حاجی آقا – 3

پ پ پ

بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه/ البته توقع دارند. دیروز حجةالشریعه آخوند محل ـ که شخص شریفی است ـ پیش من بود. می‌گفت: والله من چهل ساله آخوند محل هستم. آن قدر که مردم به شما اعتقاد دارند به من ندارند. من که نمی‌توانم مال صغیر را زیر و رو بکنم. یک پایم این دنیاست و یکیش آن دنیا! خوب، خدا هم خوشش نمیاد.

غلامرضا با پشت دست تف حاجی را که روی لبش پریده بود، پاک کرد و با دهن باز به فرمایشات ایشان گوش می‌داد، بی‌آن‌که مقصودش را بفهمد. حاجی باز به حرفش ادامه داد:
چه می‌شه کرد؟ هر کسی در دنیا یک قسمتی داره. من هم تازه اسم بی‌مسمای «حاجی آقا» روم گذاشتند و کر و کری می‌کنم. همچین دستم به دهنم می‌رسه. (با دست‌های کپلی پشم آلودش حرکتی از روی ناامیدی کرد.)

مراد قلیان آورد و دست به سینه کنار ایستاد. آقا رضا تعارف را رد کرد، حاجی قلیان را برداشت، یک پایش را بلند کرد گذاشت روی سکو و در حالی که غلامرضا را دزدکی می‌پایید، مشغول قلیان کشیدن شد. غلامرضا کیف خود را باز کرد و پاکت و کتابچه‌ای درآورد.



آگهی

روی پاکت چاپ شده بود: «شرکت کشبافی دیانت» و به ضمیمه یک چک سی و هشت هزار تومانی بابت منافع شش ماهه سهام شرکت برای حاجی آقا فرستاده بودند.

حاجی آقا که کاغذ و چک را می‌شناخت، شستش خبردار شد که غلامرضا مباشر تازه کارخانه کشبافی است. و دید قافیه را باخته است. چون غلامرضا از این یک قلم دارایی او اطلاع داشت، حرفش را عوض کرد: بله، امروز روز کار و کاسبی هم نمی‌گرده!

در دالان صدای بچه‌ای شنیده شد و کفش دمپایی که به زمین کشیده می‌شد. حاجی دید دخترش سکینه است. در حالی که با یک دست گنجشک مفلوکی که پر و بال‌هایش کنده شده بود و چرت می‌زد را به سینه‌اش می‌فشرد و دست دیگرش را محترم گرفته بود، می‌خواستند از در بیرون بروند.

ـ از صبح تا حالا چرخ منو چنبر کرده آب نبات می‌خواد.

ـ به بهانه بچه، ننه می‌خوره قند و کلوچه! بگو خودم می‌خوام برم بیرون گردش بکنم. توی این خونه این همه نقل و نبات کوفت می‌کنند. یک دقیقه پیش بود مراد نبات خرید آورد. می‌خواستید یک تیکه بدهید دست بچه! وقتی این‌جا پیش من افراد محترم هستند، هیچ‌کس حق بیرون رفتن نداره! دفعه هزارمه که میگم. مگر کسی حرف منو گوش می‌گیره؟ اگر از این‌جا رد شدید نشدید. قلم پایتان را خرد می‌کنم.

ـ آخر این‌جا همیشه یکی پیش شماست.

ـ خفه شو ضعیفه! فضولی موقوف! با من یکی بدو می‌کنی؟ منم که توی این خونه فرمان میدم. چرا بچه این‌قدر کثیفه، یک دستمال توی این خونه پیدا نمیشه که مفش را بگیری؟ آدم دلش به هم می‌خوره، آبروی صد ساله‌ام به باد رفت! این همه بریز و بپاش تو این خونه می‌شه، باز هم مثل خونه ملا یزقل زندگی می‌کنیم!

بچه مثل انار ترکید و به گریه افتاد. مادرش دست او را کشید و گفت: بریم، مادرجان، غصه نخور!

حاجی رو کرد به طرف بچه: عیب نداره، قربون، میگم مراد برات آب نبات بخره! برو آب نبات بگیر!

محترم از دالان برگشت و بچه هم گریه کنان به دنبالش. حاجی گفت: مراد!

ـ بله قربان!

ـ برو این بچه را ساکت کن!

بعد رویش را کرد به غلامرضا: شما را به خدا ملاحظه کنید!

ـ عیب نداره، ماشالله خانه بچه داریه!

ـ دوره آخر زمانه. بله، می خواستم بگم هنوز سرمایه اولی مستهلک نشده، تا خرخره ام توی قرضه، چه بکنم؟ از ارادت قلبی است که به آقای میمنت نژاد دارم. خب، اگر بنا بشه من کنار بکشم، کارخانه می خوابه. یک مشت کارگر لخت بیچاره گشنه می مانند. خدا را خوش نمیاد. در ضمن، خب، صنایع میهن هم ترقی می کنه، خودش خدمتی به جامعه است. وانگهی می خواستم یک لقمه نان حلال از توی گلوم پایین بره. ما که مثل کارخانه های دیگر نخ پوسیده نمی خریم که جوراب ارزان تمام بشه. با چه جان کندنی اسعار خارجه تهیه می کنیم و نخ دو قز Fild Ecosse آمریکایی وارد می کنیم، آن وقت تازه قیمت جوراب ما مثل کارخانه های دیگره. پدر رقابت بسوزه! خودتان که بهتر مسبوقید. باور بکنید من ماهی سه هزار تومن ضرر میدم.

در این بین در کوچه باز شد و مرد آبله روی سیه چرده ای که کت و شلوار گشاد سیاه به بر و کلاه کپی به سر داشت، وارد شد و تعظیم کرد. حاجی آقا بی آن که او را دعوت به نشستن بکند، به طرف او برگشت و گفت: سلام علیکم آقای خلج پور، شما هنوز حرکت نکردی؟

ـ قربان منتظر باشپرت و سفارشنامه هستم.

ـ باشپرت و همه کارها حاضر شده. همان طوری که گفتم: ده طاقه فرش را با مشخصاتی که دادم، هفته پیش به آدرس سفارت ایران در بغداد فرستادم. شما همین الان میری پیش دوست علی، باشپرت و سفارشنامه را از اون می گیری و فورا حرکت می کنی!

بغداد که وارد شدی، یک راست میری سفارت، از قول من به آقای سفیر عرض سلام می رسانی و قالی را تحویل می گیری و میدی به شیخ حمزه شموعیلی!

ـ پیشتر که طرف شما ابوقنطره و شرکا بود!

ـ آقای سفیر اینطور صلاح دیدند. این تجارتخانه خوش معامله تره. همان طور که گفتم همین الان برو پیش دوست علی، حجره غضنفری! خودت که می دانی!

ـ به روی چشم!

ـ راستی خوب شد یادم آمد. دو صندوق تریاک هم آنجا پیش حاجی عبدالخالق جاپلغی دارم. از قول من سلام می رسانی، میگی زودتر حسابش را بفرسته! تا حالا شش ماه می گذره که خبری ازش ندارم. (با خودش: عجب اشتباهی کردم. اگر به هنک کنگ فرستاده بودم، سه مقابل استفاده داشت). در هر صورت این سفر مثل دفعه پیش برایمان حسابتراشی نکنی! خب، انعام و پول چایی و اینها پای من نیست. چون شما نماینده بیات التجار در عراق هستید. پس بیخود معطل نشو، همین الان برو به کارهایت برس!

ـ بروی چشم!

ـ به سلامت!

خلج پور مثل این که هزار سال درباری بوده، پس پسکی رفت و یک تعظیم دیگر کرد و به عجله بیرون رفت. حاجی به طرف غلامرضا برگشت. دفتر رسید کاغذ و چک را امضا کرد و کاغذ را با چک گذاشت زیر دشکچه و دوباره نی قلیان را به دهن گرفت. غلامرضا کیفش را بست و بلند شد:
ـ اجازه می فرمایید؟

حاجی: ببخشید به شما زحمت دادم. رویم سیاه که چیز قابلی نداشتم. راجع به شما با آقای میمنت نژاد صحبت خواهم کرد و امیدوارم باز هم خدمتتان برسم!

غلامرضا از شدت فقر و بدبختی و ناکامی هایی که دیده بود، به حرف خودش هم اطمینان نداشت و دنیای خارج برای او معنی خود را از دست داده بود. حرفها و تعارف چرب و نرم حاجی در کله او انعکاس عجیبی پیدا کرد. از پدرش شنیده بود که حاجی ابوتراب نام طراری به حقه و زور املاکی را که در ورامین داشتند و تنها ممر معاش آنها بود، بالا کشیده است. اما رفتار مهربان و لحن مطمئن حاجی به قدری در او اثر کرد که به بی ریایی و سادگی حاجی ایمان آورد. بی آنکه از منافع کارخانه و معاملات قالی و تریاک سر در بیاورد، تعظیم بلندی کرد و خارج شد. با خودش گفت: چه شخص سلیمی! خب، حاجی از آدمهای پاردم ساییده امروزه نیست، برای همین میمنت نژاد سرش کلاه می گذاره!

حاجی سینه اش را صاف کرد: مراد!

ـ بله قربان!

ـ آب نباتی چیزی واسه بچه خریدی؟

ـ بله قربان.

ـ این قلیان که چاق نیست. از صبح سحر بوق سگ آدم را به خیال خودش نمی گذارند. همه اش دردسر. این قلیان را انیس آقا چاق کرده؟

ـ انیس آقا دستش بند بود، محترم خانوم قلیان چاق کرد.

ـ بگو از سر خودش واز کرد! ما شدیم توی این خونه تیکه سر سیری. چرا هنوز کیومرث مدرسه نرفته! می ترسم این هم مثل برادر بزرگش قاپ قمارخونه از آب دربیاد. نه، اصلا کاری نداشته باش، ببینم خودش میره یا نه؟ سر پیری قاپچی باشی در خونه شدیم!

ـ قربان یادم رفت خدمتتان عرض بکنم، دیروز که شما تشریف بردید، آقای حجت الشریعه تشریف آوردند. یک دوایی خریده بودند، گفتند معجونه! به من ندادند. گفتند بعد خدمتتان می رسم.

حاجی (کنجکاوانه): دوا آورده بود؟ گَرد بود یا آب؟

ـ چه عرض بکنم آقا، تو کاغذ پیچیده بودند.

ـ باز هم این آخوند! خدا پدرش را بیامرزد! راستی مراد می خواستم یک چیز ازت بپرسم!

ـ بنده کوچک، زر خریدم، خانه زادم.

حاجی (چشمک زد و نگاه تندی کرد): پیش خودمان بمانه!

ـ اختیار دارید حاجی آقا!

ـ گفتم پیش خودمان بمانه، فهمیدی! تو هم تقریبا هم دندان منی! هشتاد سال چرب تر داری. زن آخـری هـم کـه گرفتـی، جوانه. می خواستم بدانم بچه ات شده؟

ـ قربان این زنم جوان نیست، دختر خالمه. منم او را گرفتم که سر پیری چک و چانه ام را ببنده و آب تربت تو حلقم بریزه،

ـ تو همه اش با من تعارف و تکلف می کنی. تا حالا یک کلمه درست از دهنت بیرون نیامده. آیا از کسی شنیدی که مردی هشتاد ساله یا نود ساله آن هم با ورم بیضه، مثلا اگر دوای قوت کمر بخوره، بچه اش میشه؟

ـ اگر خواست خدا باشه، البته!

ـ می دانی که محترم آبستنه؟

ـ آقا چه عرض بکنم، شاید دوایی درمانی چیزی کرده!

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...