حاجی آقا – ۹

پ پ پ

اما از همه مهمتر، دلبستگی حاجی به پول بود. پول معشوق و درمان و مایه لذت و وحشت او بود و یگانه مقصودش در زندگی به شمار می رفت.

از اسم پول، صدای پول و شمارش پول دل حاجی غنج می زد و بی تاب می شد. او پول را برای پول بودنش دوست داشت و می پرستید و تمام وسایل را برای به دست آوردن آن جایز می دانست. مثل اینکه در عالم مقّدر شده بود که وجود حاجی برای اندوختن و پرستش این وسیله قراردادی در جامعه ماموریت دارد و طبیعت تمام ابزار و وسایل به دست آوردن آن را بی دریغ در اختیار حاجی گذاشته و برای او محیط مناسبی به وجود آورده بود.

از صبح زود که بلند می شد، حتی در خواب تمام هوش و حواس حاجی متوجه جلب منفعت و دفع ضرر بود و به همین مناسبت در هر گونه معامله شرکت می کرد. حتی سر پیری در مقاطعه راهسازی و درخت کاری خیابان ها هم شرکت کرد و از این راه میلیونها به چنگ آورد. اما از ترس زمامداران وقت و بخصوص شخص اول مملکت که دائما تملقش را می گفت، همیشه به خودش قیافه مفلس و بدبخت می داد و گدابازی درمی آورد و معاملات بزرگ خرید و فروش را به اسم پسر و یا زن هایش انجام می داد، بعد هم به نام نیک و شهرتی که در جامعه پیدا کرده بود خیلی دلبستگی داشت زیرا از این راه استفاده کلان می برد.



آگهی

حاجی منافع را زود فراموش می کرد، اما اگر خدای نخواسته زیانی متوجه او می شدـ چیزی که کمتر اتفاق می افتد ـ در اخلاق و رفتارش تغییر کلی روی می داد: قیافه بی گناهش عوض می شد و آن روی سگش بالا می آمد، و اغلب در خانه عصای سر نقره به کار می افتاد.

یکی از خانه هایش را مردم نابابی اجاره کرده بودند، حاجی دست روی دستش می زد و می گفت: «نمی توانم خونه ام را به مفت اجاره بدهم. پس هفت سر عیال را کی نان می دهد؟»

برای روز مبادا، حاجی به مذهب هم معتقد بود. اگرچه با خودش می گفت: «کی از آن دنیا برگشته؟ اگر راست باشه!» و مثل عقاید سیاسی اش به آن دنیا هم اعتقاد محکمی نداشت. مگر ما پول نمی شد حج و نماز و روزه را خرید؟ پس هر کس پول داشت دو دنیا را داشت، اما مذهب را برای دیگران لازم می دانست و در جامعه تقیه می کرد و به ظواهر می پرداخت.

به همین علت هم در ماه محرم توی تکیه ها و حسینیه ها و مجالس روضه خوانی درصدر مجلس جا می گرفت. نذر کیومرث را هم سقایی کرده بود که خرج زیادی نداشته باشد و در دهه عاشورا، او را با لباس سیاه (که برایش کوتاه شده بود) و کشکول و پیش بند سفید توی جماعت می فرستاد که به رایگان آب به لبهای تشنه برساند. هر وقت هم گذارش به مسجد می افتاد دست وضویی می گرفت و یـک نمـاز محض رضای خدا می گذاشت سالی یک بار هم پول خمس و زکات خودش را به دقت حساب می کرد، یک چک صد تومانی می نوشت و داخل پیت خرما که از املاک جنوبش می فرستادن می گذاشت. آن وقت حجت الشریعه را احضار می کرد و این چک و خرمـا را از بابـت خمـس و ذکـات بـه او مـی داد تا بفروشد و یا عین خرما را بـه فقرا بـدهـد. بعـد در همـان مجلـس بهانـه می آورد که: «من عیالوارم، بچه ها دیدند دلشان خواسته، توی خانه باشه بهتره.» و خرما را فی المجلس به نرخ روز حساب می کرد و پولش را که عموما از ده تومان زیادتر نمی شد به حجت الشریعه می پرداخت و بعد چک را درمی آورد و باطل می کرد.

حاجی دلش خوش بود که به این وسیله خمس و زکات خودش را داده گیرم عوض اینکه خرما در بازار خرید و فروش بشود و چک به دست ناشناسی بیفتد خودش آن را خریده و در ضمن ادای فریضه را هم کرده است. به شراب هم خیلی علاقمند بود و در مجالس مهمانی بی ریا می نوشید. هر وقت هم برایش سوغات می فرستادند به عنوان «دوا» آن را توی قوری می ریخت و می خورد، اما حاضـر نبود که پول به پایش بدهد. قمار هم می کرد یعنی پاسور و تخته نرد، آن هم وقتی که مطمئن بود از حریف خواهد برد. ماه رمضان به بهانه کسالت روزه را می خورد، اما جلوی مردم تسبیـح می انداخـت و استغفار مـی فرستـاد و در مناقـب روزه سخنـرانـی می کرد، هر وقت که خواب بود و یا با زنهایش کشمکش داشـت و احیانـا کسی به دیدنش می آمد مراد عادت کرده بود که بگوید: «آقا سر نمازه» یا» «آقا به مسجد رفته.»

از جاه طلبی که حاجی داشت، برای خودنمایی در سیاست و کارهای لوچ دخالت می کرد. از جاسوسی هم روبرگردان نبود و به این وسیله محرم بسیاری از اسرار مگو شده بود. برای اینکه در همه جا نفوذ داشته باشد و بتواند منافع خود را بهتر نگهدارد، باید اقرار کرد که از این راه منافع هنگفتی عاید او شد. حاجی سیاست را یک جور معامله تلقی می کرد و خـودش را بزرگتـریـن سیاستمـدار دوران می دانست. از بس که در همه جا جایش بود و همیشه جلو می افتاد و حالت بزرگ منشی به خود می گرفت و توی حرف دیگران می دوید، یک نوع جسارت جبلی پیدا کرده بود حرفش که تمام می شد، توی چشم طرف تاثیر حرف خود را جستجو می کرد. برای این کار استعداد خداداد هم داشت، زیرا حراف، سرزباندار، پررو و نخود هر آش بود و بر زبان هر کس می توانست صحبت بکند. به حرف دیگران به دقت گوش می داد و صورت حق به جانب می گرفت. اظهار همدردی می کرد و وعده کمک و توصیه می داد. اما عملا کاری انجام نمی داد مگر اینکه سودی در آن داشته باشد و یا به این ترتیب برای روز مبادا دلی را به دست بیاورد.

همه جا با سلام و صلوات وارد می شد: در مطب دکتر، در اتاق وزیر، سر حمام و حتی در شهر نو، در همه جاهایی که بسیاری از مردم در انتظار بودند، حاجی با عزت و احترام بدون کمترین مانع وارد می شد و کار خودش را انجام می داد، حتی گاهی در صحبت با اشخاص کلفت هم بارشان می کرد و حرفهای گنده گنده برخلاف مصالح عالیه کشور از دهنش می پرید، ولیکن از احترامی که برایش قایل بودند و اطمینانی که به او داشتند نشنیده می گرفتند و بالاخره همه از او حساب می بردند. اغلب حاجی آقا خنده گستاخانه ای از ته دل می کرد که درین اواخر بـاد در بیضـه اش مـی انداخـت و دردش می گرفت.

هر چند حاجی آقا ورد زبانش بود که: «من از کسی خورده برده ندارم.» اما شهرت داشت که جاسوس شهربانی است و تاکنون چندین نفر بیگناه را به جرم جعل اکاذیب به زندان انداخته بود. حتی رئیس شهربانی از او حساب می برد، چون بو برده بود که با «مقامات مهم خارجی» دست به یکی است. چیزی که غریب بود، حاجی همیشه اعضای کابینه جدید را قبلا می دانست و در بازار پیشگویی و حتی شرط بندی هم می کرد و همیشه به طور معجزه آسایی حدس او درست از آب درمی آمد.

حاجی آقا همانقدر از بلشویسم بی اطلاع بود که از فاشیسم، اما گمان می کرد که اگر روزی پای روسها به تهران برسد بی درنگ املاک و دارایی او را غصب می کنند و زن و بچه اش را به چهار میخ می کشند و کله او و امثالش گََل دار خواهد رفت. و پیش خودش حدس می زد که شاید جنگ بین المللی برای این برپا شده بود که روسها طمع به دارایی او کردهبودند، در صورتی که آلمانی ها به کمک او برخاسته بودند و برای پیشرفت افکار و مقاصد و نقشه های او می جنگیدند. هر شب برنامه فارسی رادیو برلن را به دقت گوش می داد و از خبر پیشرفت های آلمان قند توی دلش آب می شـد. و کلمات کوبنده آن را وحی منزل می دانسـت. بعـد هـم موسیقـی عـربـی را می گرفت و به نعره هایی که مثل صدای شتر فحل از توی رادیو درمی آمد، با لذت گوش می داد و در عالم خلسه می افتاد. اما ظاهرا به همه رنگ در می آمد و حرفهای ضد و نقیض می زد.

برای اینکه به قول خودش «از نان خوردن نیفتد» چون حاجی معتقد بود که زندگی یعنی: تقلب، دروغ، تزویر، پشت هم اندازی و کلاهبرداری. زیرا جامعه او روی این اصول درست شده بود و هر کس بهتر می توانست کلاه بگذارد و سمبل کاری بکنـد، بهتـر گلیـم خـود را از آب بیـرون می کشید، وجود خودش را مثل وجود دیگران گناهکار تصور می کرد و برای تبرئه خود از هیچ دسیسه و سالوس و حقه بازی روبرگردان نبود. می اندیشید که زبان یک تکه گوشت است که می شود بهر سو گردانید و از اینرو کار چاق کنی، پشت هم اندازی، جاسوسی، چاپلوسی، و عوام فریبی جزو غریزه او شده بود. زمانه این را می پسندید و او هم از مردمان برجسته زمان خود بود و نمی خواست در این بازار کلاهبرداری دنیا کلاه سرش رفته باشد. از وقتی که از پسر اولش سرخورد، پند و اندرزهایی که در دوره زندگی به محک آزمایش زده بود و شاید عصاره ای از کتاب موهوم اخلاقی بود که وعده تالیفش را می داد و تمام فلسفه حاجی در آن خلاصه شده بود، به خورد کیومرث می داد و می گفت:

«توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده. اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی. سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می کند و از زندگی عقب میاندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن. چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره فهمیدی؟ حساب مهمه، باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخونی بسه. باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من می شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری. سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی. تا می توانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر، از فحش و تحقیر ورده نترس، حرف توی هوا پخش می شه، هر وقت از این در بیرونت انداختند از در دیگر با لبخندی وارد بشو.

فهمیدی؟ پررو؟ وقیح و بی سواد. چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه. 

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید