قسمت اول

حاجی آقا – 1

پ پ پ

صادق هدایت-
حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن ‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیزبین خود ورانداز کرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریکی را پیمود و وارد هشتی شد. بعد یکسر رفت و روی دشکچه‌ای که در سکوی مقابل دالان بود نشست.

سینه‌اش را صاف کرد و دامن عبا را روی زانویش کشید. مچ پای کپلی و پر پشم و پیله او که از بالا به زیرشلواری گشاد و از پایین به ملکی چرکی منتهی می‌شد، موقتاً زیر پرده زنبوری عبا پنهان شد. محوطه هشتی آب و جارو شده بود. اما چون همسایه لجن حوضش را در جوی کوچه خالی کرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر می‌کرد.

حاجی آقا به ‌عصایش تکیه کرد و با صدای نکره‌ای فریاد زد:
ـ مراد! آهای مراد؟…



آگهی

هنوز این کلمه در دهنش بود که پیرمرد لاغر فکسنی، با قبای قدک کهنه سراسیمه از دالان وارد شد و دست به سینه جواب داد:
ـ بله قربان!

ـ باز کجا رفتی قایم شدی؟ لنگ ظهره… در را پیش کن، بوگند لجن میاد.

مراد در را پیش کرد و با لحن شرمنده‌ای گفت:
ـ قربان! زبیده خانوم سرش درد می‌کرد، به من گفت برم یک سیر نبات بگیرم.

ـ مرتیکه قرمساق! کی به تو اجازه داد؟ پنجاه ساله که در خونه منی، هنوز نمی‌دونی باید از من اجازه بگیری؟ الآن من از پیش زبیده خانوم میام، از هر روز حالش بهتر بود، چرا به من نگفت که سرش درد می‌کنه؟ این‌ها غمزه شتریست. خوب دندان‌های منو شمردید! با این‌ همه قند و نبات و شکرپنیر که توی این خونه می‌خورند مثل اینه که اهل این خونه کره دریایی هستند، همه با نقل و نبات زندگی می‌کنند! بروید خونه مردم را ببینید. یک روز به هوای سردرد، یک روز به بهانه مهمان، یک روز برای بچه! پول را که با کاغذ نمی‌چینند. اگر سرش درد می‌کرد، می‌خواست یک استکان قنداق بخوره این زنیکه همیشه سردرد مصلحتی داره…

ـ قربان قند نبود.

ـ باز پیش خود فضولی کردی، تو حرف من دویدی؟ چطور قند نبود؟ صبح زود من کلیه قندشان را دادم، حالا می‌خوان ناخونک بزنند. اگر یکی بود دو تا بود آدم دلش نمی‌سوخت. هشت نفرند که با هم چشم و هم‌چشمی دارند. حلیمه خاتون که پناه بر خدا! منو به خاک سیاه نشاند. هی نسخه بپیچ، نه بهتر می‌شه نه بدتر. معلوم نیست چه مرگشه… می‌دانی؟ زیاد عمر کرده…

حاجی چشم‌های مثل تغارش را ور درانید و سرش را از روی ناامیدی تکان داد:
ـ آدم که کارش به این‌جا کشید، بهتره که هرچه زودتر زحمت را کم بکنه… اسباب دلغشه شده… این‌ها همه از بدشانسی منه! از صبح تا شام جان بکنم، وقتی که میرم تو اندرون یا باید کفش و کلاه بچه‌ها را جمع بکنم، و یا دعوای صیغه و عقدی را و یا کسالت حلیمه خاتون را تحویل بگیرم! مثلاً این هم راحتی سر پیری من شده! تو دیگر خودت بهتر می‌دانی… آقا کوچیک را چقدر خرج تحصیلش کردم، فرستادمش فرنگستون برای این‌که پسر اول بود و بعد از آن همه نذر و نیاز سر هشتا دختر خدا بهم داده بود و می‌بایست در خونه‌ام را واز بکنه.

دیدی چه به‌ روز من آورد؟ امان از رفیق بد! یک لوطی الدنگ بار آمد. تو که شاهدی، من وادار شدم که از ارث محرومش بکنم. هی قمار، هی هرزگی؛ من که گنج قارون زیر سرم نیست. همه چشمشان به دست منه، سر کلاف که کج بشه، خر بیار و باقالی بار کن. من با این حال و روز خودم یک پرستار لازم دارم. بنیه‌ام روز به روز تحلیل میره، این ورم بیضه لامصب، این حال علیل! امروز که سرم را شانه زدم یک چنگه مو پایین آمد…

مراد دزدکی به فرق طاس حاجی نگاه کرد، اما به این حرفها گوشش بدهکار نبود. هر روز صبح زود از این رجز خوانی‌ها تحویل می‌گرفت و مثل آدمی که ادرار تند دارد پا به‌ پا می‌شد و منتظر بود که کی حمله متوجه او خواهد شد. اما حاجی که سردماغ به ‌نظر می‌آمد، مثل گربه که با موش بازی می‌کند، هی حرف را می‌پیچاند. تسبیح شاه مقصودی را از جیب جلذقه‌اش در آورد و گفت:
ـ شما گمان می‌کنید که پول علف خرسه. یادش بخیر! دیروز توی کاغذ پاره‌هام می‌گشتم، یک سیاهه پیدا کردم. فکرش را بکن سیاهه مرحوم ابوی بود. بیست نفر از وزرا و کله‌گنده‌ها را به شام دعوت کرده بود. می‌دانی مخارجش چقدر شده بود؟ شش هزار و دو عباسی و سه تا پول. امروز بیا به مردم بگو زمان شاه شهید خدا بیامرز! با جندک خرید و فروش می‌شده. کی باور می‌کند؟ من هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، خونه مرحوم ابوی یک بلقمه درست کرده بودند. هیچ می‌دانی بلقمه یعنی چی؟ بوقلمون را می‌کشند، می‌گذارند بیات می‌شه، بعد اوریت می‌کنند و تو شیکمش را از آلو و قیسی پر می‌کنند، آن وقت توی روغن یک چرخش می‌دهند و می‌پزند. این بلقمه را همچین پخته بودند که توی دهن آب می‌شد، آدم دلش می‌خواست که انگشت‌هاشم باهاش بخوره. (آب دهنش را فرو داد و چشم‌هایش به دو دو افتاد). خوب، من بچه سال بودم، شبانه بوقلمون را از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف بیشترش را خوردم. خدایا از گناهان همه بنده‌هایت بگذر!

این مجموعه داستان ادامه دارد 

****

«حاجی آقا» از معروفترین آثار نویسنده نامدار ایرانی صادق هدایت است که نشر و مطالعه آن در ایران معمولا ممنوع و قدغن بوده. این داستان بلند را از این پس در چندین قسمت تقدیم خوانندگان عزیز سلام تورنتو می کنیم. 

Loading Facebook Comments ...