قسمت چهارم

حاجی آقا – ۴

پ پ پ

حاجی مثل این که از حرف خودش پشیمان شده لبش را جمع کرد و به فکر فرو رفت. نی قلیان را زیر لب گذاشت چند تا پک زد. بعد سرش را بلند کرد و گفت:

ـ مراد!

ـ بله قربان!



آگهی

ـ گل محمد شوفر این جا نیامد؟

ـ نخیر آقا من ندیدمش.

ـ این مرتیکه را تو حبس می اندازمش. چرخ اتوبوس را خراب کرده، دو راه تا کرج رفته، پولش را تو حساب نیاورده. می دانی؟ عباس خواهرزاده بتول خبرش را آورد. تقصیر منه. پارسال وقتی که دو نفر را زیر گرفته بود قرار بود شش سال حبسش بکنند. اگر من در شهربانی پادرمیانی نمی کردم سر سه روز ولش نمی کردند. ما رفتیم ریش گرو گذاشتیم و برای گل روی ما بود که بهش ارفاق کردند. حالا خوب مزدم را کف دستم گذاشت! اگر دوره شاه شهید بود، همین مرتیکه را می آوردم تو هشتی به چهارپایه می بستم و تا می خورد می زدمش. کمر به پایینش را له و لورده می کردم. عدلیه، نظمیه، همه اش دزدی و رشوه خواری و حقه بازیست. مرحوم میرزا کریم خان خدا بیامرز، هر روز فراش هایش را به چوب می بست و ازشان زهرچشم می گرفت. می گفت: «تا نباشه چوب تر، فرمان نبره گاو و خر.» من اصلا دستم نمک نداره، همه دارند سر من کلاه می گذارند، همین مرتیکه مهندس مهدوش شه دوش، تو که خوب می شناسیش؟

ـ بله قربان!

ـ این تو تحدید تریاک، عضو دون رتبه بودش، اختلاس کرد، بیرونش کردند و برایش دوسیه درست کردند. اصلا نمی دانست مهندسی یعنی چی. یکی از رفقا به من توصیه اش را کرد. من هم دیدم جوان با استعدادیه، مایه تیله دستش دادم، مقاطعه راه «زیر آب» را که ورداشتم، اونم به اسم سر عمله اونجا فرستادم تا حساب هام را برسه. پول عمله ها را مرتب می خورد. من به روی خودم نیاوردم. سه نفری از اونها را هم از دره پرت کرد پایین کشت.

اما خوب، من پشتش را داشتم. کسی جرات نمی کرد اذیتش بکنه. بالاخره کم کم اسمشو مهندس گذاشت و کسی هم از اون نپرسید از کجا مهندس شده، حالا خوب بار خودشو بسته. این مرتیکه را کسی نمی شناخت و حتی دزد هم به دستش نمی دادند که به دوست اقخونه ببره.

امروزه سری تو سرها درآورده، هفت نفر مهندس توی دفترش کار می کنند، یک اتومبیل پاکارد نو هم زیر پاشه و صاحب مال و مکنت و همه چیز شده، مال منم خیلی زیر و رو کرد. اما هر وقت میاد تهران، از من رو می پوشانه. نمی خواد بیاد حسابمان را روشن بکنیم، طفره می زنه (مکث کرد) می خواستم بری سراغ عباس، نه صبر کن، چون ممکنه این جا کسی پیش من بیاد. حساب اتوبوس ها را به ماشالله واگذار می کنم، آدم با خداییه، می ترسم غرولندش بلند بشه! اما میان خودمان، کار زیادی داره. تحصیلداری سه دستگاه حمام و چند تا خونه و چند تا در درکان که آدم را نمی کشه. از صبح تا شام یللی می زنه، مالم را خیلی زیر و رو کرده. وانگهی حساب کارخانه پای خودمه. املاکم را هم میرزا تقی به کارش می رسه، میدانی مراد؟ همه منو می چاپند، من چشمم را هم می گذارم، ندیده می گیرم، خوب دور زمانه.

مرد کاسبکاری با ریش کوسه، شب کلاه و کت و شلوار کثیف ماشی از در وارد شد و تعظیم غرایی کرد. حاجی رویش را به جانب او کرد و گفت:

ـ یاالله یوزباشی، احوالت چطوره؟

ـ زیر سایه حضرتعالی هستیم. خاکستر ته کلکیم، همین گوشه ها می پلکیم.

ـ بر و بچه ها چطورند؟ حالا بگیر بنشین!

ـ از مرحمت حضرتعالی. (یوزباشی حسین روی سکوی مقابل نشست)

ـ شنیده ام خیـال زیارت به سرت زده، کجا می خواهی بری؟

ـ می خواستم از حضرتعالی اجازه بگیرم، آخر عمری با اهل و عیال بریم کریلا استخوان سبک بکنیم.

ـ زیارت قبول! حالا همه کارهایت روبراه شده؟

ـ قربان آمده ام که دست به دامان حضرتعالی بشم، دو ماه آزگار که توی نظمیه و این طرف و آن طرف دوندگی می کنم، کلی پول خرج کردم، هنوز دستم به جایی بند نیست.

حاجی قاه قاه خندید و گفت: «می دانستم که آخرش گذر پوست به دباغخانه می افته، خب، چقدر سر کیسه ات کردند؟»

ـ تا حالا پانصد و هشتاد تومن دم سبیل چرب کردم، تازه سرتیپ هژیر آسا حق و حساب خودش را می خواد.

ـ تو را به این سادگی هم نمی دانستم. دُمت را خوب تو تله انداختند!

ـ قربان، آدمیزاد شیر خام خورده، حالا تازه پشت دستم را داغ کردم، فهمیدم از اول باید دست به دامان حضرتعالی می شدم.

ـ گویا حساب خرده ای با ما داری؟

ـ قربان، صحبتش را نکنید، ما را خجالت می دید، هر چه بفرمایید برای بندگی حاضرم.

ـ حالا ببینم!

ـ هر چه بفرمایید جانا و مالا حاضرم. البته از اول راه غلطی رفتم و نمی دانستم. حالا هر چه بفرمایید بندگی می کنم. بنده از این نظمیه چی ها چشمم آب نمی خوره، سه روز استنطاقم کردند، بعد هم می ترسم سر حد گیر گمرک بیفتـم، یـک قالیچه کوفتی که برای جانماز می برم، از دستم دربیارند!

ـ می توانی کاری برای من صورت بدی؟

ـ از جان و دل!

ـ خلج پور را می شناسی؟

ـ نه قربان!

ـ این مرتیکه از اون پاچه ورمالیده های بخو بریده است. من سعی می کنم هر چه زودتر باشپرتت را بگیرم آن وقت می خواستم…

در باز شد آدم نوکربابی که لباس اتوزده تمیزی دربرداشت، به حاجی سلام کرد.

ـ سلام علیکم، محسن خان، احوال شما چطوره؟

ـ از مرحمت جنابعالی!

ـ آقای دوام الوزاره حالشان خوبه؟ مدتی است که به افتخار ملاقاتشان نائل نشدم، بفرمایید!

ـ اجازه می فرمایید آقا همین جا توی اتومبیل هستند.

ـ قدمشان روی چشم. منزل خودشانه، خواهش می کنم (مرد کوتاه مسنی، لاغر و زردنبو با چشم های زل و موهای جو گندمی وارد شد.)

حاجی (نیم خیز کرنش کرد): «آقای دوام الوزاره سلام علیکم… به به چه سعادتی، مشرف فرمودید، ما را سرافراز کردید!»

دوام الوزاره: «از مراحم جنابعالی سپاسگزاریم.»

یوزباشی حسین بلند شد و دست به سینه ایستاد. حاجی رو کرد به او و گفت: «فردا همین وقت بیا، خبرش را هم بیار تا من هر چه زودتر اقدام کنم!

یوزباشی تعظیمی کرد و رفت.

حاجی به دوام الوزاره: قربان نمی دانم از این سعادتی که امروز به من رو آورده، به چه زبان تشکر بکنم. خیلی ببخشید، خانه فقراست، بفرمایید بریم اتاق بیرونی!

دوام الوزاره با ته لهجه کاشی که داشت، قجر افشار و خیلی شمرده صحبت می کرد: خیر، خیر، به سر خودتان همین جا خوب است. خواهش می کنم بفرمایید، و گرنه جدا خواهم رنجید. خیلی ببخشید که زحمت شما را فراهم آوردم. فقط مقصودم این بود که از فیض حضورتان مستفیض بشوم. دو سه روز بود که به این فکر بودم. اول که کسالت و بعد هم گرفتاری های روزمره مانع می شد. بالاخره الحمدالله که امروز سعادت یاری کرد.

ـ انشالله که بلا دوره بفرمایید!

دوام الوزاره پهلوی حاجی نشست و محسن خان هم پهلوی اتومبیل رفت. حاجی سینه اش را صاف کرد:

ـ مراد، سماور را بده، آتشین بندازند!

مراد پیدایش نشد. دوام الوزاره گفت: «خیر، خیر، لازم به زحمت نیست! به سر شما قسم که صرف شده. خودتان می دانید که بنده اهل چایی و دود نیستم»!

مراد سراسیمه از توی دالان آمد و رو کرد به حاجی: «قربان، شما را پای تیلفون می خواند!»

ـ پرسیدی کجاست!

ـ قربان، گفتند دربار!

حاجی کمی متوحش شد. برخاست و به دوام الوزاره گفت:

ـ الان خدمت می رسم.

عصازنان در دالان رفت و مراد هم به دنبالش. دوام الوزاره، روزنامه ای از جیبش درآورد و به حالت تفکر مشغول خواندن شد. ده دقیقه بعد حاجی آمد سر جایش نشست. دوام الوزاره روزنامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.

ـ آقای دوام الوزاره ببخشید!

ـ چه فرمایشاتی!

حاجی به حالت تفکر گفت: بله، بنده را احضار فرمودند. اگرچه از اسرار مملکتی است. خب، خیلی ها پیشنهادها می کنند. من هم با این حال علیل مجبورم شانه خالی بکنم. خیلی متاسفم که در چنین موقعی نمی توانم به وسیله اشغال مشاغل و مقامات عالیه به میهنم خدمت بکنم!
ـ حقیقتا که جای تاسف است.

ـ اما امروز لحن آقای فلاخن الدوله فرق کرده بود. مثل همیشه اظهار ملاطفت نفرمودند. خب، شاید کارشان زیاد بوده، چون بنده زاده، آقا کوچیک را از ارث محروم کردم و میانمان شکرآبه و حالا در دربار شغل… بله مشغوله… می ترسم چیزی گفته باشد، اگرچه از اون بعید می دونم. آدم چه می دونه؟ کسی که از عمرش سند پا به مهر نگرفته! البته خواهند فهمید که مغرضانه بوده و می ترسم برای خود او مضر باشه، چون امروز با این امنیت و آزادی که از دولت سر قائد محترم مملکت برخورداریم، مثل زمان شاه شهید که نیست ـ آن وقت هر کس را به دربار احضار می کردند، اول وصیت نامه اش را می نوشت و بعـد هـم بـرای مهمـان یـک فنجـان قهوه می آوردند. از آن قهوه های کذایی!

ـ انشالله که خیر است!

ـ انسان محل نسیانه، همه جور فکر تو کله آدم چرخ می زنه. خب، اگر از طرف شخص اول مملکت چند بار تکلیف وزارت و وکالت به کسی شد و همه را رد کرد، البته صورت خوبی نداره!

ـ آقا شما وجودتان منشا فیض و خیر است. به هر شغلی که اشتغال داشته باشید و یا نداشته باشید، همه اهل مملکت از پرتو مراحم جنابعالی بهره مند می شوند.

ـ بله، صحبتش را نکنیم! اتفاقا دیشب منزل آقای مهام خلوت بودم، ذکر خیر جنابعالی شد. یکی از مقامات مهم خارجی هم حضور داشت. صحبت از زندگی و سیاست و همه چیز به میان آمد. مخصوصا من به آقای منتخب دربار تذکر دادم.

ـ کدام منتخب دربار؟

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...