برگی از دفتر خاطرات

داستان غلام و کیسه زر

پ پ پ

وقتي بچه بودم و گهگاه به مناسبتي در محفل هاي خانوادگي دور هم جمع مي شديم، پدر بزرگ براي اين كه از شيطنت بچه ها جلوگیری کند تا جلو دست و پاي بزرگترها را نگيرند آن ها را دور خود جمع مي كرد و برايشان قصه مي گفت. بچه ها نيز كه مي دانستند قصه هاي پدر بزرگ شيرين و به دل نشستني است بازي و شيطنت را كنار مي گذاشتند و دور او جمع مي شدند.

راستش اين كه ما هيچ وقت علاقه اي به گوش كردن صحبت بزرگترها نداشتيم زيرا موضوع صحبت آن ها اصولاً چيزي نبود كه توجه ما را به شنيدن آن جلب كند. براي مثال:
«حسين آقا» پسرعمه من كه مغازه معاملات ملكي داشت دائماً از خانه هاي كلنگي صحبت مي كرد كه مي توان آن ها را خريد و كوبيد و توش چند دستگاه ساختمان ساخت و يا از زمين هاي دو نبشي صحبت مي كرد كه مي شد از توش چند دهنه مغازه درآورد».

«يا حسن آقا شوهر خاله ام كه تو بازار كار مي كرد و دائماً از عدل و طاقه هاي پارچه صحبت مي كرد كه قرار است با كشتي وارد شوند و او بايد كلي پول گمرگ و عوارض و سود بازرگاني بابت آن ها بپردازد و نمي داند آن ها را چگونه بفروشد تا ضرر نكند».
هم چنین دائي مادرم كه هميشه صحبت از زخم معده اش مي كرد و مي گفت: «اين زخم بي پير چنـد سـال است دست از سر من برنمي دارد و اجازه نمي دهد يك شكم غذاي تند و تيز حسابي بخورم».



آگهی

و يا خاله خانم كه همش غيبت در و همسايه را مي كرد و از همه گلايه داشت كه: «با اینکه هر ماه من به مجلس روضه خوانی همسایه ها می روم آن ها اول هر ماه از آمدن به مجلس روضه خواني من دریغ می کنند» و ازاين قبيل حرف ها كه اصلاً ربطي به ما نداشت.

پدر بزرگ قبل از اين كه شروع به گفتن قصه کند اول تو صندلي راحتي خودش كمي جا به جا مي شد و بعـد از ایـن کـه کـاملاً جـا می افتاد كم سن و سال ترين و شيطان ترين بچه را گرفته در بغل خودش مي نشاند زیرا مي دانست که او قبل از به پايان رسيدن قصه حوصله اش سر می رود و از ميان جمع فرار می کند و دوباره سر و صدا به راه می اندازد. وقتي شروع به صحبت مي كرد ما بزرگترها نيز همه سراپا گوش مي شديم و چشم به دهان او مي دوختيم.

قصه هاي او همیشه شيرين و آموزنده بود و در عین حال آخر همه آن ها به خير و خوشي پايان مي يافت به طوري كه همه بچه ها درپايان با احساس خوبي از شنيدن داستان به خانه هایشان مي رفتند.

درحال حاضر با اين كه سال ها گذشته و پدربزرگ از ميان ما رفته ولي موضوع قصه هاي او هميشه برايم تازگي دارد و هر روز به مناسبتي مرا به ياد گذشته ها خودم می اندازد.

حالا كه خود پير و پدربزرگ شده ام اغلب سعي دارم هميشه با زنده نگه داشتن خاطرات او و با پيروي از سبك و سياق همیشگی اش، در محفل هاي خانوادگي بچه ها را دور خود جمع و قصه هائي را كه از او شنيده ام برايشان تعريف كنم.

چندی قبل در يكي از جلسات خانوادگي صحبت از جنگ ميان آمريكا و صدام حسين به ميان آمد. همه متفق القول اين سؤال را مطرح مي كردند كه: «چرا آمريكا زماني كه صدام حسين بر سر سربازان ايراني و شيعيان جنوب عراق و كردها بمب هاي شيميائي می ریخت هيچ كدام از دست اندركاران حكومت های بزرگ به خصوص آمريكا به عمل او اعتراض نکردند ولي امروز كه بحث بحران انرژی مطرح شده و کشورهای بزرگ به سرکردگی آمریکا در نظر دارند دست روی منافع نفتی خاورمیانه بگذارند قصد دارند به بهانه های واهی به عراق حمله می کنند و درصدد هستند تا به اصطلاح خودشان صدام حسين را مجازات نمایند.

با اين كه تصميم داشتم براي بچه ها قصه بگويم ولي وقتي ديدم موضوع صحبت بزرگترها خيلي داغ است براي آرام كردن آتمسفر فضای موجود از آن ها خواستم اجازه دهند تا داستاني را كه از پدر بزرگ شنيده ام و بی مناسبت به حوادث امروز دنیا نیست براي آن ها تعريف كنم.

وقتی همه ساکت شدند گفتم: در زمان قديم كه راه ها نا امن و مسافرت از يك نقطه به نقطه دیگر با خطرهجوم دزدان و راهزنان و از دست دادن مال و منال مسافران و گاهي اوقات جان آن ها در ميان بود اغلب ثروتمندان آن زمان براي حفظ جان و مال خود هنگام مسافرت يك يا چند نگهبان و محافظ استخدام کرده همراه خود مي بردند.

يكي از ثروتمندان آن زمان در هنگام یک مسافرت طولانی مرد تنومند و قوي هيكلي را كه غلام می نامیدند براي حفاظت خود و خانواده اش استخدام كرد و هنگام حركت يك كيسه زر به عنوان اجرت كار به او داد و قرار شد در صورتی که او و خانواده اش را به سلامت به مقصد برساند كيسه زر دیگری نيز به او بپردازد.

طبق روال آن زمان كه هيچ قافله اي در مسافرت از دستبرد دزدان و راهزنان در امان نمي ماند قافله كوچك آن ها نيز در طول سفر مورد حمله راهزنان قرار گرفت.

راهزنان اول به سراغ مرد ثروتمند و خانواده اش رفتند و هرچه از طلا و جواهر و اشياء گرانبها با آن ها بود گرفتند. در تمام این مدت غلام مستحفظ او كوچكترين عكس العملي براي دفاع و جلوگیری از دستبرد اموال مرد ثروتمند و حفظ و حمايت آن ها از خود نشان نداد.

هنگامي كه دزدان مشغول لخت كردن مرد ثروتمند و خانـواده اش بودنـد او مرتبـاً فرياد مي زد و از غلام مي خواست كه كاري بكند و جلـو دزدان را بگيـرد ولي غلام هر بار جواب مي داد: «قربان هنوز خونم به جوش نيامده است».

تا اين كه راهزنان از لخت كردن مرد ثروتمند و خانواده اش فارغ شده به سراغ غلام رفتند تا مانند ديگران او را هم لخت کنند.

غلام که جان خود و كيسه زرش را در خطر ديد ناگهان دست به چماق برد و در يك چشم به هم زدن دزدان را تار و مار كرد و تمام طلا و جواهر و اشياء قيمتي مرد ثروتمند و خانواده اش را از آن ها باز پس گرفت و ثابت كرد «وقتي خونش به جوش آيد قادر است چه كارها انجام دهد».

وقتي داستان پدر بزرگ به این جا رسید همه مات و مبهوت به من نگاه كردند و اين سؤال در ذهن همه به وجود آمد كه يعني «عمو سام نيز وقتی منافع خود را در خطر دیده، خونش به جوش آمده و دست به چماق برده است؟؟».

من كه اين را از نگاهشان خوانده بودم سرم را تكان داده گفتم: «البته همه می دانید که در دنیای امروز نفت سیاه و بد بو و خیلی منابع دیگر مانند اورانیوم ومس و کادیوم و…………را ارزشش از طلا و جواهر برای عمو سام و برادران هم پیاله اش انگلیس و فرانسه و………بیشتر است و آن ها خودرا در تصاحب چاه های نفت عراق ذیحق تر از مردم عراق و صدام حسین می دانند! و برای تصاحب آن خونشان به جوش آمده است».

درخاتمه وقتی دیدم بچه ها از این که بجای قصه های پدر بزرگ وارد سیاست شده ام ناراحت هستند و جسته گریخته شکایت را شروع کرده اند معذرت خواسته به آن ها قول دادم دفعه دیگر حتماً برایشان از قصه های پدر بزرگ تعریف کنم.

تابستان سال 2010

***

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...