زنان شاهنامه: بهرام گور و همسر نیکو نهاد پالیزبان

پ پ پ

35ـ همسر نیکو نهاد پالیزبان
(در داستان پادشاهی بهرام گور: کشتن بهرام اژدها را و رفتن او به خانه دهقان)

هر بهار بهرام گور عازم نخجیرگاه می شد. به او خبر دادند بهار رسیده و زمین چون بهشت شده و دشت و صحرا پر از گور و آهو گردیده. بهرام دستور داد هزار سوار انتخاب کنند و به دشت تور با سگان تازی و باز شکاری بروند و خود با سواران حرکت کرد. پس از شکار گور و غزال فراوان دو روزی در آن دشت توقف کرده روز سوم هنگام حرکت چشم شاه به اژدهایی افتاد که مثل شیر نر می غرید و به اندازه درازای او موی از سرش روییده بود و دو پستان مثل زنان به پهلو داشت.

شاه امان به اژدها نداد و تیر و کمان خود را به زه کرد و بر پهلوی اژدها رها کرد و دومین تیر را بر سر او فرود آورد که خونابه و زهر از پهلوی اژدها فرو ریخت. آنگاه بهرام از اسب به زیر آمد و با خنجری بّران سر اژدها را از هم درید. در دل اژدها مردی پدیدار شد که اژدها آن را خورده بود.

چون چشم شاه بر آن مرد بی نوا افتاد زار بگریست و آن مرد مرده را از دل اژدها بیرون کشید و پس از فراغت از کشتن اژدها بر اسب سوار شد و تنها حرکت نمود و چون بسیار خسته بود میل به غذا و خواب نمود. حین حرکت به دهی رسید و خانه و سرایی پدیدار شد.

بانویـی که با سبوی آب به داخل خانه می برد بهرام را دید. چون چشم بانو به بهرام افتاد روی خود را پوشانید ولی بهرام به روی خود نیاورد و از آن زن پرسید آیا اجازه هست که امشب را در خانه شما استراحت کنم یا به قریه دیگر بروم.

زن گفت ای سوار خانه خانه توست و این منزل را خانه خود بدان. بهرام از این گفته شاد شد و اسب به درون خانه راند. بانوی میزبان شوهرش را ندا داد و گفت اسب این میهمان را تیمار کن و کاه و یونجه بده و اگر جو خواستی برای اسب درجوال است. خود بانوی پاک دامن و پاک نهاد داخل اتاق شد و آن جا را تمیز نمود. حصیری در داخل اتاق افکند و بالش نهاد و به بهرام تعارف نمود که بنشیند و رفت آب خنک آورد و همین طور با خود می گفت همسر من چون میهمان در خانه ببیند در جای خشک می شود. سپس طعامی از تره و سرکه و ماست و نان پیش بهرام نهاد. بهرام ابتدا دست و روی خود را شست زیرا از کشتن اژدها گمان می کرد زهر او بر رویش نشسته. کمی نان خورد و با خستگی تمام بخفت و روی خود را با دستار چینی پوشاند. چون روز شد از خواب بیدار گردید. بانوی میزبان شوهرش را گفت آن قدر بد ادایی نکن و برو بره را بکش زیرا چنین به نظر می رسد این سوار بزرگمردی باشد که یال و کوپال دلاورانه دارد و شکل او بهرام شاه را ماند.

همسر فرومایه زن گفت برای چه باید بز را بکشم و تو چه اصراری داری ما نه نمک داریم نه هیزم. تو همه شب دوک می ریسی اگر بره را کشتیم این سوار خورد و رفت چه خواهی کرد، در زمستان سرما و باد و بوران این بره به دردمان می خورد. بیا حرف گوش کن ولی بانوی نیکوکار و مهمانواز به حرف همسرش گوش نکرد. زیرا او نیک نهاد و نیک پی بود و عاقبت شوهر را وادار کرد که بره را بکشد. زن برای آن سوار میهمان هریسه ای ساخت و غذایی به همراه تره و سبزی تازه و یک پای بریان بره به دست بهرام داد. شاه با کمال لذت طعام بخورد و دست و روی خود شست و چون شب شد برای شاه شراب و چنگ زن آورد. بهرام روی به بانوی میزبان کرده گفت ای زن کم سخنگوی برای من تعریف کن تا با سخنان تو شراب با حلاوت بخوریم و غم و درد را از بین ببریم. بگو از شاه ایران گله و شکایتی داردی یا از او شادمانی و خرسند. بانوی میزبان گفت شاه بسیار نیکوست آغاز و انجام کار او خوب است. بهرام گفت او ظالم است یا عادل و مردمان او را خوبی می گویند یا خیر. زن میزبان پرمنش گفت ای سوار پاک رای در این ره بسیار مردمان و خانه است که همیشه محل عبور سواران است. اگر کسی تهمت دزدی به کسی زند فرجام تهمت را می بیند. چرا برای پنج شش درم پول باید دل خوش کسی را ناخوش کرد و ضرر و زیانی از گفته ناپاکی که بانوی پاکدامنی را آلوده بدنامی کند و کسی توجه ننماید. بهرام از گفته زن به فکر فرو رفت و با خود گفت این زن راست می گوید و همین باعث می شود که من بدنام گردم با این وصف کسی از داد من سپاس ندارد پس چند مدتی ستمکاری پیشه کنم تا عدل و داد از بیداد فرق گذاشته شود. با این اندیشه آن شب خوابید و تمام شب دل شاه در فکر ستم بود.

چون خورشید چادر تاریکی شب را از هم درید و روی خود را به جهانیان بنمود زن میزبان با شوهر خود گفت تو مقداری تخم برای بذر به آب انداز ولی در جایی قرار بده که آفتاب نخورد تا من گاو را از چرا آورده شیر بدوشم، برو این کار را انجام بده. بانوی میزبان گاو را از چرا آورد علوفه و کاه پیش او ریخت و ظرف شیر را زیر پستان گاو نهاد. به پستان گاو دست مالید و نام خدای بر زبان آورد. با کمال تعجب پستان گاو را از شیر تهی یافت و دلگیر شد و به شوهر گفت دل شاه از عدل به سوی ظلم گردید و این از دیشب شده. شوی به زن گفت چرا فال بد می زنی.

زن گفت ای همسر مهربان من بیهوده نمی گویم زیرا چون شاه ستمکار گردد دیگر ماه آسمان هم آن درخشندگی خود را ندارد و در پستانهای حیوانات شیر خشک می شود و کارهای زشت و ریاکار فراوان می گردد. در دشت گرگ مردم را می درد. مرد دانا از نادان می گریزد و تخم پرندگان در زیر آنها ضایع می گردد. چرا گاه گاو من کم نگشته و از علوفه به او مضایقه نکردم. پستان این گاو از شیر خالی است. این گفتگوی بین زن و شوهر را بهرام شنید از اندیشه دیشب پشیمان شد و با خود گفت سوگند به یزدان که دارنده این عالم است اگر من دیگر فکر ستم را بکنم مرا تاج و تخت میاد. آن بانوی یزدان پرست بار دیگر به پستان گاو دست مالید و نام خدای را بر زبان راند و گفت ای کسی که از پستانها شیر بیرون می آوری همین که این گفته را گفت شیر از پستان گاو فوران زد. زن سر به سوی آسمان کرده گفت ای خداوند دادگر تو بیداد را داد کردی. آنگاه روی به شوهرش کرد و گفت خوشحال و شادمان باش که رای شاه برگشت و عادل شد. جهان آفرین بر ما بخشود. آن بانو از شیر شیریا پخت و پیش شاه آورد. شاه از آن خورد و سپس تازیانه خود را به شوهر زن داد و گفت این تازیانه را به شاخه درختی که نمایان باشد بیاویز. مراقب باشد که باد آن را نیندازند و ببین چه کسانی پیش آن می آیند. شوهر زن تازیانه بگرفت و به درخت آویخت و مراقب بود پس از چندی دید که سپاهیان بسیار در سرای صف کشیدند.

بانوی میزبان به شوهر گفت میهمان ما جز شاه کسی دیگر نیست. هر دو با شرم و آزرم خدمت رسیدند. عذر تقصیر بسیار خواستند. بهرام هر دو را نواخت و مرزبانی آن روستا را به آنها داد. در این باره حکیم بنام و والا مقام فردوسی طوسی چنین می سراید:
بهار آمد و خاک شد چون بهشت
برروی زمین بر هوا لاله کشت
همه جویباران پر از مشک دم
بسان گل تازه می شد بخم
بگفتند با شاه بهرام گور
که شد دیر هنگام نخجیر و گور
چنین داد پاسخ که مردی هزار
گزین کرد باید ز لشگر سوار
سوی تور شده شاه نخجیر جوی
جهان دید یکسر پر از رنگ و بوی
دو روز اندر آن کارها شد درنگ
همی بود بهرام با می بچنگ
سه دیگر چو بفروخت خورشید تاج
زمین زرد شد کوه و دریا چو عاج
به نخجیر شد شهریار دلیر
یکی اژدها دید چون نره شیر
به بالای آن موی بد بر سرش
دو پستان بسان زنان در برش
کمان را بزه کرد و تیر خدنگ
بزد بر براژدها بی درنگ
فرود آمد و خنجری برکشید
سراسر بر اژدها بر درید

رسیده شاه به ده:
همی راند حیران و پیچان به راه
بخواب و به آب آرزومند شاه
چنین تا به آباد جایی رسید
ز هامون سوی درسرایی رسید
زنی دید بر کتف او بر سبوی
ز بهرام خسرو بپوشید روی
چنین گفت زن کای نبرده سوار
تو این خانه چون خانه خویش دار

رفتن بهرام به داخل خانه:
چو پاسخ شنید اسب در خانه راند
زن میزبان شوی را پیش خواند
حصیری بگسترد و بالش نهاد
به بهرام برآفرین کرد یاد
بخورد اندکی نان و نالان بخفت
بدستار چینی رخ اندر نهفت

سئوال شاه از بانوی میزبان:
زن پر منش گفت کای پاک رای
بدین ده فراوان کس است و سرای
همیشه گذار سواران بود
ز دیوان و از کارداران بود
یکی نام دزدی نهد بر کسی
که فرجام از آن رنج بیند بسی
بکوشد ز بهر درم پنج شش
که ناخوش کند بر دلش روز خوش
زن پاک تن را به آلودگی
برد نام و یازد به بیهودگی
زبانی بود کان نیاید به گنج
ز شاه جهاندار این است رنج

اندیشه شاه:
چو بیدادگر شد جهاندار شاه
به گردون نتابد ببایست ماه
به پستانها درشود شیر خشک
نباشد به نافه درون بوی مشک
زنا و ریا آشکارا شود
دل نرم چون سنگ خارا شود
بدشت اندرون گرگ مردم خورد
خردمند بگریزد از بی خرد

پشیمان شده شاه:
چو شاه جهان این سخن ها شنود
پشیمانی آمدش ز اندیشه زود
اگر تاب گیرد دل من ز داد
از آن پس مرا تخت شاهی مباد

شناختن زن و شوهر میهمان خود را:
که شاها بزرگا ردابخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا
در این خانه درویش بد میزبان
زنی بی نوا شوی پالیزبان
که چون تو بر این جای مهمان رسید
بدین بی نوا میهن و مان رسید

مرزبانی دادن بهرام به آنها:
بدوگفت بهرام کای روزبه
ترا دادم این مرز و این بوم و ده
همیشه جز از میزبانی مکن
بر این باش و پالیزبانی مکن

رفتن شاه از آن ده: 
بگفت این و خندان بشد زان سرای
نشست از بر باره باد پای
بشد زان ده بی نوا شهریار
بیامد به ایوان گوهر نگار
بزرگان ایران ز بهر شکار
بدرگاه رفتند سیصد سوار

Loading Facebook Comments ...