حاجی آقا – ۱۴

پ پ پ

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

****

(ادامه گفتگوها در هشتی منزل حاجی)
ـ بنده با آقای جالینوس الحکما دوست قدیمی هستم. مخصوصا سفارش خواهم کرد، از آقای رئیس الوزاره هم توصیه ای می گیرم، اگر مزاحم شدم، مرخص بشوم؟!



آگهی

حاجی (دستمال را برداشت و فین محکمی کرد): به سر خودتان قسم، خیر، خیر، برعکس با جنابعالی که گفتگو می کنم، اگر تمام غم های دنیا را هم داشته باشم، فراموش می کنم.

ـ لطف و مرحمت دارید. (دوام الوزاره نگاه کنجکاوانه ای به منادی الحق کرد و گفت): این که بنده مزاحم شدم، مقصودم اول احوالپرسی و بعد هم تشکر از اقدامات اخیر جنابعالی راجع به سرهنگ بلندپرواز بود. اجمالا خدمتتان عرض می کنم این که بعد از قضایای شهریور آقای سرهنگ بلندپرواز به طرز بسیار آبرومندی با نهایت خونسردی و متانت، سربازان وظیفه را در لرستان خلع سلاح کرده و تسلیم قوای متفقین کردند و به این وسیله از خونریزی بیهوده جلوگیری شد. البته در چنین مواقعی به طوری شیرازه ی امور از هم گسیخته است که فرصت تحویل منظم اسلحه به مرکز میسر نمی شود و گویا مهمات به دست اکراد و الوار افتاده. اگرچه در مقابل صندوق ها اسلحه و مهمات که شبانه مرتب میان صحرا می گذارند تا به دست بویراحمدی و قشقایی بیفتد البته این چند قبضه تفنگ در تضمین استقلال آینده ما تاثیری نخواهد داشت. دلیل واضح این که یک ماه بعد، سرهنگ بلندپرواز به مقام سرتیپی ارتقا یافت و به اخذ مدال درجه اول نظام مفتخر شد. همچنین تقدیرنامه هایی برایش صادر شد. رفتار ایشان به قدری مورد پسند مقامات عالیه ایران و متفقین واقع شد که میجر والاسنگه با انتقال ایشان به مرکز مخالفت ورزید و آن موضوع تهمت اختلاس و قلع و قمع اشرار که البته خاطر مبارکتان مسبوق است به کلی منتفی شد.

آقا دمکراسی خوب چیزی است! حیف که ما قدرش را نمی دانستیم. در آن دوره قدر و منزلـت خـادم و خائـن بـه میهن را تمیز نمی دادند.

حاجی (با سر تصدیق کرد): همیشه من همین را گفته ام.
ـ باری در ازای لطف بی پایانی که درباره سرتیپ مبذول فرموده بودید، حالا بنده از طرف مشارالیه مامورم هدیه ناقابلی را که برایتان فرستاده اند، فردا به توسط گماشته تقدیم بدارم.

حاجی نگاه تندی به منادی الحق انداخت و گفت: بنده را غرق دریای خجالت فرمودید. هر چند تاکنون زیر بار چنین تکلیف شاقی نرفته ام و چیزی از کسی نپذیرفته ام، ولی از آن جایی که عدم قبول بنده، ممکنه باعث رنجش بشه و گمان کنند، اوف، اوف، ولیکن بنده فردا در مریضخونه خواهم بود.

ـ به طوری که توضیح فرمودید، عمل مختصری است که قابل بحث نمی باشد! بنده همان جا شرفیاب خواهم شد و در خدمتتان به منزل برمی گردیم.

مراد از در وارد شد و در دالان رفت. حاجی آقا قیافه اش شگفت:
ـ خدا از دهنتان بشنوه! من هر وقت به فکرش می افتم، چندشم می شه. فکرش را بکنید که با این سن و سال نمی دانم امشب خوابم می بره یا نه؟ اما امروز می خواهم تا ممکنه خودم را مشغول بکنم که یادم بره؛ شاید هم که در اثر ناخوشیه، آیا هر کس ناخوش می شه، این طور فکر می کنه؟ امروز به همه کس حسرت می برم؛ حتی یک مگس را هم که می بینم، وقتی که فکر هول و هراس را می کنم، آرزو می کنم کاشکی جای اون بودم. زندگی چیز عجیبیه! مثل یک ملعه به ما چسبیده، ول کن هم نیست. چرا، نمی دانم، این جانورها روز به روز زندگی می کنند و به فکر فرد هم نیستند و هر چیزی را احتکار نمی کنند و توقعی هم ندارند. اما زندگی به آنها هم چسبیده. یادمه بچه که بودم، جلو خونه مون یک بچه گربه رفت زیر گاری و کمرش شکست. ازش خون می چکید و ونگ می زد. با پنجه هایش توی گل کوچه خودش را می کشاند. معلوم نبود به کـی التمـاس مـی کرد، امـا حسابی درد می کشید. پیدا بود که می خواست از خودش، از جسمش که به او چسبیده بود، بگریزه و سرنوشتش را عوض بکنه، اما می خواست زنده هم بمانه. نمی دانست زندگی چیه، اما تنـش او را ول نمی کرد.

دردش به دنبالش می آمد و نمی خواست بمیره، اوخ اوخ!

ـ بله، صحیح است، اما بشر آنقدر که از نیستی می ترسد، از مرگ نمی ترسد و برای بقای وجود خودش است که متوجه عوالم معنوی و شئونات اجتماعی شده است. کسانی هستند که به امید زندگی ابدی، با رضا و رغبت مرگ را استقبال می کنند.

حاجی (دماغش را گرفت و دستش را که آلوده شده بود، با دامن عبایش پاک کرد): من هیچ وقت به این فکرها نیفتادم. ناخوشی افکار آدم را عوض می کنه، مثل شراب مستی مخصوص داره و همین بده! چیزهای معمولی که هر روز می دیدم، حالا جور دیگری به نظرم میاد، امروز آقای میخچیان که پهلویم نشسته بود، از نگاههـاش چیزهـا دستگیرم می شد. فرق آدم با حیوان اینه که آدم قبل از این که کمرش زیر گاری بشکنـه، التمـاس می کنه و از زندگی گدایی می کنه، قبل از این که زخم ور داره، زخم را حس می کنه و مثل گربه ناله می کشه، صحبتش را نکنیم.

ـ آقا چیزی که نیست، من تا به حال سه بار عمل جراحی کرده ام و یک کلیه ام را درآورده اند. می دانم فکـرش آدم را اذیـت می کند، آن هم دفعه اول، ولی عمل شما از ختنه هم آسانتر است، آن هم شخصی مثل آقای جالینوس الحکمـاء که در واقع اعجاز می کنـد و ایـن عمـل برایش مثل آّب خوردن است.

ـ بله، صحبتـش را نکنیم، خب، از دنیا چه خبر دارید؟

ـ مطلب قابل عرض، هیچ. همین وضع مغشوشی که ملاحظه می فرمایید. افسارگسیختگی عمومی و تشتت افکار. معروف است که دوره ظهور حضرت همه شئونات مادی و معنوی رو به انحطاط و اضمحلال می رود. حال به رای العین مشاهده می کنیم. فساد اخلاقی و اجتماعی در زندگی ما ریشه دوانیده. آقا من اعتقادم از این جوانان فرنگ رفته هم سلب شد. پریروز به دیدن پسر عم خودم آقازاده آقای سیمین دوات که تازه از اروپا وارد شده بود، رفته بودم. چیزهایی می گفت و عقایدی اظهار می داشت که در حقیقت بنده متاثر شدم.

حاجـی (شتاب زده): از جنگ چی تعریف می کرد؟

ـ در حقیقت بنده به قدری عصبانی شدم که سوالی راجع به جنگ نکردم. این جوانان چشم و گوش بسته می روند به خارجه و فقط ظواهر آن جا اینها را می فریبد. وقتی که به آب و خاک آبا و اجدادی خودشان برمی گردند، یک نفر بیگانه هستند. حکایت زاغی است که خواست روش کبک را بیاموزد و راه رفتن خودش را هم فراموش کرد!

حاجی (با دل پر سرش را تکان داد): مثل آقا کوچیک خودمان، من می فهمم که جنابعالی چی می گید. خب، معقول پیش از این که به فرنگ بره، جوانی بود سری به راه و پایی براه. حالا یک الواط قمارباز از آب درآمده، قباحت هم سرش نمیشـه، جلـو من سـوت می زد، سیگار می کشید، و از صبح تا شام جلو آینه خود را بزک می کرد، و یک سگ توله هم به دنبالش می انداخت و می رفت توی رقاصخونه ها. خب، وظیفه پدریه، منم برای این که تنبیه بشه، از ارث محرومش کردم. اما منکر مهر پدر و فرزندی که نمیشه شد. دلم می خواست پیش از این که برم مریضخونه، ببینمش، اما روی هم رفته فرنگ بد چیزیه!

دوام الوزاره (تصدیق کرد): بله، فایده اش چیست؟ روی هم رفته افکار انقلابی وطن پرستی کاذب و عدالت نکوهیده با خودشان سوغات می آورند. خدا رحم کند، آقا! این جوان که من می گفتم، قبل از حرکت به فرنگ بسیار محجوب و پایبند آداب و سنن میهنش بود. حالا شده است یک آدم بخو بریده وقیح که به تمـام شعائر و مقدسات ملی ما توهین می کند؛ مثلا می گفت:

«این سرزمین روی نقشه جغرافی لکه حیض است. هوایش سوزان و غبارآلود، زمینش نجاست بار، آبش نجاست مایع و موجوداتش فاسد و ناقص الخلقه، مردمش همه وافوری، تراخمی، از خود راضی، قضا و قدری، مرده پرست، مافنگی، مزور، متملق و جاسوس و شاخ حسینی ـ و بلا نسبت شما ـ بواسیری هستند.»

حاجی (به حالت عصبانی): این جوان کافر شده، باید اذان بغل گوشش بخوانند و توبه بکنه! عقیده آقای سیمین دوات چیه؟

ـ آقا هیچ، مرد بی حالی است. این که چیزی نیست، حرفهایی می زد که مو به تن آدم سیخ می شد. می گفت: «فساد نژاد ما از بچه و پیر و جوانش پیداست. همه مان ادای زندگی را درآورده ایم، کاشکی ادا بود، به زندگی دهن کجی کرده ایم. اگرچه به قدر الاغ چیزی سرمان نمی شود و همیشه کلاه سرمان می رود؛ اما خودمان را با هوش ترین مخلوق تصور می کنیم. همیشه منتظر یک قلدریم که به طور معجزه آسا ظهور بکند و پیزی ما را جا بگذارد. بیست سال دلقک های رضاخان تو سرمان زدند، حالا هم صدایمان درنمی آید و همان گربه های مردنی را جلو ما می رقصانند. این هوش ما در هیچ یک از شئون فرهنگی یا علمی و اجتماعی بروز نکرده است. هنرمان لولهنگ، سازمان وزوز جگرخراش، فلسفه مان مباحث در شکیات و سهویات و خوراکمان جگرک است. نه ذوق، نه هنر، نه شادی، همه اش دزدی، کلاهبرداری و روضه خوانی. ما در حال تعفن و تجزیه هستیم. از صوفی و درویش و پیر و جوان و کاسبکار و گدا، همه منتظر پول و مقام هستند؛ آن هم به طرز بی شرمانه و وقیحی. مردم در هر جای دنیا ممکن است که به یک چیزی یا حقیقتی پای بند باشند، مگر این جا که مسابقه پستی و رذالت را می دهند. دوره ما دوره تحقیر و اخ و تف است.»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید