گفتگوی سلام تورنتو با پروفسور هما هودفر

خاطرات یک مردم شناس از زندان اوین

پ پ پ

دکتر هما هودفر پروفسور مردم شناسی از دانشگاه کنکوردیای مونتریال در فوریه گذشته برای دیدار بستگان و نیز ادامه کارهای مطالعاتی خود در زمینه وضعیت زنان در کشورهای خاورمیانه به ایران رفت. او در روز 9 مارچ درست یک روز قبل از بازگشت، تحت پیگرد و بازجویی قرار گرفت که تا سه ماه ادامه داشت و سپس از نیمه اول ماه جون به مدت 112 روز در زندان اوین زندانی شد. پروفسور هودفر سرانجام در ماه سپتامبر از زندان آزاد شد و به کانادا بازگشت.

جمعه سوم مارچ به دیدار دکتر هما هودفر رفتیم. هماهنگی برای این مصاحبه توسط آماندا قهرمانی صورت گرفته بود. آماندا قهرمانی خواهرزاده خانم هودفر و وکیل، مدافع حقوق زنان و مدیر مرکز کانادایی برای عدالت بین المللی است. هنگامی که پروفسور هودفر در ایران بازداشت و زندانی بود، آماندا قهرمانی نقش به سزایی در آگاه ساختن افکار عمومی داشت.

در هتل هالیدی این در دان تاون تورنتو با خانم هودفر به گفتگو نشستیم. آماندا قهرمانی نیز در این ملاقات حضور داشت. گفتگو با اشاره به بی خوابی های ایشان در ایام زندان که آثارش هم اکنون نیز باقی است آغاز شد (بخشی از این گفتگو را که به جنبش زنان در ایران و خاورمیانه مربوط می شد هفته گذشته برایتان درج کردیم) :



آگهی

پروفسور هما هودفر: روزهای اول پس از آرادی از اوین صبح ها خندان بیدار می شدم ولی عصر که می شد بدنم بسیارخسته و بدون انرژی بود. خوابم هم نمی برد. مساله بیخوابی من اگرچه تا حدی تعدیل یافته ولی هنوز همچنان ادامه دارد. در اوین بزرگترین مشکل سلامتی من بی خوابی بود ولی با وجود اینکه خانم های نگهبان کاملن اگاه بودند که من نمیتوانم بخوابم ودیده بودند که من یا نشسته ام ویا مشغول نوشتن روی دیوار هستم وبا وجود تقاضای مکرر به من قرص خواب نمیدادند و میگفتند که این خلاف مقرارت اوین است. اما به دیگران که زندانی سیاسی نبودند بطور سخاوتمندانه انواع قرص خواب و آرام بخش داده میشد. من معتقدم انها بخوبی میدانند که کمبود خواب خود شکنجه ای بسیار زجرآور است.

ـ روی دیوار می نوشتیـد؟ روی دیوار چی می نوشتید؟ روی دیوار یا روی کاغذی که روی دیوار می گذاشتید؟
ـ نه، آنجا کاغذ و مداد به من نمی دادند. من از روز سوم تصمیم گرفتم بعنوان یک مردم شناس، بودنم در اوین را بعنوان یک تحقیق میدانی در نظر بگیرم: متد مردم شناسی چنین حکم می کند که محقق خودش باید زندگی و محیطی که در آن تحقیق می کند را از نزدیک لمس و تجربه کند؛ این گونه نیست که حالا با کسی برای ساعتی مصاحبه کنید یا سئوالات را بپرسید و بعد هم به دفتر کارخودتان برگردید.

با خودم گفتم: «خوب حالا اگر می خواستی اینجا تحقیق Research انجام دهی، هرگز چنین اجازه ای به تو نمی دادند؛ حالا من اینجا هستم و اینها هم دارند از من بازجویی می کنند، خوب حالا ببینم می توانم اینجا مردم شناسی را روی بازجویی انجام دهم؟ یعنی بازداشت شدنم را به عنوان تحقیق میدانی (تحقیق در محل) در نظر بگیرم و تحقیق میدانی ام را اینجا انجام دهم؟» هر بار که از بازجوئی برمی گشتم، تنها چیزی که داشتم مسواک بود، زیرا همه چیزهای دیگر را از من گرفته بودند، حتی ساعتم را؛ عینکم را هم گرفته بودند. عینک نداشتم، خیلی که شکایت کردم، بعدن عینکم را پس دادند.

برای همین با دم مسواکم روی دیوار می نوشتم، به خاطر اینکه نوشتن کمک می کند به خاطر بسپاری. بدین ترتیب محورها و حتا مقدمه ای را که لازم داشتم روی دیوار می نوشتم، و هر روز آنها را تکرار می کردم. بعد از مدتی هر چند روز یک خانم می آوردند در سلول کوچک من و آنها با تعجب از من می پرسیدند چی می نویسی؟ می گفتم دارم مطالبم را می نویسم. می گفتند خوب اینکه نه دیده می شود و نه می توانی همراه ببری. پس برای چی می نویسی؟ می گفتم خوب من عادت دارم همیشه برای به ذهن سپردن بنویسم، حالا هم روی دیوار می نویسم تا به ذهن بسپرم. بعضی ها در جوابم می گفتند: «ما شنیده بودیم پروفسورها کمی غیرعادی هستند، ولی نه اینقدر!»

آن خانم ها جرم من را نمی دانستند، فقط مـی دانستنـد کـه استاد دانشگاه هستـم، و می دانستند که مـن نویسنده هستـم. به آنها می گفتم: «من کتاب نوشته ام، به خاطر کتاب مرا آورده اند اینجا.» می گفتند: «برای چی حالا کتاب نوشتی؟ خوب نمی نوشتی!»

من با آنها هم چون در سلول من بودند مصاحبه می کردم. خوب بازجویی های آنها خیلی با بازجویی های من فرق داشت. اصلن بازجوهایشان هم فرق داشتند. خوب از آنها می پرسیدم که چه نوع سئوالاتی از آنها شده و چه جوابهایی داده اند. بعد ها که به من یک خودکار دادند اگر میسر می شد یادداشتهایی به انگلیسی می نوشتم، و حالا که به آنچه بر من گذشت فکر میکنم متوجه میشوم چه دوران سختی بود، و آن تحقیقات با مشغول کردن فکر به من کمک می کردند که با سختی کمتری آن دوران را بگذرانم.

ـ شما در سلول انفرادی بودید یا در سلول جمعی؟
ـ اوین دو بخش دارد، یک بخش آن بازداشتگاه است، و بخش دیگر آن بخش عمومی زندان. وقتی شما در دوران بازجویی هستید، در بازداشتگاه به سر می برید. وقتی شما در بازداشتگاه هستید بیشتر وقتها در انفرادی هستید، و یا حداکثر با یک نفر دیگر هم سلول هستید ودر بر روی شما بسته است. طبق قانون وقتی پرونده شما را می فرستند دادگاه، شما را هم باید بفرستند به بخش عمومی زندان. در آنجا سلولها معمولن 9 نفره و یا بیشتر می باشند. در مقایسه با بازداشتگاه ها زندان ها معمولن آزادی های بیشتری به زندانیان می دهند. بعضی وقتها طی روز می توانید در هوای آزاد باشید، وسایل ورزشی و کتابخانه کوچک وجود دارد. ولی وقتی در بازداشتگاه هستید، در بسته است، و یک نفر یا حداکثر دو نفر در سلول هستید. سلولی که من دربیشتر اوقات در آن بودم دستشویی نداشت، هیچ چیزی نداشت، فقط یک فرش روی زمین بود، و به ما دو و گاهی سه پتوی سربازی برای خوابیدن می دادند. بنابر این تماس من با زندانی های دیگر خیلی کم بود. وقتی پرونده مرا برای دادگاه آقای صلواتی فرستادند، بارها از ایشان خواستم مرا به زندان عمومی اوین، به بخش اصلی زندان، منتقل کنند.

می گفتند نمی شود، به خاطر اینکه آنها خوب می دانستند که اگر مرا به آنجا منتقل کنند من می توانستم با خیلی های دیگر صحبت کنم. وقتی تقاضای مرا نپذیرفتند، چون خیلی کلافه شده بودم، گفتم خوب مرا بفرستید به زندان عمومی شهر ری، پیش مجرمان معمولی.

ـ به کهریزک؟
ـ نه، یک زندان دیگری هست. گفتند نه خانوم، نمی شود، خانوم دکتر آنجا جنایتکاران و بزهکارها هستند، ما باید جان شما را محافظت کنیم. گفتم: آنها با جان من چکار دارند؟ آنچه برای من مهم است این است که آنجا یک کتابخانه هست. می دانستم که آنجا کتابخانه هست و هر موقع هم که بخواهم می توانم برای خودم چای درست کنم.

ـ منظورتان در بخش زندانیان عمومی اوین است؟
ـ نه، اولش تقاضای من برای اوین بود، اما اوین زندانیان عمومی اش هم سیاسی هستند، و یا مرتکبان فسادهای مالی بزرگ که دولتی هستند. ولی آنها مرا به آنجا منتقل نمی کردند.

من وقتی با مخالفت انها برای انتقالم به بخش عمومی اوین روبرو شدم از آنها خواستم مرا بفرستند به زندان معمولی، در شهر ری. در واقع من همش کتابخانه می خواستم و آنها تا مدتها به من کتاب نمی دادند. صبح که مرا به بازجویی می بردند، بهشان می گفتم من عینکم را می خواهم و روزنامه می خواهم. بالاخره روز سی و یکم به من روزنامه دادند. ولی عینکی که قبلن به من داده بودند عینک خواندنم نبود. بهشان گفتم آخر روزنامه بدون عینک؟ عینکم را فقط موقعی که به بازجویی می رفتم می دادند و بعد پس می گرفتند. بالاخره سه چهار روز طول کشید تا عینکم را هم دادند، و از آن به بعد هر روز روزنامه داشتم، به جز روزهای جمعه. البته بعضی روزها یادشان می رفت، ولی معمولن روزنامه داشتم. بعد از روزنامه، گفتم کتاب می خواهم. هر روز می گفتم کتاب می خواهم. گفتند ما کتابهای مذهبی داریم.

گفتم همان کتابهای مذهبی را بدهید، و بعد کتاب دعا، و کتاب خاطرات زن جوانی که در جنگ شرکت کرده بود را به من دادند، که به عنوان یک کتاب نمونه خیلی در مورد آن تبلیغ می کردند. کتابش هفتصد ـ هشتصد صفحه بود. آن را بعد دو ماه به من دادند.

ـ اسم کتاب چه بود؟
ـ اسم کتاب «دا» بود؛ «دا» به کردی یعنی مادر. بعد از آن چند کتاب درباره خانم هایی که همسرشان به جنگ رفته بودند، یا اسیر شده بودند، دادند. آنها را خواندم ولی دائم می گفتم کتاب می خواهم. در ماه آخر بالاخره اجازه دادند یکی از اقوام من که در واقع وثیقه گذار من هم بود، دو کتاب تاریخ صفویه و قاجار را برایم بیاورد. البته من از همان روزهای اول کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» را که صد و خرده ای سال پیش نوشته شده می خواستم ولی اجازه ندادند این کتاب را برای من بیاورند. این کتاب حتا زمان شاه هم آزاد بود.

ـ پس کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» را اجازه ندادند؟
ـ نه آن را اجازه ندادند. اما بالاخره توانستم کتابـهای دیگـری را بخوانـم، چـون شبها نمی توانستم بخوابم، قرص خواب هم به من نمی دادند.

ـ بالاخره نگفتند که شما را اصلن برای چه گرفته بودند؟
ـ تا به حال خیلی از زنان فمینست فعال را به جرمهای مختلف گرفته اند، اما تا آنجایی که می دانم من اولین کسی هستم که به جرم فمینیزم گرفته بودند.

البته از همان روزهای اول از سوالات آنها کاملن مشخص بود علت واقعی اینکه مرا گرفته اند این بوده که می خواستند به خانم شهین مولاوردی که معاون رئیس جمهور در امور زنان است لطمه بزنند. تا آنجا که من دریافتم از آنجا که خانم مولاوردی از منتقدان نقض قانون توسط نیروهای محافظه کار و اعدام های بیشمار که تاثیر نامطلوبی بر زندگی جمع کثیری در ایران و بخصوص مناطق فقیر نشین ایران دارد می باشد و گروه های محافظه کار به عناوین مختلف برعلیه او بسیج شده اند. آنها میخواستند بگویند که من جاسوس امریکا هستم و با ایشان در ارتباط هستم و آمده ام ایران که در انتخابات پارلمان به نفع زنان دخالت کنم.

ولی آنها دو تا مشکل داشتند. اولا من امریکائی نبودم و هیچ رابطه ای با موسسات مورد نظر آنها نداشتم . ثانیا من خانم مولاوردی را هرگز تا دو روز قبل از تاریخ برگشتم (9 مارچ که به علت بازداشتم نتوانستم برگردم)، یعنی تقریبا دوهفته بعد از انتخابات، ندیده بودم.

ملاقات ده دقیقه ای من با خانم مولاوردی کاملن اتفاقی بود. معمولن هر وقت ایران هستم، کسانی که در رشته های مربوط به مردم شناسی درس می خوانند و کار میدانی مربوط به مردم شناسی می کنند، وقتی بشنوند من آنجا هستم، با من تماس می گیرند تا با من دیداری داشته باشند. بیشترین چیزی که این دانشجویان به آن علاقه مند هستند راهنمائی در مورد روش تحقیق علمی (متدولوژی) در زمینه مردم شناسی است، چرا که به دلائل سیاسی و محدود بودن فضای بحث های آزاد اصولن روش تحقیق میدانی زیاد به کار گرفته نمی شود

ـ کار میدانی چیست؟
ـ کار میدانی در رشته مردم شناسی، کار کتابخانه ای نیست. محقق می رود داخل اجتماع، میان مردم، و در کنار مشاهداتش با مردم به صورت غیررسمی در مورد موضوع مورد تحقیق گفتگو می کند، ولی برای اینکه داده ها کیفیت بالا و درستی داشته باشند و منعکس کننده درستی باشند نحوه صحبت کردن با مردم مهم است و در این زمینه دانشجویان ما احنیاج به راهنمائی بیشتری دارند بخصوص که از نظر اداره اطلاعات فاصله بین تحقیق علمی و فعالیت سیاسی بسیار مغشوش می باشد و مرزها دائمن در حال تغیر است. همانطور که اشاره کردم در این رابطه دانشجویان خواستار دیدار با من می شوند. من با این ایده که این حداقل کمکی است که من می توانم برای پیشرفت علوم انسانی به دانشجویان بکنم، دعوت چند دانشجوی دکترا را پذیرفتم و چون آنها در دفتر امور زنان با هم جلسه اخر سال را داشتند از من خواستند در پایان جلسه کاری به آنها بپیوندم و چون من فرصت دیگری نداشتم و عازم برگشت بودم پیشنهاد آنها را پذیرفتم.

انها با دفتر امور زنان بطور داوطلب در رابطه با مشکلات جوانان کار می کردند. بعد از صحبت ها، یکی از خانمها به من گفت دفتر خانم مولاوردی همین طبقه بالاست و می توانید بیایید ایشان را ببینید. من گفتم فرصت کم است، و ابراز امیدواری کردم که در سفر بعدی به دیدار ایشان بروم اما این خانم جوان به سرعت به دفتر خانم مولاوردی رفت و از ایشان که در یک جلسه تهیه گزارش پایان سال با چندین خانم همکارشان بودند وقت ملاقات کوتاهی گرفت. کاملن مشخص بود نه خانم مولاوردی علاقه ای به این دیدار کوتاه دارد و نه من که از وقت تنگ ایشان مطلع بودم. چند تن از آن خانم ها که در تورنتو درس خوانده بودند و کارهای مرا می شناختند از من خواستند تا موضوات تحقیقاتم را معرفی کنم.

من هم بطور خیلی خلاصه گفتم روی مسائل پناهندگان افغانی در ایران و پاکستان کار کرده ام، روی قانون خانواده و بهداشت باروری و سلامت در ایران کارهای مطالعاتی انجام داده ام، و جدیدن هم روی سهمیه های جنسیتی در پارلمان های جهان (Quota) کار کرده ام.

ـ لطفن در مورد Quota بیشتر توضیح دهید.
ـ بحث های فراوانی هست مبنی بر اینکه مسائل زنان وقتی به خوبی مورد توجه پارلمان ها قرار می گیرد که حداقل سی درصد از نمایندگان مجالس زن باشند. البته بحث های بسیاری هم در حول و حوش 50% مطرح است. ولی کتابی که من و همکار جوانم خانم تجلی نوشته ایم و در سال 2011 به چاپ رسیده بیشتر یک تحقیق جهانی بود و اصولن خاور میانه را به دلیل اینکه نرخ حضور زنان در پارلمان های ملی آن بسیار پائین است شامل نمی شد. ولی این حقیقت برای آقایان اهمیت نداشت. به هر حال آن ملاقات ده دقیقه هم طول نکشید و من حتا نتوانستم چایم را به تمامی بنوشم.

مهمترین دلیلی که آقایان سپاه برای محکوم کردن من می آوردند مصاحبه ای بود که من در سفر قبلی ام به ایران با محله زنان که بطور قانونی در ایران چاپ می شود انجام داده بودم. آنها که اصلن مطلع نبودند مسئله سهمیه های پارلمانی را خانم مریم بهروزی که چهار دوره نماینده تهران بود و از طرفداران آیت الله خمینی بود در سال 2007 این موضوع را مطرح کرده و لایحه ای هم به مجلس برده بود. متاسفانه جریان های انتخابانی 2008 و فوت خانم بهروزی این بحث را مسکوت گذاشت. خبر ملاقات من با خانم مولاوردی و آن مصاحبه و دو ملیتی بودن من بهانه ای شد که آقایان اطلاعات سپاه تز دخالت دول متخاصم را به میان آورند و لطمه ای هم با به موقعیت خانم مولاوردی، به بهانه در تماس بودن با یک فمینست دو ملیتی، بزنند. در واقع برداشت من این است که در ابتدا هدفشان بیشتر خانم مولاوردی بود! البته به درازا کشیدن بازداشت من و کهنه شدن مسئله انتخابات و اینکه تعداد خیلی محدودی از خانم ها به نمایندگی مجلس انتخاب شده بودند صورت مسئله را عوض کرد.

ـ از سوالهایی که از شما می کردند این برداشت را کردید؟
ـ بله از اول این سوالها مطرح می شد که من چه رابطه ای با خانم مولاوردی داشته ام. می گفتند شما قبلن روی مسائل پناهندگی کار کرده اید، روی برنامه بهداشت باروری و سلامت زنان و قانون خانواده کار کرده اید، چه کسی به شما گفته که حالا یک دفعه برگردید روی انتخابات و سهمیه بندی جنسیتی در پارلمان ها کار بکنید؟

گفتم کسی به من نمی گوید روی چه موضوعی تحقیقاتم را متمرکز کنم. ما در دانشگاهها آزادی اندیشه و تحقیق داریم و این کتاب من در سال 2011 چاپ شده. درک مسئله آزادی اندیشه برای آنها غیر ممکن به نظر می رسید.

ـ کتاب به فارسی است؟
ـ نه فارسی نیست ولی به فارسی ترجمه شده بود و من امیدوار بودم که در ایران چاپ شود، ولی خوب حالا با این وضعیت حتمن چاپ نخواهد شد. ترجمه عربی آن به چاپ رسیده است و بخشهایی از آن هم به فرانسه ترجمه شده است، ولی من فارسی آن را در اولین فرصت در سایت دانشگاهی خودم انتشار خواهم داد.

ـ اسم کتاب چیست؟
Electoral Politics: Making quotas work for women
آقایان سپاه انتظار داشتند که به دنبال دستگیری من کمپین بزرگی برای آزادی من به راه بیفتد و به این بهانه نشان دهند من یک فرد آکادمیک نیستم وبا هدف سیاسی به ایران رفته ام، و در مرحله بعد از این موضوع به ضرر خانم مولاوردی و دولت روحانی استفاده کنند و این خلاف چیزی بود که من می خواستم.
آنها پیوسته به من یادآوری می کردند که: «هیچ کس به سراغ شما نیامده، هیچ کس اهمیت نداده که شما الان اینجا بازداشت شده اید و ممنوع الخروجید.» من می گفتم: «خوب حالا من دیگر بازنشسته شده ام، و همانطور که گفتم برنامه و مسئولیت بخصوصی ندارم.»

ـ چه کمپینی؟
ـ کمپین برای آزادی من.
اما بعد ازمدت سه ماه از مارچ تا ششم جون،

آنها فهمیدند که تا مرا به اوین نبرند کمپینی شروع نمی شود و ماندن من در ایران نفعی برای آنان ندارد.

ـ یعنی اول شما را ممنوع الخروج کردند؟
ـ اول مرا ممنوع الخروج کردند، بعد بازجویی کردند و بردند دادگاه.

ـ ولی هنوز آزاد بودید؟
ـ وثیقه گذاشته بودم، بعضی روزها تلفنی مرا برای بازجویی می خواستند.

ـ تنها می رفتید.

ـ بله.

ـ ولی یک نفر را داشتید که خیلی به فکر شما بود (اشاره به آماندا قهرمانی خواهرزاده خانم هودفر)

ـ بله، تا وقتی که به بازداشت نرفته بودم هر شب با آماندا صحبت می کردیم.

ـ آماندا پیوسته به فکر شما بود، بخصوص از طریق رسانه ها. ما همیشه شاهد بودیم که، البته از دور نه از نزدیک، چون ایشان در مونتریال بودند، با رسانه ها تماس می گرفتند. ما اغلب خبرهای مربوط به شما را از کندین پرس دریافت می کردیم، آنچه که به دست ما می رسید، برای رسانه های اصلی کانادا هم می رفت، مثل تورنتو استار و … و ما آنها را پی می گرفتیم، و آماندا بسیار فعالیت می کرد، و ما فکر می کنیم اگر زحمات ایشان نبود شاید مشکلات بیشتر از این بود.

ـ بله می دانم، البته من که آنجا اخباری نداشتم. ولی آنها می آمدند و به من می گفتند این خانم آماندا خیلی شلوغ می کند. از اینجا می فهمیدم که خبرهایی هست.

آماندا قهرمانـی: مـا خیلـی نگران بودیم، می دانستم اگر برود زندان ما اینجا بایست کارهایی برای آگاهی افکار عمومی انجام دهیم.

ـ این نگرانی چی بود؟
آماندا: نگرانی من این بود که می دانستم یکی از روشهایی که استفاده می کنند این است که کاری کنند کسی که در زندان است فکر کند هیچ کس به فکرش نیست، اصلن همه یادشان رفته، نه وکیلت می آید سراغت، نه خانواده ات، نه هیچ کس دیگر. و ما چون خیلی اطلاعات کمی داشتیم، نگران آن بودم که شاید ایشان ندانند چه کارهایی باید بکند، نمی خواستیم احساس بکند که آنجا تنهاست.

ولی وقتی آمد فهمیدم که آنجا می رفتند از او سئوالاتی می کردند و او می فهمیده که دارند اینجا در کانادا کارهایی می کنند.

ـ در اینجا کنگره ایرانیان و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی، و کانادایی ها در اینجا، در بریتیش کلمبیا، در مونتریال، در دانشگاه کنکوردیا، پیگیری می کردند و حتی با وزیر امور خارجه تماس گرفتند، و داستان شما را مطرح و پیگیری کردند. حالا می خواهیم بدانیم شما نقش این قبیل فعالیتها و سازمانها را در ایـن مـوارد چگونه می بینید؟ چون می دانید که در حال حاضر بین کانادا و ایران رابطه ای وجود ندارد، و افرادی مثل آقای سعید ملکپور آنجا در زندان هستند. نظر شما در باره رابطه داشتن و سفارت داشتن چیست؟

دکتر هودفرـ به نظر من، همانطور که در جلسه مربوط به آزادی سعید ملکپور (در تورنتو در ماه فوریه) هم گفتم، رابطه بین دولتها بسیار مهم است. در گذشته حتی وقتی دولتها در حال جنگ با یکدیگر بودند هم رابطه وجود داشته است. به نظر من رابطه داشتن خیلی اهمیت دارد، به خاطر آنکه وقتی در آنجا سفارت باشد، می تواند از آنجا گزارش های واقعی تر بدهد.این مطالب در مکاتبات کارمندان سفارت در ایران با دولت هارپر مورد بحث قرار گرفته و کارشناسان سیاسی وزارت خارج کانادا بسته شدن سفارت را یک اشتباه بزرگ سیاسی تلقی کردند.

اجازه بدهید مثالی بزنم. در سال 2005 در ایران ـ 12 جون 2005 ـ هنگام رقابت های انتخاباتی بود که در نهایت آقای احمدی نژاد سرکار آمد، ولی در آن موقع خانم ها خواسته هایی داشتند که هیچ کدام از کاندیداهای ریاست جمهوری حاضر نبودند عملن در مقابل عموم در باره آنها چیزی بگویند، اما پشت پرده می گفتند: «بله، ما خواسته های شما را قبول داریم.» ولی وقتی با روزنامه ها مصاحبه می کردند حاضر نبودند بگویند ما این تقاضاها را می پذیریم و اگر در انتخابات پیروز شویم به خواسته های خانمها توجه می کنیم.

به همین خاطر جنبش زنان ایران آمد و تظاهراتی در جلوی دانشگاه سازماندهی کرد که چون من معمولن در ماههای می یا جون می رفتم ایران، آن موقع ایران بودم. من به این تظاهرات رفتم. به عنوان کسی که هم همدل بود، و هم به عنوان کسی که روی این مسائل تحقیق می کند می خواستم که آنجا باشم. در این تظاهرات اقلن پنج هزار نفر آمده بودند، البته جلوی خیلی ها را هم گرفته بودند. سازماندهندگان نمی خواستند که این تظاهرات طولانی مدت شود زیرا نمی خواستند خشونت بار شود. فقط می خواستند خواسته هایشان را برای عموم اعلام کنند؛ خانم سیمین دانشور هم بود، خیلی از خانم های فعال جنبش زنان که الان خارج کشور هستند هم آنجا بودند. در ایران که نمی توانستی تبلیغ کنی اما به شیوه دهن به دهن خیلی ها با خبر شده بودند و آنجا بودند. من یادم هست که خانمی خودش و دخترش و نوه اش آمده بودند که کنار من نشسته بودند؛ خیلی ها از سه نسل آمده بودند. پلیس مانع رسیدن بسیاری از افرادی که میخواستند به جمع تظاهرکنندگان بپیوندند شده بود و آنها در طرف دیگر خیابان ایستاده بودند. کسانی که در جلوی دانشگاه جمع شده بودند در حدود پنج هزار نفر بودند، البته دور و بر خیلی ها بودند که پلیس جلویشان را گرفته بود. رادیو بی بی سی در آنجا گزارشگر نداشت، و به همین دلیل به نقل از اخبار روزنامه ای داخلی، که: «سیصد خانم ایرانی جلوی دانشگاه تظاهرات کردند.» حتی اگر به عکسها نگاه می کردند می توانستند بگویند حداقل هزار نفر در آنجا بودند. این خبر نادرست برای جنبش زنان بسیار گران تمام شد.

بی بی سی حالا شاید جزو اپوزیسیون به حساب بیاید، ایران معمولن شکایتش این است که در ایران هرچه اتفاق بیفتد بی بی سی می آید آن را بزرگتر جلوه می دهد. ولی وقتی که نماینده اش آنجا نباشد، چون روزنامه نگاری به آنجا نفرستاده بود، نوشته بود «سیصد نفر.» پس اگر کانادا و یا هر کشوری در ایران سفارتخانه داشته باشد می تواند اخبار دقیق تر و واقع بینانه تری داشته باشد و آنالیزهای صحیح تری از خود جامعه به دولت خود منتقل کند.

ـ شما اشاره ای به «جرم رفت و آمد در شهر با مترو و اتوبوس» کرده بودید. این چه جرمی است؟
ـ ببینید در ایران یکی از جرم های من این بود که با مترو (ساب وی) به این طرف و آن طرف می رفتم، و آنها می گفتند شما با مترو می رفتید و با خانم های مختلف صحبت می کردید. می گفتم: «من در مترو با کسی بحث نمی کردم، ولی بله، همه جا با مترو رفته ام، با اتوبوس رفته ام، برای اینکه من آمده ام که در محیط باشم، و اینکار را به عنوان یک پژوهشگر و محقق کرده ام، یعنی من به عنوان محقق حق ندارم سوار مترو یا اتوبوس شوم؟» و آنها می گفتند هر حرفی که من بزنم، حالا چه با سبزی فروش سر خیابان، چه در مترو و یا هر جای دیگری، چون یک پروفسورم و محقق ام، این یک حرکت سیاسی محسوب می شود یعنی در واقع می خواستند من نه ببینم و نه حرف بزنم، برای اینکه این درک را دارند که وقتی شما در محیط هستی، شما خودت می بینی و مشکلات را درک میکنی.

حالا اگر این سفیر کانادا باشد که دارد در خیابان رانندگی می کند و با اتومبیلش می رود پشت ترافیک و یا روزنامه ها را می خواند، خوب درک خیلی بهتری خواهد داشت. به نظر من وجود سفارتخانه ها که خود کانالی برای مذاکرات و مطرح کردن حقوق بشر و سایر مسائل نظیر مشکلات شهروندان دو ملیتی هستند بسیار مهم است. حالا می تواند محدودتر یا بزرگتر باشد.
سفارت باز کردن در یک کشور دیگر نشانه آن نیست که ما تمام سیاستهای آن کشور را قبول داریم؛ مگر ما که سفارت در آمریکا داریم همه سیاستهای آمریکا را قبول داریم؟ الان سیاستهای دولت ما کاملن برعکس سیاستهای دولت ترامپ است، آیا ما سفارتمان را می بندیم می آییم و روابطمان را با آمریکا قطع می کنیم؟  

* بخش دیگری از این گفتگو را در آینده تقدیمتان خواهیم کرد. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید