان گاو را از شیر تهی یافت و دلگیر شد و به شوهر گفت دل شاه از عدل به سوی ظلم گردید و این از دیشب شده. شوی به زن گفت چرا فال بد می زنی. زن گفت ای همسر مهربان من بیهوده نمی گویم زیرا چون شاه ستمکار گردد دیگر ماه آسمان هم آن درخشندگی خود را ندارد و در پستانهای حیوانات شیر خشک می شود و کارهای زشت و ریاکارانه فراوان می گردد. در دشت گرگ مردم را می درد. مرد دانا از نادان می گریزد و تخم پرندگان در زیر آنها ضایع می گردد. چراگاه گاو من کم نگشته و از علوفه به او مضایقه نکردم. پستان این گاو از شیر خالی است. این گفتگوی بین زن و شوهر را بهرام شنید و از اندیشه دیشب پشیمان شد و با خود گفت سوگند به یزدان که دارنده این عالم است اگر من دیگر فکر ستم را بکنم مرا تاج و تخت میاد. آن بانوی یزدان پرست بار دیگر به پستان گاو دست مالید و نام خدای را بر زبان راند و گفت ای کسی که از پستانها شیر بیرون می آوری، همین که این گفته را گفت شیر از پستان گاو فوران زد. زن سر به سوی آسمان کرده گفت ای خداوند دادگر تو بیداد را داد کردی. آنگاه روی به شوهرش کرد و گفت خوشحال و شادمان باش که رای شاه برگشت و عادل شد. جهان آفرین بر ما بخشود. آن بانو از شیر شیربا پخت و پیش شاه آورد. شاه از آن خورد و سپس تازیانه خود را به شوهر زن داد و گفت این تازیانه را به شاخه درختی که نمایان باشد بیاویز. مراقب باش که باد آن را نیندازد و ببین چه کسانی پیش آن می آیند. شوهر زن تازیانه بگرفت و به درخت آویخت و مراقب بود. پس از چندی دید که سپاهیان بسیار در سرای صف کشیدند.

بانوی میزبان به شوهر گفت میهمان ما جز شاه کسی دیگر نیست. هر دو با شرم و آزرم خدمت رسیدند. عذر تقصیر بسیار خواستند. بهرام هر دو را نواخت و مرزبانی آن روستا را به آنها داد. در این باره حکیم بنام و والا مقام فردوسی طوسی چنین می سراید:
بهار آمد و خاک شد چون بهشت
بروی زمین بر هوا لاله کشت
همه جویباران پر از مشک دم
بسان گل تازه می شد به خم
بگفتند با شاه بهرام گور
که شد دیر هنگام نخجیر و گور
چنین داد پاسخ که مردی هزار
گزین کرد باید ز لشگر سوار
سوی تور شد شاه نخجیر جوی
جهان دید یکسر پر از رنگ و بوی
دو روز اندر آن کارها شد درنگ
همی بود بهرام با می بچنگ
سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج
زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج
به نخجیر شد شهریار دلیر
یکی اژدها دید چون نره شیر
به بالای آن موی بد بر سرش
دو پستان بسان زنان در برش
کمان را بزه کرد و تیر خدنگ
بزد بر بر اژدها بی درنگ
فرود آمد و خنجری برکشید
سراسر بر اژدها بر درید

رسیدن شاه به ده:
همی راند حیران و پیچان به راه
بخواب و به آب آرزومند شاه
چنین تا به آباد جایی رسید
ز هامون سوی درسرایی رسید
زنی دید بر کتف او بر سبوی
ز بهرام خسرو بپوشید روی
چنین گفت زن کای نبرده سوار
تو این خانه چون خانه خویش دار

رفتن بهرام به داخل خانه:
چو پاسخ شنید اسب در خانه راند
زن میزبان شوی را پیش خواند
حصیری بگسترد و بالش نهاد
به بهرام برآفرین کرد یاد
بخورد اندکی نان و نالان بخفت
بدستار چینی رخ اندر نهفت

سئوال شاه از بانوی میزبان:
زن پر منش گفت کای پاک رای
بدین ده فراوان کس است و سرای
همیشه گذار سواران بود
ز دیوان و از کارداران بود
یکی نام دزدی نهد بر کسی
که فرجام از آن رنج بیند بسی
بکوشد ز بهر درم پنج شش
که ناخوش کند بر دلش روز خوش
زن پاک تن را به آلودگی
بَرَد نام و یازد به بیهودگی
زبانی بود کان نیاید به گنج
ز شاه جهاندار این است رنج

اندیشه شاه:
چو بیدادگر شد جهاندار شاه
به گردون نتابد ببایست ماه
به پستان ها درشود شیر خشک
نباشد به نافه درون بوی مشک
زنا و ریا آشکارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود
بدشت اندرون گرگ مردم خورد
خردمند بگریزد از بی خرد

پشیمان شدن شاه:
چو شاه جهان این سخن ها شنود
پشیمانی آمدش ز اندیشه زود
اگر تاب گیرد دل من ز داد
از آن پس مرا تخت شاهی مباد

شناختن زن و شوهر میهمان خود را:
که شاها بزرگا ردابخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا
در این خانه درویش بد میزبان
زنی بی نوا شوی پالیزبان
که چون تو بر این جای مهمان رسید
بدین بی نوا میهن و مان رسید

مرزبانی دادن بهرام به آنها:
بدوگفت بهرام کای روزبه
ترا دادم این مرز و این بوم و ده
همیشه جز از میزبانی مکن
بر این باش و پالیزبانی مکن

رفتن شاه از آن ده:
بگفت این و خندان بشد زان سرای
نشست از بر باره باد پای
بشد زان ده بی نوا شهریار
بیامد به ایوان گوهر نگار
بزرگان ایران ز بهر شکار
بدرگاه رفتند سیصد سوار

پایان داستان  زنان شاهنامه

درباره نویسنده:
جمال الدین حائری در سال 1293 در ساری متولد شد. او شاهنامه خوانی را در 5 سالگی نزد برادر بزرگترش آغاز کرد. او این کتاب را در سال 1370 نوشت اما کتاب در تابستان 1383 برای اولین بار به چاپ رسید. جمال الدین حائری چند سال پیش درگذشت. پسر ایشان محمدرضا حائری در مقدمه کتاب در باره پدرش می نویسد: «هنوز در 90 سالگی چون به داستان سهراب می رسند و آن را به آخر می رسانند سخت می گریند و اگر سرحال باشند با 4 حالت و مایـه موسیقـی اشعـار شاهنامه را به آواز می خوانند.»

Loading Facebook Comments ...