«درست» یا «نادرست»

پ پ پ

نمي دانم چه كسي براي اولين بار به ‌اين حقيقت تلخ پي برد كه بشر «اشرف مخلوقات» است، چرا كه قدرت تشخيص و تميز دارد و قادر است خوب را از بد تشخيص دهد و دريابد چه چيزي درست و چه چیزی نادرست است.

تا آن ‌جا که معلوم شده اين صفت بارز و مهم در ابناء بشر گرچه مي ‌توانست آن‌ ها را واقعاً در جهت سعادت و بهروزي نوع خود و ديگر مخلوقات جاندار روي كره زمين هدايت کند ولي بدبختانه آن‌ طور که مشاهده می کنیم در جهت عکس آن حرکت نموده و سبب جنگ و جدال و برخوردهاي سهمگين بين آن‌ ها و نهايتا» تيره روزي همگان گرديده است.

از آن‌ جائي‌ كه ابناء بشر همراه با داشتن لقب پر طمطراق «اشرف مخلوقات» داراي صفات بارز ديگري مثل «حرص وطمع»، «حسادت» و «كینه» و هم ‌چنین «قدرت بيان» نيز مي ‌باشند پس قادرند براي رسيدن به ‌اهداف خود از قوه تشخيص و تميز خويش استفاده کرده و با قدرت بيان درست را نادرست و نادرست را درست جلوه دهند.



آگهی

نظر به‌ اين ‌كه ما قدرت بیان داریم و قادريم سخن بگوئيم، پس مي‌ توانيم دروغ هم بگوئيم، كه ناگفته پیداست از صفات ناپسند است. در عين حال كه مي ‌توانيم خوب را از بد تشخيص دهيم قادريم با قدرت بيان خود حق را ناحق و عكس آن را به‌ طرف مقابل به قبولانيم. با داشتن قدرت تشخيص به‌ خوبي مي ‌توانيم منافع خودرا ارزيابي و از آن به‌ سود خود بهره برداري كنيم. قادريم براي رسيدن به‌ مقاصد خود حيله به‌ كار بريم و چنان ‌چه لازم باشد از هر حربه اي براي رسیدن به‌ هدف و منظور خود استفاده كنيم.

براي دانستن آن لازم نيست راه دور برويد فقط كافي است قدري به‌ اطراف خود نگاه كنيد. در خيابان، محل كار، اتوبوس، مدرسه، رستوران و حتّي درخانه و درنشست و برخاست با برادر و خواهر خود نیز به‌ خوبي مي ‌توانيد به‌ اين حقيقت عريان دست يابيد.

به‌ این ترتیب باید اقرار كنم كه بنده به‌ عنوان يك انسان و اشرف مخلوقات مدّت ‌ها است که از داشتن قدرت تشخیص و تمیز بيزار شده‌ام چون هيچ‌ گاه قادر نبوده‌ام از آن به‌ درستی استفاده و براي كاربرد آن هميشه لازم می‌آمده تا موقعيّت اطرافيان خودرا نیز در زمان و مكان مناسب بررسي و بر طبق آن اقدام نمایم.

برای مثال اگر بخواهم طبق تشخيص خود كه فكر مي ‌كنم درست است كاري را انجام دهم بايستي خواست و نظر اطرافيان خودرا نيز درنظر بگيرم كه متأسفانه اغلب با تشخيص من هم‌ خوانی ندارند.

گاهي نظر ديگران را درست نمي ‌دانم ولي مجبور مي ‌شوم يا مجبورم مي ‌كنند آن‌ را به‌ پذيرم زيرا آن‌ها يا پدر و مادر، يا برادر و خواهر ويا رؤساي ما فوقم هستند كه معتقدند نظرشان درست است که قاعدتاً مجبور مي ‌شوم نظرشان را دربست قبول كنم. البته در این‌ گونه موارد عواملی چند چون احترام، ترس، خویشاوندی مانع از آن می ‌شود تا درمقابل آن‌ها ایستادگی کرده از نظر خود دفاع کنم. دراين‌ طور مواقع است كه از خود می‌پرسم: «پس قدرت تشخیص و تمیز من به‌ چه درد می‌ خورد وقتی نمی‌ توانم از آن به ‌درستی استفاده کنم».

مدتي است به ‌اين نتيجه رسيده‌ام هر كه زورش بيشتر و قويتر است قدرت تشخيص او هم بهتر است و همه ملزم هستند نظر او را به‌ پذيرند زيرا درغير اين‌ صورت با مشكلات زيادي روبرو خواهند شد.

زماني‌ كه كودكي بيش نبودم پدر و مادرم كه در آن‌ زمان قدرت تشخيص و تمیزشان بیشتر و بهتر از من بود، اندرز مي ‌دادند تا هميشه راستگو باشم و جز به‌ راستي سخن نگويم. مادرم هميشه به‌ گوشم مي‌ خواند: «دروغگو دشمن خداست».

پدرم مي‌ گفت: «دزدي كار بدي است، مال دزدي حرام است» و مادرم اضافه مي‌ كرد: «عاقبت كار دزدان در اين دنيا رفتن به ‌زندان و در آن دنيا سوختن در آتش جهنّم است».

پدر و مادرم خيلي چيزهاي ديگر هم در رابطه با درستي و نادرستي و خوب و بد به من مي ‌گفتند، بعنوان مثال: «آدم‌هاي خوب وجدان دارند و در انجام كارها هميشه وجدان را درنظر مي ‌گيرند» و يا «تجاوز به‌ مال مردم بد است» و يا «براي هركس حقي است كه بايد به‌ آن احترام گذارد» و از اين ‌قبيل نصايح كه اطمينان داشتم همه آن‌ها بر آمده از قدرت تشخيص و تميز و هم‌چنين تجربه چندين ساله زندگي آن‌ ها است.

چون پدر و مادرم را خيلي دوست داشتم هميشه سعي مي ‌كردم برطبق راهنمائي‌ آن‌ها و هر آن‌چه که به‌ من گفته‌ اند رفتار كنم ولي متأسفانه از همان اوان كودكي و در اوّلين تجربه زندگيم در دوران دبستان در مورد راستگوئي با شكست روبرو شدم به‌ اين ترتيب كه روزي مشاهده كردم يكي از دوستان هم‌ كلاسم مداد شاگرد بغل دستي‌ اش را برداشته در کیفش گذاشت، وقتي به ‌دنبال شکایت شاگردی که مدادش را گم کرده بود از طرف آموزگار مورد سؤال قرار گرفتم با‌ اين‌ كه مي ‌دانستم كار بدي مي‌ كنم ولی نتوانستم راست بگويم و دزد را نشان دهم زيرا نمي‌ توانستم دوستم را لو بدهم و ناچار به‌ دروغ اظهار بي ‌اطلاعي كردم و چون موضوع بدون هيچ دردسري براي دوستم كه مداد را دزديده بود خاتمه يافت به‌ نتايج زير رسيدم:
اولاً فهمیدم كه دزدي كار بدي است زيرا با شكايت شاگردي كه مدادش دزديده شده بود همه از مدير و ناظم و معلم با تلاش هرچه بیشتر دنبال دزد مي ‌گشتند تا او را به‌ سزاي عمل خلافش برسانند.

ثانياً دريافتم اگر معلوم نشود دزد كيست نه تنها تنبيه نمي ‌شود كه مالك يك مداد مفت و مجاني نيز ‌گردیده است، البته به ‌آتش جهنم سوختن دزد نيز چون بايد در دنياي دیگري اتفاق بيفتد ـ كه درآن موقع هيچ برايم ملموس نبود وهيچ‌ گونه رابطه عملي با آن نداشتم ـ زياد برايم نگران كننده نشد و راجع به‌ آن فكر نكردم.

ثالثاً بعد از آن چون ترسم از دروغ گفتن ريخته بود بدون اين‌ كه به‌ پدر و مادرم چيزي بگويم روزها با بچه‌ هاي مدرسه كه آن‌ها هم از قبل به‌ نتايجی مشابه من رسيده بودند تا مي‌ توانستيم به ‌يكديگر دروغ مي ‌گفتيم و كيف مي‌ كرديم.

وقتي قدري بزرگتر شدم ديدم تنها ما بچه‌ها نبوديم كه در مدرسه به ‌هم دروغ مي‌ گفتيم، همه مردم از كاسب و مشتري، خريدار و فروشنده، همسايه با همسايه، زن با شوهر، برادر با برادر و خلاصه همه مردم كه آن‌ها هم خودشان را اشرف مخلوقات مي‌ دانند و حس تميز و تشخيص هم دارند به‌ يكديگر دروغ مي ‌گویند و به‌ نظر هم نمي ‌رسد كه دشمن خدا باشند زيرا عده زيادي از آن‌ها را مي ‌شناختم كه نماز مي ‌خواندند و روزه مي‌ گرفتند و روزهاي جمعه و اعياد مذهبي هم در نماز جماعت شركت مي ‌كردند و حتّي بعضي از آن‌ ها را مي ‌شناختم كه به‌ مكّه رفته و خانه خدا را هم زيارت كرده و لقب پر طمطراق «حاجي آقا» و یا «حاجیه خانم» را هم جلوي اسمشان يدك مي كشيدند.

به‌ وضوح مي‌ ديدم بقال و عطار و قصاب محل خيلي راحت ـ اگر نگويم دزدي ـ ولي كم فروشي و بد فروشي مي‌ كنند و براي چند ريال سود بيشتر به‌ خلق‌الله دروغ مي ‌گويند، در حالي ‌كه اطمينان داشتم قوه تشخيص و تميز آن ‌ها خوب كار مي‌ كند، آن‌ها هم نه‌ تنها دشمن خدا نبودند و به ‌زندان نمي‌ افتادند بلكه در نزد اهالي محل احترامي بيش از ديگران داشتند و در مجامع عمومي مردم جلوي پاي آن‌ ها بلند شده اسامي آن‌ ها را با احترام بر زبان مي‌ راندند زيرا از قديم شنیده بودند كه «كاسب حبيب خداست.»

ضمناً از آن‌ جائي كه مي‌ ديدم قصّاب محل با چرب‌ تر كردن سهميه گوشت مأمورين دارالحكومه هيچ‌ گاه مورد توبيخ و سرزنش حكومت ـ در صورت شكايت اهالي محله كه گوشت فاسد شده و يا تماماً لثه و استخوان دريافت كرده بودند ـ قرار نمي ‌گيرد بيشتر به‌ اين باور مي ‌رسيدم كه «كاسب حبيب خداست.»

در آن زمان اگر برحسب تصادف به‌ اشتباه بزرگتر‌ها پي مي ‌بردم و مي‌ خواستم آن را اصلاح كنم خونشان به‌ جوش مي ‌آمد و فوري دهانم را با اين جمله كه: «تو هنوز بچه ‌اي و دهانت بوي شير مي ‌دهد» و يا «به تو نيامده كه از اين حرف ‌هاي گنده گنده بزني» و يا «تو هنوز به ‌سن بلوغ نرسيده ‌اي تا بتواني خوب را از بد تشخيص دهي» و از اين قبيل كلمات، مي ‌بستند.

وقتي آن قدر بزرگ شدم كه به ‌زعم آن‌ ها توانستم خوب را از بد تشخيص دهم كارم بازهم مشكل ‌تر شد زيرا حالا دیگر درپشت هر اعتراضي به‌ گفتار و يا كردار نادرست اطرافيانم چون به‌ سن بلوغ رسيده و عاقل و بالغ شده بودم با يك چشم غّره غضب آلود و يا يك سيلي آبدار از طرف مقابل مواجه مي ‌شدم. چند بار هم به‌ علت پافشاري درعقايد درست خود ـ كه برآمده از قدرت بيان وحس تشخيص و تميزم بود ـ با بيني شكسته و خون آلود به‌ خانه رفتم.

هر روز كه مي‌ گذشت اين صفت مميزه آدمي بيشتر كار دست من مي ‌داد و روزگارم را سياه مي‌ كرد زيرا به‌ وضوح مي‌ ديدم كه مردم ازاين صفت برتر تنها درجهت وارونه جلوه دادن حقايق و واقعيت‌ها استفاده مي ‌كنند و براي اثبات نادرستي ‌هايشان از به‌ كار بردن زور و حيله و حتي قتل‌ نفس هم کوتاهی نمی ‌کنند.

در دوران تحصيل در دانشگاه چون مي ‌خواستم با قدرت بيان از حقوقم كه تشخيص داده بودم كاملاً قانوني است دفاع كنم دستگير شدم و چون فكر مي‌ کردم كار نادرستي انجام نداده ‌ام روي حرفم ايستادم كه نهايتاً محكوم به‌ زندان و چند سال محروم از ادامه تحصيل شدم.
سال‌ها از پي هم مي ‌گذشت، دوران تحصيل سپري گرديد و زمان كار در رسيد. در محيط كار هم چون برخود واجب مي‌ ديدم درست و راستگو باشم سال‌ ها در يك پست درجا زدم. درخواست ‌هاي ترفيع رتبه ‌ام از طرف رؤساي مافوقم برمي ‌گشت و با آن موافقت نمي ‌شد. يك روز باخبر شدم كه رئيس مافوقم در جواب رئيس كارگزيني كه علت عدم موافقت اورا با ترفيع رتبه من جويا شده جواب شنيده بود كه: «اين آدم، عوضيه».

هرچه فكر كردم نفهميدم كجاي من عوضيه، با خود گفتم «نكند تازگي‌ها حس تشخيصم عوضي كار مي ‌كند» ولي پس از تبادل نظر با بعضي از دوستان صميمي به‌ اين نتيجه رسيدم كه بهتر است براي موفقيت در كارها قدري از به‌ كار بردن صفت بارز (تشخیص و تمیزم) خودداري كنم تا شايد اوضاع كمي بهتر شود.

حالا سال‌ها است ازدواج كرده‌ام و صاحب فرزنداني چند شده‌ام كه هر روز بزرگ و بزرگتر مي‌ شوند. چند روز قبل همسرم گفت: «نگاه كن، بچه‌ ها بزرگ شده‌ اند، حالا ديگر موقعش رسيده تا كم كم راه و رسم زندگي را به ‌آن‌ ها بياموزي».

پیشنهاد درستی بود ولي هرچه فكر كردم نفهميدم چه مي ‌توانم به‌ آن‌ها ياد بدهم. اگر بخواهم همان اندرزهائی را كه ازپدر و مادرم فرا گرفته ام به ‌فرزندانم نیز ياد بدهم كه روزگاري بهتر از من نخواهند داشت و من به‌ هيچ‌ وجه نمي‌ توانستم مسئوليت خطير آن ‌را به‌ گردن گيرم، درعين حال هرگز نمي ‌توانستم به‌ آن‌ ها بگويم كه دزدي، دروغ و كلاهبرداري كار خوبي است. هرگز قادر نبودم به ‌آن‌ها بگويم براي موفقيت در زندگي و كارهايشان وجدان را كنار گذارده از شانه‌هاي ديگران به ‌عنوان نردبان ترقي استفاده كنند و يا ………. پس رو به‌ همسرم كرده گفتم: عزيزم، بهتر نيست به‌ جاي نصايحي كه ديگر كارساز نيستند چند سالي صبر كنيم تا خودشان بزرگ شده به ‌سني برسند كه قادر گردند بدون كمك ديگران از قدرت تشخيص و تميز خود براي يافتن راه صحيح زندگي و آينده شان استفاده كنند.

همسرم كه بانوئي است به‌ طور کامل با معتقدات مذهبي، سري به‌عنوان تأييد تكان داد و گفت: مثل اين ‌كه اين ‌طور بهتر است و ما هم پس از مرگ «فشار قبر» نخواهيم داشت. جولای 2002

خرداد 1388

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...