حاجی آقا – ۸

پ پ پ

حاجی شهرت داده بود که کتاب اخلاقی در دست تالیف دارد، اما کسی را سراغ نداشت که اینکار را مفت و مسلم برای او انجام بدهد. به علاوه ادعای ادبی هم داشت و بزرگترین فیلسوف عالم به نظرش گوستاو لوبون بود که زیاد اسمش را شنیده بود و ترجمه غلط کتابش را مجانا به او تقدیم کرده بودند. در انجمن های ادبی هم هر وقت می رفت، همیشه درصدر مجلس می نشست. جلو هر کسی سلام و تواضع می کرد و غروغر قلیان می کشید و چای شیرین می خورد. هر قطعه شعر که خوانده می شد آنقدر کف می زد تا دو روز دستش درد می گرفت و برای اینکه عقیده بکری اظهار کرده باشد، همیشه درین انجمن ها از شعر قاآنی تعریف می کرد. گرچه دیوان او را ندیده بود، اما یکی دو شعر وقیح او را در جوانی شنیده بود، به اضافه خیلی ها تعریف از انسجام شعر او می کردند. مجالس «پرورش افکار» و فرهنگستان هم مرتب بقدوم حاجی مفتخر می شد که عضویت رسمی آنجا را داشـت و در همـه اشتباهـات مضحـک می کرد. فقــط سر حساب پول مو را از ماست می کشید.

هر چند حاجی همیشه از دست دنیا گله مند بود و خودش را به شغال مردگی میزد و ورد زبانش بود که: «عهد و زمانه برگشته و دوره آخر زمانه» چون همسایه خانه خودش را به قیمتی که حاجی مشتری بوده نفروخته یا کوچه برای اتومبیل او تنگ است یا اتومبیل سواری او سیستم سال آینده نیست یا درخت نارنجش بار نداده یا مردم بی تربیت شده اند چون سر ختم سید عبدالغفور یک جوانک به او زل زل نگاه کرده و محلش نگذاشته و متوقع بود که همه مردم با این بدبختی های او همدردی بکنند اما چند موضوع بود که فکر او را سخت به خود مشغول کرده بود: یکی دل خونی از دست سر تیپ الله وردی داشت که زمین های قنات آبادش را به قیمت نازل خرید، بعد هم پیری و دیگر باد فتق و از همه بدتر از طرف زنهاش سخت نگران بود. پیری که درد بی درمان بود و به همین مناسبت به کمک حجت الشریعه معجون هایی از روی کتابهای الفیه و شلفیه و ماء الحیوه و رهنمای عشرت تهیه می کرد و به کار می برد و اغلب تجدید فراش می کرد.

دیگر باد فتق بود که هر چند هنوز او را از پا در نیاورده بود، اما شنیده بود که عمل در سن او خطرناک است و به علاوه به حکم فرنگی یا فرنگی مآب و دواهای آنها هیچ اعتقادی نداشت. مگر پدرش را دوای فرنگی نکشت؟ چرا تن خودش را زیر تیع حکیم بیندازد؟ تقدیر هر کس معین شده و روی پیشانی اش نوشته اند، چرا بیخود کمک به اجل بکند؟ در صورتی که فتق به اهمیت و اعتیار او در جامعه میافزود.



آگهی

اما موضوع زنهایش جدی بود. بیلان زندگی زناشویی حاجی عبارت بود از شش زن طلاق گرفته و چهار زن که سرشان را خورده بود و هفت زن دیگر که در قید حیات بودند و اهل بیت او را تشکیل می دادند. زن اولش اقلیمه تریاک خورد و مرد، حاجی هم نامردی نکرد و همه دارایی اش را بالا کشید. یکی سر زا رفت، یکی از پشت بام پرت شد و آخری هم حلیمه از دل درد کهنه مرد. آنها هم که طلاق گرفتند، مهر خودشان را حلال و جانشان را آزاد کردند. میان این زنده ها این دو صیغه آخری: منیر و محترم که جوان و بچه سال بودند افکار حاجی را سخت پریشان داشتند.

منیر زیادی به خودش ور می رفت و خیلی چاخان و سر زبان دار بود، حتی وقاحت را به جایی رسانیده بود که جلو اهل خانه همیشه ادای حاجی آقا را درمی آورد و شعرهای بند تنبانی در هجو او می خواند. محترم هم یک بچه دو ساله داشت، حالا هم باز شکمش بالا آمده بود، در صورتی که بعد از کیومرث شانزده سال می گذشت که دیگر حاجی بچه اش نشده بود. آن وقت این مردکه نکره چهار زلف ترنجی و گل و بلبل که به اسم پسرعمو می آمد و از محترم دیدن می کرد و همه اندرونش را می دید چه صیغه ای بود؟ چرا چشم و ابروی سکینه شبیه این گل و بلبل بود؟ دختر ته تغاری که آنقدر عزیزدردانه بود حالا به همین علت از چشمش افتاده بود. به علاوه رفتار این صیغه های جوان هم با آن چیزهایی که راجـع بـه آن می شنید مشکوک به نظر می آمد. مثلا آن روز که تلفن دروغ کرده بودند و حاجی را به محضر شماره 12احضار کردند، وقتی که به خانه برگشت دید منیر حمام رفته و هنوز هم برنگشته آن هم بی اجازه او… خوب گرچه منیر خدمتکارش بود و حاجی او را صیغه کرده بود تا اگر آب روی دستش بریزد، به او حلال باشد اما خوب بالاخره زن شرعی حاجی بود و به این سن و سال همین مانده بود که برایش حرف هم در بیاورند…

اصلا چرا حمام رفتن زنهایش و صله ارحام بجا آوردنشان آنقدر طولانی بود؟ یکی دو بار هم تحقیقات کرد اما نتیجه مشکوک به دست آمد. به همه کس بدگمان بود حتی به مراد. تصور می کرد همه دست به یکی کرده بودند که کلاه سرش بگذارند. چیزی که بکارش گراته می انداخت، این بود که حاجی دلش نمی آمد انعام بدهد. شاید زنهاش همه انعام می دادند، امـا در این صورت پول از کجا می آوردند؟ این پیشامدها تاثیر بدی در خلق و رفتار حاجی کرده بود، با خشونت هر چه تمامتر از اهل خانه چشم زهره می گرفت و خیلی زود عصبانی می شد، حتی زبیده که بی اجازه او ترشی پیاز برداشته بود، حاجی چنان با عصا به مچ پایش زده بـود که هنوز می لنگید. فلسفه انتخاب هشتی خانه از یک طرف به همین علت بود تا در هشتی کشیک زنهایش را بکشد.

اشخاصی که وارد و یا خارج می شدند وارسی می کرد، به علاوه گاهی هم سر کوچه چشم چرانی می کرد و به این ترتیب زمستان هم از گذاشتن کرسی جداگانه برای خودش صرفه جویی می شـد و بـا منقلی کـه میان پایش می گذاشت و دستش را گرم می کرد و از مخارج زیادی جلوگیری می کرد.

پسر اولش آقا کوچک که سر پیری بعد از هشت دختر پیدا کرده بود عرقخور و سفلیسی و قمارباز از آب درآمد. حاجی به استناد فرمایش حضرت امیر که: «بچه هایتان را متناسب با دوران بپرورانید.» آقا کوچک را به فرنگستان فرستاد. اما آقا کوچک ذوق و استعداد زیادی در تحصیل نشان نداد و همین که به ایران برگشت زلفهایش را براق می کرد، لباسهای شیک می پوشید، اتومبیل لوکس آخرین سیستم خارجی حاجی را می راند و با سگ بغلی نژاد پکن در کافه رستورانهای درجه اول شهر آمد و شد می کرد و طلبکارهای جفـت و تاق خود را به سر پدرش حواله می داد. از قضا یک شب در عالم مستی، اتومبیل را به درخت زد و شکست. پدرش پس از کشمکش مفصل او را از خانه راند و از ارث محروم کرد. ولیکن آقا کوچیک هم مانند پدرش پیشانی داشت، به علت آراستگی سر و وضع مخصوصا وجاهت به عنوان شوفر دربار مفتخر گردید. هر چند طرف توجهات مخصوص مقامات عالیه و اندرون واقع شد و همه از او حساب می بردند و راه ترقی و آینده برایش باز بود اما به رگ غیرت حاجی آقا برخورد که چرا باید پسر بزرگش چنین شغلی را انتخاب بکند. بعد هم خیلی چیزها پشت سرش می گفتند. حاجی آقا به طلبکارهای پسرش جواب می داد: «من استشهاد تمام کردم و توی روزنامه ها هم چاپ کردم که دیگر آقا کوچک پسر من نیست. فرنگ اخلاقش را خراب کرد. امان از رفیق بد! پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد. بچه ای بود سر به راه، پای به راه زیر پایش نشستند افتاد توی هرزگی و ولنگاری. او دیگر نمی تونه در خونه منو واز بکنه.» از این جهت تمام امید و آرزوی حاجی به پسر دومش کیومرث بود و علاقه مخصوصی نسبت به او ابراز می داشت.

حاجی آقا به همه حرفهایی که در روز میزد معتقد نبود و از وقتی که شک به سکینه بچه سوگلی خود پیدا کرده بود که همیشه توی هشتی جلوش می پلکید، علاقه او به بچه و اینجور چیزها سست شد، می گفت: «حالا دیگر ماشالله بزرگ شدند. پسر اولم را لوس بار آوردم و نتیجه اش را دیدم. وانگهی معنی نداره که بچه توی هشتی بیاد. اشخاص محترم پیش من می آیند.»

اما به چند چیز بود که از ته دل ایمان داشت: اول به خوردن، وقتی صحبت از خوراکی به میان می آمد، چهره اش می شکفت، آب دهنش را قورت می داد و حدقه چشمش گشاد می شد. مخصوصا خوراکی های شیرین مانند خرما، حلوا، باقلوا، و پلوهای چرب و شیرین را زیاد دوست می داشت، سر غذا «بسم الله» می گفت و آستینش را بالا می زد، با انگشت های تپلی که روی ناخن هایش حنا بسته بود لقمه می گرفت و همیشه دوست داشت که از لای انگشتانش روغن بچکد. هر غذایی که به نظرش مشکوک می آمد می گفت: «وان ضرر تنی لخصمک علی بـن ابـی طالـب!» و بعد می خورد. چشم هایـش در موقع خوراک لوچ مـی شـد، و شقیقه هایـش بـه جنبـش می افتاد و ملچ و ملوچ راه می انداخت، بعـد عاروق می زد و می گفت: «الهی الحمدالله رب العالمین!» و با ناخن دندان هایش را خلال می کرد و تا مدتی بعد از غذا از سر جایش تکان نمی خورد. بعد هم حاجی آقا حمام و مشت و مال را خیلی دوست می داشت. اما از وقتی که نرخ حمام بالا رفته بود حاجی دیر به دیر حمام می رفت. به همین جهت تابستان در صحن هشتی همیشه بوی عرق تند ترشیده حاجی در هوا پراکنده بود.

در حمام یکم مشت از آب خزانه می خورد و دهنش را مسواک می کرد؛ بعد می خوابید و زیر مشت و مال دلاک از روی کیف آه و ناله سر می داد و شکر خدا را می گذاشت. در مورد خواب هم حاجی بی طاقت بود و به آسانی خوابش می برد. به محض اینکه چشمش بهم می رفت. خروپف او تمام فضای خانه را پر می کرد مثل اینکه دویست نهنگ لجن غرغره می کنند.

اما حاجی در مقابل زن بی طاقت میشد. با وجودی که اندرونش همیشه پر از صیغه و عقدی بود هر وقت زنی را می دید که طرف توجه او واقع می شد، عموما این زنهای خاله شلخته و چادر نمازی مچ پا کلفت و ابرو پاچه بزی بودند. چشمهایش کلاپیسه می شد. نفسش به شماره می افتاد، آب توی دهنش جمع می شد و له له میزد و خون توی سرش می دوید. تا پارسال چیزی نمانده بود که عاشق خانم بالا زن یوزباشی حسن سقط فروش دم چهار سو بشه و حتی چند سال پیش هنوز باد فتق نگرفته، با رفقای جان در یک قالب و همدندانهایش گاهی به شهر نو گریز می زد و خانه ای را قرق می کرد.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید