حاجی آقا – ۵

پ پ پ

ـ قوچ علی بک که حالا تو شهربانیه.

ـ دوام الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تکان داد. حاجی گفت:
ـ بله، من مخصوصا توصیه کردم که اگر بخواهد این زمزمه ها و اغتشاش ها و بی عدالتی ها تو لرستان بخوابه، باید فلانی را که سابقه ممتدی در این امور داره، به آن جا بفرستید. همانطور که در مازندران آن توطئه را بر ضد اعلیحضرت همایونی خواباند ـ چند نفر را باید کشت، چند نفر را حبس کرد، هر که نتق کشید، تو دهنی زد و دیگر خودتان بهتر می دانید! بالاخره گفتم که من از رگ گردنم التزام می دم که با انتصاب فلانی تمام این سر و صداها بخوابه. چون امروزه ما به اشخاص با تصمیم احتیاج داریم. ما مشت آهنین می خواهیم. بروید از مازندران سرمشق بگیرید. من تصدیق می کنم که از روی کمال رضا و رغبت یک کف دست زمین را که آنجا داشتم، در طبق اخلاص گذاشتم و تقدیم خاکپای همایونی کردم. حالا هر کس که از آن حوال میاد، میگه که مثل بهشت برین شده. اگر مال خودم بود، سالی یک مشت برنج عایدی داشت که می بایست با منقاش از تو گلوی کدخدا و عمال دولت بیرون بکشم. همه اش حیـف و میـل می شد، خودمم که شخصا نمی توانستم رسیدگی بکنم. اما حالا به دست آدم خبره افتاده، خب، چه بهتر! مملکت آباد میشه، عیبش اینجاست که امروزه کسی حاضر نیست فداکاری بکنه. اگه بخواد که مملکت آباد بشه باید اداره املاک به دست شخص اول مملکت پدر تاجدارمان باشد، که در زیر سایه او ما این همه ترقیات روزافزون کرده ایم، می دانید، من صراحت لهجه دارم، کسی را که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه؟

مخصوصا تذکر دادم که فلانی تخم سیاسته، چنان به وضعیت لرستان تمشیت میده که آب از آّب تکان نخورد! خیلی حرف من تاثیر کرد و مخصوصا موافقت آقای ساعد همایون را کامل جلب کردم. (لبخند خیرخواهانه ای صورتش را روشن کرد).



آگهی

ـ حقیقتا نمی دانم از این حسن نظر و لطف مخصوصی که نسبت به بنده ابراز داشته اید، به چه زبان تشکر بکنم! حال که صحبت از لرستان به میان آمد، می خواستم استدعای عاجزانه از حضور مبارکتان بکنم.

حاجی آقا غافلگیر شد: جونم؟ … خواهش می کنم که بفرمایید! میان ما که از این حرفها نیست.

دوام الوزاره نگاهی به اطراف انداخت:
ـ راجع به سرهنگ بلندپرواز اخوی جنابعالی می خواستم خدمتتان توضیحاتی بدهم!

ـ عجیب، ایشان اخوی زاده جنابعالی هستند؟ خدمتشان ارادت غایبانه دارم. آقا نمیشه انکار کرد که آدم بی کفایتیه!

ـ بله، متاسفانه چندی است که سوء تفاهمی رخ داده، به این معنی که اشخاص مفتن و مغرض نسبت هایی از قبیل اختلاس و ارتشاء و اعمال منافی عفت و قتل و خیلی چیزها به ایشان داده اند.

ـ به اخوی زاده جنابعالی؟

ـ ناگفته نماند که آقای سرهنگ بلندپرواز خیلی طرف توجهات ذات همایونی هستند و قبل از حرکتشان به لرستان، کنفرانسی راجع به «غرور ملی» در باشگاه افسران دادند که به طبع رسیده و بسیار مورد پسند مقامات عالیه واقع گردیده. از طرف دیگر به سر مبارکتان قسم که چون من با روحیات ایشان به خوبی مانوسم، می توانم به جرات به شما اطمینان بدهم که آدم شریف و دل رحیمی است، به طوری که حاضر نیست یک مورچه را زیر پایش لگد بکند! اما قبل از همه چیز نظامی وظیفه شناسی است که تخلف از اوامر و مقررات نظام را جایز نمی داند و سر و جان را فدای میهنش می کند. یعنی از تارک سر تا ناخن های پایش چکیده میهن پرستی است؛ گیرم هر کس یجور وطن خویش را می پرسند. ولیکن چیزی که هست اشخاص مفتنی که البته توقعات نامشروع برخلاف مصالح عالیه کشور داشته اند، و به تقاضای ایشان ترتیب اثر داده نشده، از راه غرض و مرض راپورت هایی را به مرکز فرستاده اند که آقای سرهنگ روسای ایلات را به قرآن قسم داده و همین که تسلیم شده اند، آنها را کشته و ایلات را تخت قاپو کرده و مال و حشم آنها را غصب کرده و یا این که مشارالیه به بهانه ی تعقیب شرار، عده ای از مردم بیگناه را کشته و اموال آنها را تصاحب کرده است.

چنان که ملاحظه می فرمایید این برنامه دولت است و آنچه کرده، درین صورت مطابق دستور و امر مافوق بوده، اما از قرار اطلاعی که بنده از وزارت داخله کسب کرده ام، اشراری که ایشان در لرستان قلع و قمع کرده اند، اشرار مورد نظر نبوده اند و حال همین اشرار از خوزستان سر درآورده و مشغول دست درازی به جان و مال و ناموس اهالی شده اند. مقصود از طول کلام این است که جنابعالی را به جریان وقایع آشنا بکنم و در نتیجه ذهن ذات اقدس ملوکانه هم نسبت به این جریانات مشوب شده و البته خودتان متوجه عواقب وخیم آن…
درین وقت مراد دست به سینه آمد جلو حاجی ایستاد.

حاجی: «هان. چی می گی؟»

ـ قربان! اجازه می دید که پیاز برای اندرون بگیرم؟

ـ اول ماه من یکمن و نیم پیاز خریدی همه تمام شد؟ در دیزی وازه حیای گربه کجاست؟ توی خورش که از اثری از پیاز نیست، پس همه مال من تفریط میشه!

ـ قربان! عرض بکنم؟

ـ خوب، حالا برو دو سه سیر پیاز از مشدی معصوم بگیر تا بعد رسیدگی بکنم. اما نرخش را بپرس که توی حساب به من پا نزنه.

ـ چشم!

ـ صبر کن، بگو پیاز شیرین خوب مال قم باشه.

مراد از در خارج شد. چشمهای مثل تغار حاجی به دو دو افتاد، به طرف دوام الوزاره برگشت و صدایش را بلندتر کرد.

ـ بله، من همیشه گفته ام که ایران قبل از همه چیز احتیاج به آدم با تصمیم داره. اینجا قحط الرجال آدمه، خوشبختانه امروز سرنوشت ملت به دست قائد عظیم الشانی مثل شخص اعلیحضرت سپرده شده. اما حیف که یک نفره، تمام اطرافیانش دزد و دغل و مغرض هستند. مثلا همین قلع و قمع اشرار که حالا گزک به دست یک مشت دزد داده، برای آبادی و عمران مملکت لازمه، جزو برنامه دولته. باید نسل همه ایلات و عشایر را از میان برداشت تا بتوانیم نفس راحت بکشیم. از شما می پرسم اینها به چه درد مملکت می خورند؟ همیشه باعث اختلال امنیت و موی دماغ حکومت مرکزی هستند و اموال تجار بیچاره را به غارت می برند و مردم را می کشند باید همه آنها را قتل و عام کرد. ما احتیاج به اشخاصی مثل تیمسار سرهنگ بلندپرواز داریم. می شنوید؟ تیمسار خدمت را به میهنش کرده، باید دستش را ماچ کرد.

دوام الوزاره تف حاجی را از کنار لبش پاک کرد و آهسته گفت:
ـ بنده عقیده جنابعالی را تقدیس می کنم، اما بالاخره هر چیز راهی دارد.

حاجی آقا چشمک زد: «مطمئن باشید، بنده درین قسمت هر چه از دستم بربیاد کوتاهی نخواهم کرد. با مقامات مربوطه صحبت می کنیم. البته خودتان بهتر می دانید که مردم متوقع اند. آن هم در موضوع به این مهمی باید دم سبیل چند نفر را چرب کرد. من رک و پوست کنده حرف می زنم.

ـ البته البته. ملتفتم، محتاج به تکرار نیست. نمی دانم از مراتب لطف و مرحمت جنابعالی چطور تشکر بکنم، بنده را غرق خجالت فرمودید…

ضمنا می خواستم خدمتتان عرض بکنم که درین محیط اگرچه از پیر و جوان به دیانت و امانت جنابعالی ایمان کامل دارند، اما مغرضان و دشمنانـی هستنـد که پست سر انتشاراتی می دهند مقصود بنده نمامی و سخن چینی نیست و درین مورد سکوت بنده یک نوع خیانت به عوام دوستی و …

حاجی دستپاچه پرسید:
ـ پشت سر من؟ مثلا چه کسی؟

دوام الوزاره خیلی شمرده توضیح داد:
ـ از ارادت قلبی که نسبت به شخص جنابعالی دارم. الساعـه جریـان را خدمتتـان عـرض می کنم: پریشب در کلوپ ایران بنده با آقای خضوری حز قیل و مشعل و آقای بنده درگاه پارتی بریجی داشتیم، در ضمن صحبت آقای خضوری گفتند: «راجع به فلان کار، اگر بشود موافقت حاجی را جلب کرد خوبست چون آدم با اطلاع و اسرارآمیزی است. شهرت دارد که عضو فراموشخانه است و با مقامات خارجی بستگی نزدیک دارد، اما نظرش صائب است و حرفش را در همه جا می شنوند.»

بنده جدا اعتراض کردم و مخصوصا تذکر دادم:
ـ یکی از اشخاص بی آلایش و دست و دلپاکی است که در تمام ایران لنگه ندارد و کسی پیدا نمی شود ک در وطن پرستی ایشان تردید بکند.

حاجی سرش را به حال جدی تکان داد و باد تو صدایش انداخت:
ـ آقا من توی این شهر خیلی دشمن دارم همه تازه به دوران رسیده ها، همه دزدها و نوکیسه ها، همه این عربها و نصراتی های سوریه و عراق که به طور مرموزی در تمام مقامات حساس اقتصادی مملکت رخنه کرده اند، همه آنهایی که باباشان را نمی شناسند به من حسد می برند. من دانم و پینه دوز در انبان چیست! چون من می دانم که از کجا آب می خورند ـ شما گمان می کنید که خضوری خودبه خود آمده و همه کاره شده؟ روزی که وارد تهران شد یک شوفر بود که اگر یک من ارزن رویش می ریختند یکیش پایین نمی آمد. حالا بروید دم و دستگاهش را تماشا کنید. اگر یک شوفر عرب اطلاعاتش بیشتر از دکترهای اقتصاد ماست، پس روید در مدرسه هایتان را ببندید.

چرا بیخود شاگرد به فرنگستون می فرستید؟ منو دوباره مهاراجه دکن برای پست وزارت خارجه اش پیشنهاد کرد، دعوتش را نپذیرفتم گفتم: نمی خوام غریب گور بشم! اگر از من کاری ساخته است، بگذارید به درد میهنم بخورم. شاید گناهم اینه که ایرانیم، اینجا به دنیا آمدم و میخوام همینجا هم بمیرم و برق پول اجنبی منو نمی کشانه، اما این بی بابا ننه های امروزه همه می خواهند اینجا را بچاپند و بروند خارجه پشتک بزنند و برقصند، آیا صلاحه که منهم پام را کنار بکشم؟ من آدم مرموزی هستم یا آقای بنده درگاه که اگر باباش را ندیده بود ادعای جل و نمد استرابادی می کرد؟ پشت سر زنش این همه حرف می زنند و دخترش را به صراف دم بازار داده و عنوان اعیان و اشراف به خودش می بنده! چون صراحت لهجه دارم از من حساب می برند. قباله و بنچا همه شان تو دست منه. من عضو فراموشخانه هستم یا آنها که همه فراموشی کرده اند تا دیروز چه کاره بودند؟ به قول جنابعالی هشتاد ساله که توی این آب و خاک استخوان خرد می کنم، کسی نتوانسته به من بگه که بالای چشمت ابروست. مرحوم ابوی از زمان شاه شهید بنام بود، یکی می گفتند و هزار تا از دهنشان می ریخت. آیا من احتیاجی به شهرت دارم؟ آن هم توی این عهد و زمانه! من از کسی خورده برده ندارم، اگر می خواستم مثل آنها دیگر پشت خودم را ببندم برایم مثل آب خوردن بود اما… در باز شد، دو نفر وارد شدند. حاجی سلام کرد و تواضع کرد. آنها که نشستند، مدتی با دوام الوزاره در گوشی گفتگو کرد. فقط جملاتی مانند: «البته مذاکره خواهم کرد. مطمئن باشید کار شده.» جسته و گریخته شنیده می شد. بعد دوام الوزاره بلند شد و به عجله رفت. حاجی پس از احوالپرسی رو کرد به جوانی که موهای تنک بسر داشت و به حال مطرب اطرافش را نگاه می کرد.

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید