حاجی آقا – ۷

پ پ پ

حاجی ابوتراب در ماه ذیحجه، شب عید قربان حاجی و حاجی زاده به دنیا آمده بود. اگرچه هشتاد و نه سال از عمرش می گذشت و یادگار زمان ناصرالدین شاه بود، اما نسبت به سنش هنوز شکسته نشده بود و خیلی جوانتر نمود می کرد. قیافه او با وقار و حق به جانب بود: کله مازوئی، گونه های چاق و پر خون، فرق طاس و موهای تنک رنگ و حنا بسته داشت و همیشه ته ریش سفید و زبری مثل قالیچه خرسک به صورتش چسبیده بود. سبیل کلفت صوفی منشانه زیر دماغ تک کشیده اش مثل چنگک آویزان بود و چشم های مثل تغار که رگه های خون در آن دویده بود زیر ابروهای پر پشت او غل غل می زد. وقتی که در خانه شبکلاه به سر می گذاشت، کله او شبیه گلابی می شد و غبغب کلانی زیر چانه اش موج می زد که سرش را بدون میانجیگیری گردن به تنش می چسبانید. بالای پرک های گوشش که همیشه زیر کلاه می گذاشت، صاف و نازک شـده بـود و دندانهای عاریه که هـر وقـت می خندیـد یکپارچـه طـلای چـرک بیرون می افتاد، قیافه او را تکمیل می کرد.

بالا تنه حاجی بلند و پاهایش کوتاه بود. به همین جهت وقتی که نشسته بود میانه قد، و زمانی که راه می رفت کوتاه جلوه می کرد، اما از پشت سر کمی خمیده بود و قوز داشت. در تابستان لباس او منحصر به یک پیرهن یخه حسنی و یک زیر شلواری گشاد بود و در هشتی که جلوس می کرد همیشه یک جلذقه گشاد هم که جیب های فراخ داشت می پوشید و یک شبکلاه به سر می گذاشت و قبای نازکی هم به دوش می انداخت. با وجود این، چون آستین پیراهنش دگمه نداشت، دستهای خپله و پشم آلود او همیشه بیرون می افتاد و از درز یخه پیرهنش تا زیر غبغب او پشم زمخت خاکستری به ریشش پیوند می شد. در حال نشسته وقتی که تسبیح نمی انداخت عادت داشت که با دو دست شکم گنده اش را نوازش بدهد.

در زمستان سرداری برک قدیم چرک که پشتش چین های ریز می خورد می پوشید و به قول خودش این سرداری «تنپوش مبارک» بود و حکایت می کرد که یک روز ناصرالدین شاه در شکارگاه، ابوی محترمش را مخاطب قرار داده و گفته بود: «مرحوم مقتدر خلوت! بیا پدر سوخته این تنپوش مال تو.» ـ مثل اینکه قبل از مرگش او را «مرحوم» خطاب می کرده اند! اما در حقیقت این سرداری را از دستفروش خریده بود. در کوچه هم کت بلند خاکستری و شلوار سیاه می پوشید و کلاه گشاد به سر می گذاشت. از وقتی که باد فتق گرفته بـود، یک عصای سر نقره هم دستش می گرفت و گشاد گشاد راه می رفت.



آگهی

هر چند حاجی بیرونی و اندرونی و اتاقهای چیده واچیده داشت، اما تمام پذیرایی او در هشتی خانه انجام می گرفت. صبح زود در آنجا شبیخون می زد و اگر در خارج کاری نداشت تا سر شب در همانجا مشغول دید و بازدید و کار چاق کنی و به قول خودش مشغول «رتق و فتق امور» بود، تا وقتی که از اندرون خبر می کردند که: «شام حاضر است.»

حاجی با بی ریایی از اعیان و اشراف و رئیس الوزراء گرفته تا ملای محل و بقال سرگذر و حتی زال محمد هم در آنجا پذیرایی می کرد. در مقابل اعتراضی که درباره پذیرایی شخص اخیر به او شد جواب داده بود: «این هم یک نفر آدمه، مثل آنهای دیگر، لولوخوره که نیست. اتفاقا نظمی که زال محمد به شهر نو داد، تمام بلدیه شما با بودجه و متخصصینش نتوانست به شهر تهران بده. خونه فاحشه ها را طبقه بندی و منظم کرد، برایشان سینما و تیاتر ساخت. اما بلدیه شما تا خواست تیاتر بسازه پنجاه مرتبه خراب کرد و از سر نو ساخت و از کنارش چن تا دزد میلیونر شدند و آخرش هم نیمه تمام ماند! وانگهی کاری که دیگران در خفا می کنند، این بی تقیه و بی ریا می کنه، بعدش هم که ضامن بهشت و دوزخ کسی نیستیم و توی گور دیگران هم نمی گذارندمان… مگر همه کله گنده ها و زمامدارنتان باهاش دست به یکی نیستند؟ من صراحت لهجه دارم. نه اینکه یکی لازمه که شهـر نو را اداره بکنه؟ وگرنه مردم عیالوار نمی توانند زنشان را نگهدارند. اگر تو جامعه شاه و وزیر و وکیل هم لازم نباشه زال محمدو لازمه من همه اعیان و اشراف و نجبای این شهر را خوب می شناسم، در معامله ساختمان سینما که به من مقاطعه داد یک سر سوزناختلاف حساب نداشتیم. حیف که توی این مملکت قدردان نیست وگرنه مجسمه اش را توی شهر نو می گذاشتند.»

ولیکن از آنجا که هشتی حاجی چهار نشیمن بیشتر نداشت، مهمان های او هیچوقت از سه نفر تجاوز نمـی کرد. یعنـی همین که شلوغ می شد حاضرین جیم می شدند و جای خودشان را به تازه واردین می دادند. مثل این بود که اگر روزی بخواهند تئاتر او را نمایش بدهند از لحاظ صرفه جویی، تزئین سن منحصر به یک هشتی باشد.

پدر حاجی، مشهدی فیض الله در بازارچه زعفران باجی دکان تنباکو فروشی داشت. سال قحطی کل مال حلال و حرام را زیر و رو کرد و پشت خودش را محکم بست. مخصوصا وقتی که میرزای شیرازی تنباکو را تحریم کرد، مش فیض الله یکی از حاشیه نشین های خانه یحیی خان مشیرالدوله بود و بعد از آنکه ملا عبدالله واعظ قلیان کشید و دوباره تنباکو حلال شد و به این وسیله عذر کمپانی رژی را خواستند، مش فیض الله در این میان لفت و لیس غریبی کرد یعنی تنباکوی تحریم شده را به قیمت ارزان خریده و انبار کرده بود؛ به قیمت گران فروخت و میلیونها ذرع زمین به قیمت دو تا پول از میرزا عیسی وزیر خرید و واجب الحج شد.

یک سفر به مکه رفت و پولش را حلال کرد و برگشت تا آخر عمرش دم حجره نشست و موی از ماست کشید. بالاخره سر نود و سه سالگی از شدت خست و لثامت مرد، به این معنی که قولنج شد و حکیم باشی نسخه داد، او دوای مالیدنی را که در خانه بود خورد و مرد.

تمام ارث حاجی فیض الله به پسر یکی یکدانه اش، حاجی ابوتراب رسید. که حاجی به دنیا آمده بود. اما وانمود می کرد که به مکه رفته است و حکایتهایی که از پدرش راجع به سفر به مکه شنیده بود به حساب خودش می گذاشت و مانند پیش آمدهای زندگی خود نقل می کرد.

اما حاجی ابوتراب دکان تنباکوفروشی را بهم زد و صاحب املاک و مستغـلات شـد. چـون پـدرش را کـسی نمی شناخت، حاجی از این استفاده کرد. و لقب «حاج مقتدر خلوت» را به پدرش داد و او را یکی از ملازمان راکب و درباریان بسیار نزدیک ناصرالدین شاه قلمداد می کرد. همیشه هم ورد زبانش بود که «ما اعیان درجه اول» و «ما نجبا». در خست و چشم تنگی از پدرش دست کم نداشت.

هنوز حساب قرآن کهنه های زمان شاه شهید را فراموش نکرده بود و سر دهشاهی الم شنگه به پا می کرد: «منو چاپیدن!»، «معقول آن وقت زندگانی داشتیم!» با وجود درآمد هنگفتی که از املاک و مستغلات و دکان و حمام و خانه اجاره و معاملات بازار و کارخانه کشبافی و پارچه بافی اصفهان و کارچاق کنی های کلان داشت و حتی با سفرای ایران در خارجه مربوط بود و اجناس قاچاق معامله می کرد، هر روز جیره قند خانه اش را می شمرد، هیزم را می کشید، بار و بندیل صیغه هایش را وارسی می کرد و در قدیم که اصطلاح مشروطه هنوز باب نشده بود. جلو هشتی خانه رعیت ها و نوکرش را به چوب می بست. اما ظاهری فریبنده داشت و قیافه حق به جانب به خود می گرفت به طوری که همه پشت سرش می گفتند: «چه آدم حلیم سلیمی است.» همین ظاهر آراسته و اهن و تلپ، باعث شهرت او شده بود و معروف بود که آدم کار راه انداز و خیرخواه و خلیقی است.

حاجی معتقد بود: «هزار دوست کم و یک دشمن زیاد است.» به همین جهت با هر کس گرم می گرفت و دل همه را به دست می آورد و با محیط خودش سازش پیدا کرده بود از این رو خیلی ها فدایی او بودند. در سیاست هم همیشـه دخالـت می کرد، وکیل و وزیر می تراشید و خودش هم کباده ریاست وزرا را می کشیـد و حلال مشکلات بود. همیشه می گفت: «ما میخواهیم چهار صباحی توی این ملک زندگی بکنیم و از نان خوردن نیفتیم و یک قلپ آب راحت از توی گلویمان پایین بره.»

اما حاجی سواد حسابی نداشت. زمان ناصرالدین شاه پیش معلم سرخانه گلستان و بوستان را خوانده و مشق خط و سیاق را یاد گرفته بود.

ولیکن حافظه او قوی بود و حرفهای دیگران را از بر می کرد و به موقع یا بی موقع تکرار می کرد. هر وقت هم که اشتباه می نمود، از رو نمی رفت. مثلا می گفت که مرحوم ابوی در دربار شاه شهید بالا دست حاجی میرزا آقا می نشسته. یا در زمان کریمخان زند سه من و یک چارک چشم درآورده، یا مهاراجه دکن دعوتش کرده که پست وزارت خارجه اش را به او تفویض کنه و از این قیل چیزها اگرچه با رجال درجه اول و زمامداران مملکت دمخور بود، اما سواد آنها هم به او نمی چربید و خیلی به حاجی و اظهار عقیده اش اطمینان داشتند.

در صورتی که گاهی حاجی از دهنش در می رفت و می گفت:
«بله دیگر، بله چغندر! توی این مردم و این ملک هم ما سیاستمدارش هستیم!» از وقتی که وارد سیاست شده بود، مرتب روزنامه رابه پسر کوچکش کیومرث که از مدرسه برمی گشت می داد و او هم با صدای دو رگـه تکلیـف شده اش روزنامه می خواند و حاجی به حالت پر معنی سرش را می جنبانید مثل اینکه در هم خط ها هم رموزی کشـف می کـرد کـه همـه کـس نمی توانست بفهمد.

حاجی به کتاب اخلاق و گلستان سعدی معتقد بود و از تاریخ هم بی آنکه اطلاعی داشته باشد، بیخود تعریف می کرد. دو سه بار لغت اشتباهی برای کیومرث معنی کرد و سبب شد که طفلک روز بعد در مدرسه کتک مفصلی نوش جان بکند و از این جهت دیگر اشتباهات خود را از پدرش نمی پرسید.

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید