حاجی آقا – ۱۳

پ پ پ

(ادامه قسمت قبل، حاجی همچنان از درد بواسیر رنج می برد):
اگر این کار را با مهارت انجام بدید، من مطمئنم که معامله سر می گیره، و همان روز عصر پانصد تومن را بنگی خواهم کرد، اوف، اوف!

گل و بلبل که تا حدی حاجی را می شناخت، تعجب کرد که کار او تا این اندازه کساد شده است. اما چون خیال رد کردن پول را نداشت، پیشنهاد حاجی را پذیرفت.

در این وقت در باز شد و مرد کوسه ای شبیه به جغد با عرقچین و قبای سه چاک دراز همراه جوانی قوزی و ریشو، تیپ بازاری وارد شدند و تعظیم کردند.



آگهی

حاجی بعد از سلام و تعارف، اول گل و بلبل را جواب کرد و گفت: پس فردا ساعت ده منتظرم!

بعد رویش را کرد به مرد کوسه دراز و گفت: آقای میخچیان، بفرمایید اینجا (جای گل و بلبل را به او نشان داد)، آقای زامسقه ای، خواهش می کنم شما هم بفرمایید! اوخ، اوخ!

گل و بلبل تعظیم کرد و خارج شد. میخچیان پهلوی حاجی نشست و با قیافه وحشت زده ای پرسید: خدا بد نده، حاجی آقا، رنگتان پریده.

ـ ای این ناخوشی بی کتاب، نمی دانم آکله است، آتیشه، یا چه کوفتی است. بدتر از همه خود دکترها نمی دانند چیه؟ می خواهند با سر کچل ما استاد بشند! خدا هیچ تنابنده ای را به این روز نندازه، من در عمرم به یاد ندارم که این طور درد کشیده باشم، پدرم درآمد.

مراد، برو آن قوطی دوا را از سر تاقچه با یک چکه آب بیار، غلیان هم یادت نره!

مراد که جلو در دالان ظاهر شده بود، عقب گرد کرد. بعد حاجی رویش را کرد به میخچیان: آقا هیچ فایده نداره، فقط وقتی سوزن می زنم، یک خرده بی حس می شم، کرخت می شم، بعد دوباره همان آش و همان کاسه!

ـ کسالتتان هنوز خوب نشده؟ من یک عطار توی بازار کنار خندق سراغ دارم که دوایی میده مثل موم و ملهم.
ـ می دانم قنبرعلی را می گید، دوای همه شان را استعمال کردم، هیچکدام فایده نمیده، این مرض تازه درآمده، فردا میرم مریضخونه عمل می کنم، دیگر جانم به لبم رسیده، هر چه بادا باد! خب، دنیاست دیگر، بدی ای، خطایی از ما سر زده، حلالمان کنید!

ـ اختیار دارید، حاجی آقا، این حرفها چیه، خدا اون روز را نیاره!

در باز شد، آدم شکسته شوریده ای با لباس فرسوده و کلاه پاره و چشم های کنجکاو وارد شد، کلاهش را برداشت و سلام کرد. پیشانی طاس و موهای جو/ گندمی ژولیده و چهره افسرده ای داشت.

حاجی آقا: سلام علیکم، آقای منادی الحق، بفرمایید (به سکوی دیگر اشاره می کند)، آقای میخچیان، شما آقای منادی الحق، از شعرای حساس و جوان معاصر را نمی شناسید؟

میخچیان تعارفی کرد، مثل این که می خواست از سر خود باز کند.

منادی الحق پس از اندکی تردید، رفت و روی سکو نشست. میخچیان نگاهی دور هشتی انداخت و گفت: من خیلی متاسفم، اگر مزاحم شدیم، زحمت را کم بکنیم!

ـ نه برعکس، مشغول که باشم، درد را کمتر حس می کنم. وانگهی برام فرق نمی کنه، من به ذاته استراحت ندارم، به هر حالی که باشم، درد هست، بعد هم وظیفه اجتماعی مقدسه، من تمام عمرم وظیفه شناس بودم، می خوام تا آخرین نفس هم وظیفه خودم را انجام بدم. خب، وضع بازار چطوره؟

ـ بد نیست، اجناس رو به ترقیه.

ـ آسوده باشید، دیگر چیزی پایین نمیاد، من شنیدم از آمریکا بخچه، بخچه نخ جوراب از ما می خرند. شما گمان می کنید که دیگر جوراب پایین بیاد؟

ـ اما جوراب فلسطینی و آمریکایی وارد میشه، به قیمت ارزان؛ چون جوراب های این جا گرانه، آنها هم گرانتر می فروشند.

حاجی دستمال را از پهلویش برداشت، دماغ محکمی گرفت: اینها برای رقابته، می خواند اجناس بازار را زمین بزنند. از شوروی هم جوراب وارد کردند، اما یک کامیون، دو کامیون کجا جواب مصرف جوراب مملکت را میده؟ دو روز دیگه پنجاه هزار لهستانی وارد می شند، من خبر موثق دارم، اینها نان و آب می خواند!

میخچیان: جوراب که سر جمع معامله نمیشه، امروز حلقه لاستیک از همه بهتره!

حاجی دستپاچه: اگر وسیله ی تازه ای پیدا شد (چشمک زد) مام هستیم.

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید