حاجی آقا – ۶

پ پ پ

آقای مزلقانی! بفرمایید اینجا. (او هم در حالی که روزنامه مچاله ای در دست داشت رفت پهلوی حاجی نشست.)

حاجی: خوب، بفرمایید از دنیا چه خبر؟

ـ افق سیاست بین المللی سخت تیره و تار است. عواقب وخیم جنگ را کسی نمی تواند پیش بینی بکند.



آگهی

حاجی در حالی که تسبیح می انداخت از ترس تلفن دربار، لازم دانست برای تبرئه خودش خطابه ای شبیه نطق هایی که در «پرورش افکار» می شد برای مخبر روزنامه «دُب اکبر» ایراد بکند:
ـ آقا بیخودی متوحش نباشید. به ما چه؟ ز هر طرف که شود کشته به سود اسلامست. هر کسی میان این معرکه باید کلاه خودشو دو دستی نگه داره ما باید یک نان بخوریم و صد تا خیر بکنیم؛ چون خوشبختانه در چنین موقع باریکی سرنوشت مملکتی در کف کفایت قائد عظیم الشانمان سپرده شده. این را دیگر کسی نمی توانه منکر بشه که بالاترین و عالی ترین نعمت های موجود کنونی ذات مقدس شاهنشاهه که ایران جدید را در ظرف مدت کوتاهی از پرتگاه نیستی به شاهراه ترقی کشانده. امنیت به طوری در سرتاسر کشور حکمفرماست که اگر زنی یک تشت طلا به سرش بگیره و از ماکو تا بندر چابهار بره کسی متعرضش نمیشه. بیخود نیست که میگند: «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه!» وضعیت دیگر مثل جنگ پیش نیست و هرج و مرج داخلی وجود نداره. بحمدالله زیر سایه پدر تاجدارمان به قدری در همه شئونات و نوامیس اجتماعی ترقیات محیر العقول کردیم که هیچ دولت خارجی جرات نمی کنه که به میهن ما چپ نگاه بکنه. امروز دو میلیون سرنیزه پشت سرمانه و با آن می توانیم از یک طرف قفقاز و از طرف دیگر ترکستان روس را تسخیر بکنیم. باور کنید که ما پشت دنیا را به لرزه درآوردیم یادتان هست که دوره احمدشاه به مردم عوض حقوق کاه و یونجه و آجر می دادند؟ پس پریروز سلام بود، به پابوس مقدسشان شرفیاب شدم، چقدر به بنده اظهار تفقد و بنده نوازی فرمودند! خدا سایه مبارکشان را از سر ملت کم نکنه، خوب امنیت، آبادی، قشون، راه آهن، آسفالت کوچه ها و بناهای حیرت آور، همه اینها را کی به خواب دیده بود؟

مزلقانی: بنده تصدیق دارم که با داشتن نابغه ای مثل اعلیحضرت رضاشاه هیچ خطری ملت ایران را تهدید نمی کند و حقیقتا باید خدا را شکر گذار باشیم که ازین جنگ خانمانسوز که اساس و سازمان ممالک دنیا را متزلزل کرده دور و برکنار هستیم. اما قابل انکار هم نیست که این جنگ خواهی نخواهی، تاثیر شدیدی در اقتصادیات و معنویات دنیا خواهد بخشید.

ـ چیزی که تاکنون مانع پیشرفت اقتصاد و تجارت دنیا شده همسایه شمالی ماست. خوشبختانه اعلیحضرت ما متوجه این نکته هستند، من خبر موثق دارم، کسی که مژده حمله آلمان را به شوروی به سمع مبارکشان رسانید می گفت که اعلیحضرت از ذوق توی پوستش نمی گنجید و فرمود: «شما به من میگی برو به ملت ایران تبریک بگو!» چه حرف بزرگی! کلام الملوک ـ ملوک الکلام. به عقل افلاطون هم نمی رسید (بعد مث اینکه پشیمان شد چشمک زد و گفت) پیش خودمان بمانه، اسرار سیاسیه. به علاوه هیچ استبعادی نداره که اعلیحضرت این هوده شهر قفقاز که مدتیه به ملت وعده میده به ایران ملحق بکنه. دیشـب توی رادیو برلن هیتلر نطق می کرد. چه صدای گیرنده ای داشت هر کلمه که از دهنش بیرون می آمد، نیم ساعت براش دست می زدند. آقا او هم نابغه است، میخواد دستگاه پوسیده سیاست را عوض بکنه و نظم جدید بیاره. تا یکی دو هفته دیگر کلک روسیه کنده است (قهقهه خنده) شاید همین الان که من دارم با شما صحبت می کنم از مسکو هم گذشته باشند، بعد هم نوبت انگلیس می رسه، آن دیگر مثل آب خوردنه، به شما قول می دم تا یکی دو ماه دیگر آلمانها توی تهران هستند.

حاجی آب دهنش را فرو داد و به طرز علاقمندی حرفش را دنبال کرد:
«جای شما خالی، توی سفارت آلمان فیلم شکست فرانسه را نشان می دادند، من هم دعوت داشتم. سرباز آلمانی نگو یک پارچه آهن بگو، دیگر توی دنیا قشونی نیست که بتونه جلو آنها را بگیره. یک چیزی میگم، یک چیزی می شنوید! بگذارید هیتلر با نظم نوینش دنیا را تمشیت بده. اقلا آقای ما عوض میشه. خودش فرجه. همه علامات ظهور حضرت صاحب را داریم به چشم می بینیم. آقا مرام اشتراکی یعنی چه؟ اگر خوبه مال خودشان اگر بده با دیگران چه کار دارند؟ پیش ازین بلشویک بازی من سالی ده هزار تومن (آن هم هزار تومن آن وقت) پرتقال به روسیه صادر می کردم، حالا مردمش یک تکه نان هم ندارند که بخورند چه برسد به پرتقال ـ وانگهی توی دنیا یک فرماندهی می گفتند یک فرمانبرداری. پس بروند با قضا و قدر جنگ بکنند، چرا من آقا شدم مراد نوکر من شده، چون که خدا خواسته، دنیا نظم داره، همه که نمی توانند وزیر بشوند. یکی شاه میشه یکی هم گدا میشه. من از کد یمینم عرق ریختم، دو تا آجر رویهم گذاشتم. خونه ساختم توش نشستم، حالا مفت و مسلم آن را بدم به مشدی حسن پهن پازن فقط چون که گردنش کلفته؟ پس دیگر کسی پی کار نمیره، آبادی نمیشه، پس مراد بشه حاجی و من بشم مشدی مراد!

مزلقانی:
ـ همینطور است که می فرمایید. در دنیا البته باید تغییراتی رخ بدهد و نظم نوینی برقرار بشود، اما نه اینکه سیر قهقرایی را طی بکنند.

ـ میگند هیتلر مسلمان شده و روی بازویش «لااله الاالله» نوشته.

ـ بله، جدا به ایران علاقمند است. مگر خبرهای امروز را ملاحظه نفرمودید؟

ـ نخیر، اما مقاله «همت عالی» شما را کیومرث واسه ام خواند. راستی برای آن ده بلیط اسبدوانی که به دارالمساکین تقدیم کرده بودم، داد سخن داده بودید. هدیه ناقابلی بود و باعث خجالت من شد. اما از لحاظ سرمشق برای اینکه دیگران تبعیت کنند مطالب قابل توجهی داشت. آقای مزلقانی به شما تبریک میگم. شما یکی از بزرگترین نویسندگان دنیا هستید. راستی این الفاظ و عبارات به این قشنگی را از کجا پیدا کرده بودید؟

ـ بنده وظیفه اخلاقی و اجتماعی خودم را انجام داده بودم. اما مقام ریاست معتقد بودند که قدری اغراق آمیز است.

ـ عجب؟

ـ به علاوه عقیده مند بودند که در صفحه سوم چاپ بشود. ولیکن به اصرار بنده، بالاخره در صفحه اول چاپ شد. مخصوصا ملاحظه فرمودید بنده تذکر داده ام که حاجی به گردن همه ایرانیان حق دارد و یگانه فرزند انقلاب است و ما آزادی مشروطه خودمان را مدیون ایشان هستیم. بخصوص این شخص نوع پرور معارف پژوه که تمام عمرش را با شرافت و پاکدامنی و پرهیز کاری گذرانیده یکی از ذخایر ملی ایران است و ما به داشتن چنین عناصر سیاستمدار عالیقدر تفاخر می کنیم.

مراد با دستمال پیاز وارد شد، حاجی با چشم های ذوق زده بـه مزلقانی نگـاه می کـرد و می خواست چند جمله آبدار در تملق او بگوید. ناگهان صدای زنی از توی دالان شنیده شد که می گفت:
ـ حاجی آقا! … حاجی آقا! … حلیمه خاتون حالش بهم خورده… حاجی،
حاجی گوشش را تیز کرد و گفت:
ـ خفه شو ضعیفه! مگر هزار بار نگفتم؟ مراد برو ببین باز دیگه چه خبر شده…

صدای زن:
ـ خاک بگورم! به حاجی بگو بفرمایید اندرون، حلیمه خاتون تمام کرد.

صدای همهمه نامعلومی از دالان می آمد. حاجی رو کرد به مزلقانی:
ـ توصیه شما را به آقای رئیس روزنامه «دُب اکبر» خواهم کرد… اجازه می فرمایید؟

مزلقانی و همراهش دستپاچه خدانگهداری کردند و رفتند. حاجی آقا خیلی به تانی عصایش را برداشت و کاغذهایی را که زیر دشکچه بود به دقت تا کرد و در جیب گشاد و جلذقه اش گذاشت. بعد رو کرد به مراد و گفت:
ـ من میرم اندرون تو مواظب دشکچه باش. برو زود حجت الشریعه را خبر کن.

بعد عصازنان داخل دالان شد. 

این مجموعه داستان ادامه دارد 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید