حاجی آقا – ۱۵

پ پ پ

(ادامه صحبت ها در هشتی خانه حاجی):
ـ برای ما چه فرقی می کنه، ما که اسکناس نگه نمی داریم، وانگهی زمان رضاشاه هم بیلان بانک چهار مرتبه عوض می شد.

ـ این قائد عظیم الشان که همه هستی مملکت را بالا کشید، جواهرات سلطنتی را دزدید و عتیقه ها را با خودش برد، حالا یک مشت عکس رنگین خودش را توی دست مردم به یادگـار گذاشتـه کـه بـه لعنت شیطان هم نمی ارزه، یکی نبود ازش بپرسه، مرتیکه پول ملت را کجا می بری؟ برای اینه که همه آنهایی که مانده اند، هر یک شریک دزد و رفیق قافله هستند.

ـ امـا اقلا ظاهر را حفظ می کرد و ازش حساب می بردند.



آگهی

ـ مگر مسئول وضعیت کنونی ننه حسنه؟ نتیجه مستقیم کار اونه که ما را به این روز نشاند، اشتباه نکنید، اگر رضاخان بود، از آنهای دیگر بدتر می کرد. مگر همین ها که حالا سرکارند، پادوی او نبودند؟ چرا راه دور میرید! استادهای او این جا هستند، خودش هم آلت بود.

مسخره بود. یک مرتیکه حمال بود که خودش را فروخته بود. بار خودش را تا آخرین دقیقه بست، شام سی شبش را کنار گذاشت، به ریش ملت خندید و با آن رسوایی دک شد. حالا هر کدام از تخم و ترکه اش می توانند تا صد پشت دیگر با پول این ملت گدا/ گشنه توی هفت اقلیم معلق و وارو بزنند. آن وقت آن جور اقتضا می کرد؛ اگر خود رضاشاه هم این جا بود، حالا از طرفداران هفت خط دمکراسی می شد و به بدیختی ملت، سیل خون گریه می کرد. او بود که راه دزدی را به مردم یاد داد، اوخ، اوخ!

ـ آخر نمیشه منکر شد که آبادی هایی کرد، قشونی درست کرد. من گمان می کنم این هم سیاست خارجی بود که خواستند آبروی همه کارهـای ناقصـی را هـم کـه از دست ما برمی آمد، ببرند!

ـ په، شما گمان می کنید که هر اقدامی می شد، برای رفاه حال مردم و یا آبادی مملکت بود؟ فقط راه دزدی تازه ای به نظر مقامات عالیه می رسید و اجرا می کردند. باقی اش را هم از اربابش دستـور مـی گـرفـت. خـودش نمـی دانست چـه کار می کنـه، اگـر هـم می خـواست، نمی توانست. حالا هم دیر نشده، بگذارید قشون متفقین پاش را از دروازه های تهران بیرون بگذاره، آن وقت هر کدام از این نظامی های سوم شهریوری برای خودشان یک رضاخانند. فقط امثال سرتیپ الله وردی خان باید برای آن دوره زبان بگیرند. آدم هایی مثل این مرتیکه که برای یک پیاز سر می بره، چطور می توانند جوانهای ما را تربیت بکنند؟ برید ببینید چه دستگاهی به هم زده، پولش از پارو بالا می ره. تا دیروز شپش توی جیبش چهار قاب می زد. یک مشت دزد بی سر و پا زبان بندان کردند و کار ما را به این جا کشاندند خب، متفقین محترم، باز خدا پدرشان را بیـامـرزه! بـا مـا خوش رفتاری می کنند. مـردم چی می خوانـد؟ نان و آب می خواند. (دستمالش را برداشت و دماغ محکمی گرفت.)

ـ بنده می خواستم از لحاظ منافع میهن بگم.

حاجی که چانه اش گرم شده بود، حرفش را برید: من رک گو هستم، برای همین توی زندگی عقب افتادم. وطن برای شماها سنگ و کلوخه، اما باید اول آدم هاش را نجات داد! من توی همان دوره هم می گفتم، از کسی واهمه نداشتم، کدخدای شهر که مرغابی باشد، در آن شهر چه رسوایی باشد! یک نفر قلتشن را آوردند، هستی و نیستی خودشان را به دستش سپردند و یک دسته رجاله هم دورش هی خوش رقصی کردند و سینه زدند و دمش را توی بشقاب گذاشتند، تا ما را به این روز نشاندند. کیومرثم بمیره، چند بار رضاخان احضارم کرد و تکلیف کرد که شغل وزارت را قبول بکنم، من شانه خالی کردم، چون نتیجه اش را می دانستم. آخر منم سرم تو حساب بود. درسته که خاک تو چشم مردم پاشید، خانه های مردم را خراب کرد، املاک منو تو مازندران غصب کرد، اما مگر راه آهن را برای من و شما کشید؟ با پول مردم کشید، اما دستورش را از اربابش گرفته بود. مگر نتیجه اش را نمی بینید؟ آخر من وارد سیاستم، می دانم از کجا آب می خوره، اوخ، اوخ! مردم دین و ناموس و دارایی خودشان را از دست دادند. مگر نباید بچه مان بعد از ما توی آب و خاک زندگی بکنه؟ عایدی سرشار نفت دوره شاه شهید خدا بیامرز نبود، اما مردم بهتر زندگی می کردند. این نابغه همه اش توی مرغدانی شکار می کرد، ایلاتی که خلع سـلاح شـده بودنـد، توی شکمش مسلسل می بست. اما چرا آرارات را مشعشعانه از دست داد، چرا در اختلاف سرحدی، افغان به ریشش خندیدند و در باب کشتیرانی فرات تو دهنی خورد، چون امر به خودش مشتبه شده بود. اما برای تمدید قرارداد نفت که تا حالا یک ماده اش هم اجرا نشده، جشنگرفت و مردم را رقصاند. ما نظام نداشتیم، ادای قشون را درآورده بودیم، تازه با آن همه اهن و تلپ که مانور می دادند، افسرهاش سه شب سه شب گشنگی می خوردند، آن وقت توی شلوغی جنگ می خواست آذوقه به افراد برسانه! سوم شهریور خودم تانکچی دولت را بیرون دروازه شاه عبدالعظیم دیدم کـه از مخـزن تانـک بـه اتومبیـل فـراری بنـزین می فروخت، آن وقت اینها می خواستند از جان و مال و حیثیت ما دفاع بکنند! نظامی ما تا سربازه، تو سری می خوره، همین که درجه گرفت، تو سری می زنه و می دزده و دیگر شمر هم جلودارش نیست. این معنی قشونه، با آن وکلای پست خائن جاسوس، نماینده بنده و شما بودند؟

ـ راستی حاجی آقا شنیدم کاندید وکالت هستید؟

ـ بله آقا، به اصرار ملت، به اصرار مردم!

ـ پنج هزار تا رای، ملتفت باشید، نمیگم پنچاه هزار تا، پیش من دارید، حقیقتا اگر شما قبول وکالت بکنید که باعث افتخار ماست، به نفع مائه، بالاخره ما هم نماینده ای در مجلس داریم.

ـ خدا به شما توفیق بده، یک دنیا سپاسگزارم. از مراحم رفقای مهربان که شامل حالم میشه، سر تا پا خجلم، نمی دانم به چه زبانی تشکر بکنم. اوخ، اوخ، حالا بهتر شده، راستی تو بازار از جنگ چی میگند؟

میخچیان (به حال تاثر): شنیدم که روس ها جلو آلمان ها را گرفتند.

حاجی (خواست بخندد، نتوانست): من توی فیلم دیدم. قشون آلمان مثل آهن و فولاد رویین تنه، مگر کسی می تونه جلوش را بگیره؟ با خدادادگان ستیزه مکن، که خدا داده را خدا داده! برعکس، آلمان ها آنقدر از روس کشتند که خودشان رحمشان گرفته، همه اش تقصیر استالینه، مسلسل ور داشته، همه ی اهالی مملکتش را مثل گله گوسبند جلو کرده، می فرسته جلو توپ، دیگر توی روسیه آدمی نمانده، همه کشته شدند. خب، آلمان ها مسلمانند، دلرحیم اند، با خودشان میگند: چرا آنقدر این بیچاره ها را بکشیم؟ خدا را خوش نمیاد! (آب دهنش را فرو داد) دیروز یـک مسافر از سلماس آمده بود، نقل می کرد که دو هفته پیش هواپیماهای آلمانی آمده بودند روی شهر. بعد مردم دیدند که از توی هواپیما قوطی های بالدار میاد به طرف خانه شان. اول ترسیدند که مبادا بمب باشه، همین که درش را واز کردند ـ فکرش را بکنیدـ مثلا چی توی آن بوده؟ قوطی های سیرابی و جگرک بسیار ممتاز که توی دهن آب می شده، نه از این سیرابی های این جا، اما همه شسته و تمیز. روی قوطی نوشته بود: «پاینده ایران، چو ایران نباشد تن من مباد!»

امضاء هیتلر

من قوطی اش را دیدم، خب، هیتلر از آن علاقه ای که به ایران داره، می خواد دشمن های ما رو بیرون بکنه، روس ها جلو هدیه آلمان ها را گرفتند، اما به شما قول می دهم تا یکی/ دو هفته دیگر یک نفر روسی برای نمونه زنده نیست. این هم نتیجه رژیم بلشویک! اوخ، اوخ، غصه نخورید، من از منابع موثقه خبر دارم، همین روزها آلمان های خودمان وارد تهران می شند. من یک گاو دادم پروار بکنند که جلو پای هیتلر قربانی بکنم. خب، عجالتا باید کجدار و مریز کرد، اوخ، اوخ، مراد!

مراد (سراسیمه از دالان آمد): بله، قربان!

ـ امروز ناهار چی داریم؟

ـ قربان آش اماج.

ـ تو اندرون بگو که ناهارشان را بخورند، منتظر من نباشند! خودت هم میری دم سقاخونه پیش کلب زلف علی، بهش می گی سه تا، نه، پنج تا سیخ جگرک ممتاز خوب واسه من کنار بگذاره، آن وقت سر ظهرخبرت می کنم، میری آنها را با نعناع و ترخون می گیری و میاری فهمیدی؟

ـ بله قربان!

مراد رفت. حاجی سینه اش را صاف کرد. میخچیان غلیان را به حاجی تعارف کرد. او هم گرفت و مشغول کشیدن شد. در این وقت آدم نوکربابی با لباس شیک از در وارد شد و به حاجی سلام کرد.

ـ سلام علیکم محسن خان، مدتیه که خدمت آقای مقام الوزاره، ببخشید، آقای دوام الوزاره نرسیدم، احوالشان چطوره؟

ـ اگر اجازه بدهید الان شرفیاب می شوند!

ـ به روی چشم، خواهش می کنم.

محسن خان بیرون رفت و پشت سرش دوام الوزاره وارد هشتی شد. حاجی نیمه خیز بلند شد و سلام آبداری کرد: به، به، خیلی مشّرف فرمودید!

میخچیان و زامسقه ای بلند شدند، اما منادی الحق سر جایش نشسته بود. حاجی جای میخچیان را به دوام الوزاره تعارف کرد. بعد از خداحافظی به میخچیان وعده داد که به وسیله تلفن معامله را قطعی خواهد کرد. آنها که رفتند، رو کرد به دوام الوزاره: بنده را سرافراز فرمودید. مدتهاست که خدمتتان نرسیده ام. حالتان چطوره؟ می دانید که آن موضوع را درست کردم. اگر خدمتتان نرسیدم، به علت کسالت بود. فردا میرم مریضخونه!

دوام الوزاره (متوحش): بنده در شب نشینی سفارت چین متوجه شدم. فرمودید کسالت جزیی است، تصور کردم تا حالا رفع شده، آقا آنقدر مهم بود که کار به مریضخانه کشید؟

ـ بله، اینها همه از بدبختیه، درد بی دواست. میان خودمان باشه، این حکیم فرنگی مآب ها هم چیزی سرشان نمیشه، راستش من اعتقادی بهشان ندارم. پارسال اول بهار غفلت شد، یادم رفت که به عادت هر سال حجامت بکنم و آب شاه تره و کاسنی بخورم. اینه که پیش خودم می گم شاید از گرمی باشه. از مسافرت اصفهان که برگشتم، خیلی تکیده شدم. هر چی تقویت کردم، دیگر رو نیامدم. هول و تکان، بدی راه، بالاخره یک روز صبح از خواب پا شدم ـ گلاب به روی شما، اول تصور کردم که بواسیر یا نواسیره، خب، خیلی ها به این مرض هـا دچارنـد و از پـا در نمیاند. اما نمی دونید چه درد و عذابی داره، خدا نصیب کافر نکنه! هر چی دوا/ درمان کردم، خنکی خوردم، انگار نه انگار، دیگر به اصرار رفقا، خدا به آقای جبار سلطان توفیق بده، منو بردند پیش جالینوس الحکما، منو تو مریضخونه خواباند، معاینه کرد و همه اش به بنده قوت قلب داد که چیزی نیست و کار نیم ساعته! خونه که برگشتم، استخاره کردم، بد آمد، اینه که چندین ماهه، اما حالا دیگر تصمیم گرفتم، هر چه بادا باد!

***

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید