حاجی آقا – 2

پ پ پ

ـ فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رختخواب خوابیدم. (توی دستمال فین پرصدایی کرد). آن وقت بوقلمون یکی سه عباسی بود. زمان شاه شهید خدا بیامرز. مثل دیروزه، هزار سال پیش که نیست، زمان کیکاووس و افراسیاب که نیست. من هنوز همه‌اش یادمه. مثل این ‌که دیروز بوده. آن وقت‌ها مردم پر و پا قرص پیدا می‌شدند، همه بابا / ننه‌دار بودند. مثل حالا که نبود. شاه شهید خدا بیامرز همیشه مرحوم ابوی را بالای دست حاجی میرزا آقاسی می‌نشاند. آن روزها که سیاست مثل حالا نبود، یک چیزی میگم، یک چیزی می‌شنوی. گمان می‌کنی مرحوم حاجی میرزا آقاسی کم کسی بود؟ تمام سیاست دنیا مثل موم تو چنگولش بود. دیروز وزیر مالیه منو احضار کرد. دیدی که اتومبیلش را دنبالم فرستاد. خب، پیشترها در خونه مردم واز بود، دست و دلواز بودند، حالا دیگر اون ممه را لولو برده. یک چیزی بهت میگم، نمی‌دانم باورت میشه یا نه؟! چایی که آوردند، خودش پاشد قندان را از توی دولابچه درآورد و گفت: من امتحان کردم. یک حبه قند هم این استکان‌ها را شیرین می‌کنه! هرچی باشه به آدم برمی‌خوره. راستش من چایی تلخ را سرکشیدم، آن وقت دو ساعت پرت و پلا نقل کرد که کله‌ام را ترکاند و صد جور خواهش و تمنا کرد که کوچکتر از همه‌اش دویست تومن می‌ارزید، اما با وجودی که می‌دانست که دودی‌ ام، نگفت یک قلیان برایم بیاورند. می‌دانی این‌ها سر سفره باباشان نان نخورده اند. اما بیا باد و بروت و فیس و افاده‌شان را تماشا کن! مثل اینه که نوه اترخان ککه ورچین هستند!

مرحوم ابوی از اعیان درجه اول بود، سفر قندهار سه من و یک چارک چشم درآورد. وقتی‌که برگشت، حاجی میرزا آقاسی کتش را بوسید و یک حمایل و نشان بهش داد. همیشه پای رکاب شاه شهید به شکار می‌رفت. حالا همه‌چیز از میان رفته، عرض، شرف، آبرو، ناموس! هیچی نباشه، فیل مرده‌اش هم صد تومنه، زنده‌اش صد تومنه. حالا باز هم به من محتاجه، از سادگی من سوء استفاده می‌کنه. من هم با خودم میگم: خوب، کار بنده‌های خدا را راه بندازیم، و در دنیا همین خوبی و بدی میمانه و بس! فردا باید تو دو وجب زمین بخوابیم. راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر. ننه ی ام‌البنین باز آمد؟

مراد چرتش پاره شد: بله، آمد رفت تو اندرون.



آگهی

ـ رفت اتاق محترم؟

ـ قربان چه عرض بکنم؟ من رفته بودم پاخورشی بگیرم.

ـ اگر نبودی، چطور می‌دانی که ننه ی ام‌البنین آمد؟

ـ قربان، من که می‌رفتم، اون وارد شد.

ـ می‌شنوی؟ تو اگر آب به ‌دست داری، نباید بخوری! مگر هزار بار بهت نگفتم؟ تو باید این‌ها را بپایی! تو هنوز زن‌ها را نمی‌شناسی، همین که چشم منو دور ببینند (کمی سکوت) مقصودم اینه که هزار جور گند و کثافت به خورد آدم میدند؛ برای سفید بختی، جادو و جنبل می‌کنند. وقتی که من نیستم، شنیدی؟ تو باید دو چشم داری، دو تای دیگر هم قرض بکنی، هواشان را داشته باشی! مثل این‌که خودم همیشه کشیکشان را می‌کشم. فهمیدی؟

ـ بله قربان!

ـ این مرتیکه نره غول، پسر عموی محترم، نمی‌دانم اسمش گل و بلبل یا چه کوفتیه، مردم چه اسم‌ها روی خودشان می‌گذارند! خوب، این پسره بی آب و گلم نیست. هر وقت میاد، سرش را پایین می‌اندازه و صاف میره تو اندرون. خب، اون‌جا زن و بچه هستند، رویشان وازه، حالا آمدیم و پسر عموی محترمه، به همه که محرم نیست، مردم هزار جور حرف در میارند. توی چه عهد و زمانه‌ای گیر کردیم! تو هیچ سر در آوردی این کیه؟

ـ چه عرض کنم؟

ـ هان، من راضی نیستم. تو یک ‌جوری حالیش بکن! تو اندرون با منیر جناق می‌شکنه و خیلی خودمانی شده. اگر من می‌خواستم ازین راه‌ها ترقی کنم، یک زن خوشگل امروزه پسند می‌گرفتم، لباس شیک تنش می‌کردم، می‌بردمش مجلس رقص، می‌انداختمش تو بغل گردن کلفت ‌ها تا باهاش برقصند یا قمار بازی بکنند و لاس بزنند. آن‌وقت مثل همه این اعیان ‌های امروزه کلاه قرمساقی سرم می‌گذاشتم. بله، مراد، تو از این حرف‌ها چیزی سرت نمی‌شه. حق هم داری. اما من روزی هزار تا از این‌ها را به چشم خودم می‌بینم. من قدیمی ام، اگر عرضه این کارها را داشتم، حالا حال و روزم بهتر ازین بود که هست. من هیچ راضی نیستم. تو یک‌جوری بهش بگو که من متجدد نیستم. اما همچین حالیش کن که به محترم برنخوره! (حاجی به فکر فرو رفت.)

ـ بله قربان دیروز عصر یوزباشی حسین سقط فروش گفت: اگر حاجی آقا اجازه بدند، حسابمان را روشن بکنیم؛ چون می‌خوام برم زیارت!

ـ این مرتیکه قرمساق پدرسوخته خیلی سر من کلاه گذاشته. گمان می‌کنه من می‌خوام صنار سه شایی اونو بالا بکشم؟ من اگر یک موی سبیلم را توی بازار گرو بگذارم، صد کرور تومن به من جنس میدند. کدام زیارت؟ به این آسانی به کسی اجازه نمیدند. اگر اجازه و باشپرت می‌خواد، باید بیاد پیش خودم! شاید به خیال افتاده که پول‌های دزدیش را حلال بکنه؟ اگر راست میگه جلو زنشو بگیره! از قول من بهش بگو که واسه این چندره غاز من نمی‌گریزم. خوب پاخورشی چی خریدی؟

ـ قربان خودتان بهتر می‌دانید، آلو برغانی و سیب‌زمینی.

ـ مثلاً چقدر آلو خریدی؟

ـ یک چارک.

ـ این یک چارک آلو بود؟ کارد بخوره به شکمشان! همه شکایت دارند که از سر سفره گشنه پا میشند. کدام خونه وزیر و وکیله که شب یک چارک آلو تو خورش می‌ریزند؟ برید ببینید! مردم شب تو خونه‌شان حاضری می‌خورند. اعلاحضرت رضاشاه با اون چنانیش، صبح هیزم خونه را جلوش می‌کشند، برای یک گوجه فرنگی دعوایی راه می‌اندازه، که خون بیاد و لش ببره! با اون عایدی، با اون پول سرشار. اما این هم یک چارک آلو نبود، من دیگر چشمم کیمیاست.

ـ قربان! به سر خودتان اگر دروغ بگم، از مشهدی معصوم بپرسید!

ـ پس مال من همه‌اش حرام و هرس می‌شه! من آلوها را شمردم، بعد که هسته‌هایش را شمردم چهارتاش کم بود.

ـ قربان! شاید ماشاالله بچه‌ها خوردند، شاید آلوی بی‌هسته بوده!

ـ آلوی بی‌هسته؟

ـ قدرت خدا را چه دیدید؟

ـ نه، برعکس، چون خدا بنده‌های خودش را می‌شناسد که چقدر دزد و دغلند، هسته توی آلو گذاشته، تا بشه شمرد. من پوستی از سرتان بکنم که حظ بکنید. همه‌تان چوب و چماق می‌خوایید، مثل فیل که یاد هندستون می‌کنه. باید دائماً تو سرتان چماق زد! مشروطه، آزادی، برای اینه که بهتر بشه دزدید. در کوزه بگذارید آبش را بخورید! من که از…

در این وقت در کوچه باز شد و مرد مسنی با لباس فرسوده وارد شد که یک کیف قطور به دستش بود. پرسید: منزل آقای حاجی ابوتراب این‌جاست؟

حاجی آقا: بله، بفرمایید. خواهش می‌کنم بفرمایید! و شخص تازه‌وارد را بغل دست خودش نشانید و رو کرد به مراد: مراد، برو بگو سماور را آتش بیاندازند!

کسی که تازه وارد شده بود، گفت: خیلی متشکرم، چایی صرف شده.

ـ پس برو قلیان را بیاور!

حاجی لبخند نمکینی زد و به شخص تازه‌وارد گفت: مثل اینه که سابقاً خدمتتان رسیده‌ام. اسمتان را درست به خاطر ندارم. بله، پیریست و هزار عیب و علت!

ـ بنده غلام‌رضا احمد بیگی.

ـ عجب! شما آقازاده بصیر لشکر نیستید؟

ـ چرا!

ـ یادتان هست کوچه شترداران منزل داشتید؟ ابوی‌تان در قید حیاتند؟

ـ سال قحطی عمرشان را دادند به شما.

ـ خدا بیامرزدش، نور از قبرش بباره! چه مرد نازنینی! عجب دنیا فراموشکاره، من با مرحوم ابوی‌تان بزرگ شده‌ام و سال‌ها می‌گذشت که همدیگر را ندیده بودیم. یادش بخیر! هر روز صبح با مرحوم ابوی‌تان می‌رفتیم گذر لوطی صالح چاله حوض بازی می‌کردیم. هنوز هم هر وقت تو آیینه داغ زخم پیشانی ام را می‌بینم یاد آن زمان می‌افتم. (قهقه خندید و صدایش میان بوی لجن در صحن هشتی پیچید.) به جان کیومرثم قسم، من همه عمرم رفیق‌باز بودم، شما را که دیدم، انگار که دنیا را به من دادند!

ـ قربان چوبکاری می‌فرمایید. بنده غلام سرکار هم حساب نمی‌شم.

ـ اختیار دارید! شما مثل پسر خودم هستید. من همیشه پیش وجدانم از آن دعوای ملکی که پیش آمد و باعث رنجش ابوی‌تان شد، شرمنده‌ام. یعنی تقصیر بنده نبود، مال ورثه صغیر بود. وادار شدم که اقامه دعوا بکنم. اگرچه قابلی نداشت. من همیشه میگم: سر و جان فدای رفیق!

من همیشه چوب وجدانم را می‌خورم. دیگر چه میشه کرد؟ امروزه روز کم‌تر آدمی پیدا می‌شه. خب، ما پیرو قدیم هستیم، اهل محل به من معتقدند. هر وقت مسافرت میرند، اگر مالی چیزی دارند، یا اهل و عیالشان را میارند دست من می‌سپرند. من که نمی‌توانم خیانت در امانت بکنم. چه می‌شه کرد؟ توی این شهر استخوان خرد کرده‌ایم.

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از معروفترین آثار نویسنده نامدار ایرانی صادق هدایت است که نشر و مطالعه آن در ایران معمولا ممنوع و قدغن بوده. این داستان بلند را از این پس در چندین قسمت تقدیم خوانندگان عزیز سلام تورنتو می کنیم. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید