حاجی آقا – ۱۲

پ پ پ

ـ آقـا، آدم، آه و دمـه، ناخوشی بد چیزیه، آدمو می تراشونه.

ـ مراد، چند وقته که همه اش به فکر آن دنیا می افتم، به، چه می دانم؟ آدم پیر میشه، بنیه اش میره، اوخ، اوخ، مراد، من نمیخوام به این زودی بمیرم! بچه هایم یتیم و بیکس بشند، هنوز وجودم برای مملکت لازمه.

ـ ماشالله چهار ستون بدنتون درسته.



آگهی

ـ نمی دانی چه دردی داره! اگر گناهام به اندازه برگهای درخت هم بود، دیگر آمرزیده شده ام. هر چی فکر می کنم من هیج کار بدی تو عمرم نکرده ام. نه عرقخور بودم، نه قمارباز، خوب اگر یک وقت شیطان زیر جلدم رفته، برای تفریح بوده، برای این که میان سر و همسر بدقلقی نکرده باشم. پس چرا میگند خدا رحیمه و همه چیز رو می بخشه؟ من همه اش کار مردم را راه انداختم، هر چی از دستم برمیامده کردم، پس چرا باید به این درد مبتلا بشم؟ اوف، اوف، خب تو هم اگر هر بدی، هر چیزی از ما دیدی، حلالمان بکن! آخ، آخ!

ـ اختیار دارید حاجی آقا! من گوشت و پوستم از شماست.

ـ وقتی فکرش را می کنم که فردا یکی از این دکترهای خدانشناس روپوش سفید پوشیده، کارد دستش گرفته، منو روی تخت خوابانده، موهـای تنم سیخ میشه. مراد، تو نمی تونی تصورش را بکنی، مرحوم ابوی را همین دکترها کشتند. آخ، آخ!

ـ انشالله خیره!

ـ نه آنجا دیگر شوخی نیست. کارد و گوشت که با هم سازش ندارند. آن وقت به من سوزن می زنند، بیهوش میشم، خب، کارد را می گذارند، اوه، اوخ، اوخ نمی دانم فرصت «اوخ» گفتن دارم یا نه! تنم آن جا بی حس و حرکت افتاده، من آن را نمی شناسم، اما روحم همه چیز را می بینه و می فهمه، اوف، اوف! اما من همه یادگارهام، همه زندگی ام با همین جسممه، وقتی که جسمم را نشناسم، هان، دیگه چی برام می مونه، چه چیزی می تونه برام ارزشی داشته باشـه؟ فقـط حسرت، استغفرالله، نه، نمی خوام بعد از خودم این همه زن های خوشگل، این همه غذاهای خوب را توی دنیا با حسرت تماشا بکنم! پس فایده این همه زحمت چی بود؟ می فهمی، مراد، نه، نه، من نمی خوام بمیرم.

ـ آقا، خدا نکنه، چرا نفوس بد می زنین؟

حاجی با دستمال چهارخانه بزرگی دماغش را گرفت: آخ، وای، دیشب هیچ خوابم نبرد. دکتر که سوزنم زد و رفت، برای دو دقیقه چشمم رو هم نرفت. راستی می دانی چی تو خواب دیدم؟ خدا بیامرزه، حلیمه خاتون توی خونه من خیلی زجر کشید. سه مرتبه خواست بره امامزاده داوود، نذر و نیاز داشت، من اجازه اش ندادم. یادت میاد آن روز که پیرهن سمنقر نوش را به تنش پاره کردم؟ یک جانماز ترمه داشت، آه، ووی، ووی، بیچاره شدم، خدا از سر تقصیر همه بنده هاش بگذره! این دفعه سومه که خوابش را می بینم.

ـ انشالله که خیره.

ـ خواب که دیگر دروغ نمیشه. خدا بیامرزدش، چه زن نازنینی بود، این همه صیغه و عقدی که سرش آوردم، این زن خم به ابروش نیامد، یک «تو» به من نگفت. همه اش تقصیر حجت الشریعه بود که منو وسوسه می کرد. انسان محل نسیانه! دلم می خواست تو هم یک نظر می دیدیش! توی یک باغ درندشت سبز بود. نمی دانی مراد، خوشگل، مثل ماه شب چهارده شده بود. منو که دید آمد دستم را ماچ کرد و گفت: «حاجی آقا، خوش آمدی، صفا آوردی، من اگر….

در باز شد. جوان ترگل و ورگل شیک پوشی با قیافه ای شاداب، گردن کلفت و چشم های درشت و موهای سیاه براق، کلاه به دست وارد هشتی شد و به حاجی آقا سلام کرد. حاجی بعد از سلام و تعارف او را پهلوی خودش دعوت کرد. همین که درست دقت کرد، دید «گل و بلبل» پسرعموی محترم است، اما تغییر فاحشـی در لبـاس و سـر و وضـع او دیده می شد. زیرا همین شخص که تا یک سال پیش با یخه باز و موی شوریده و ریش نتراشیده و شلوار اتو نزده و گیوه چرک در اندرون حاجی آمد و شد می کرد، حالا به کلی عوض شده بود و به ریخت و اطوار آقا کوچیک درآمده بود و روی هم رفته به او بی شباهت هم نبود. با کمال نزاکت آمد و پهلوی حاجی نشست. مراد رفت در دالان.

ـ یالله، آقای گل و بلبل، پارسال دوست و امسال آشنا، مدتیه که خدمتتان نمی رسیم. چنان تغییر ماهیت داده اید که شما را به جا نیاوردم. در آسمان می گشتم، روی زمین شما را پیدا کردم، اوخ، اوخ!
ـ بنده چندین بار شرفیاب شدم، متاسفانه تشریف نداشتید.
ـ اوخ، اوخ من ترسیدم کدورتی حاصل شده باشه، نزدیک به یک سال میشه که شما را ندیده ام، محترم هم از شما خبری نداشت. تصور کردم خدای نکرده نقاهتی عارض شده باشه، منو که ملاحظه می کنید، اوف!
ـ خدا بد نده!
ـ بله، کارم به مریضخونه کشید. چه میشه کرد؟ اخ، اخ، خودتان بهتر می دانید. این مرتیکه لر پاپتی، مقصودم مراده، حرف روزانه اش را بلد نیست بزنه، می ترسم چیزی گفته باشه، چون شنیدم اندرون شکایت کرده بودند که دست و پاشان واز بوده، شما بی خبر وارد می شدید. خودتان می دانید، این ها امل و قدیمی هستند، عادت ندارند، اگرچه شما جای پسر خودم هستید، اما ممکنه پشت سر من گوشه ای، کنایه ای زده باشند، یا مراد چیزی گفته باشه که رنجش تولید بشه!

ـ هرگز، این چه حرفی است! بنده قریب یکساله که زیر سایه آقازاده حضرتعالی آقا کوچیک در دربار متصدی کارهای مکانیکی هستم. به قدری گرفتار بودم که نتوانستم بیش از اینها خدمت برسم و امروز در اولین فرصت…
ـ عجب، من هیچ نمی دانستم که شما از مکانیک هم سر رشته دارید؟

ـ در قسمت اتومبیل.

ـ به به، چه از این بهتر! شما هم آن جا مشغول هستید؟ من هیچ نمی دانستم، به شما تبریک می گم. البته آتیه درخشانی خواهید داشت. اوف، اوف، من دیگر نمی خوام اسم آقا کوچیک را به زبان بیارم. همین که سلامت باشه، برام کافی است. دیروز بود که یکی از طلبکارهاش آمد در خونه من، رسوایی به بار آورد. من الان ناخوشم، رو به مرگم، فردا میرم مریضخونه، وظیفه من که نیست برم از اون دیدن بکنم، اوخ، اوخ!

ـ بنده خیلی متاسفم، اما به شما قول می دهم که آقا کوچیک روحش اطلاع نداره که حضرتعالی کسالت دارید، وگرنه به پابوستان می آمد. حالا کارش خیلی زیاده، یکسر با باشپرت سیاسی رفت به مصر و برگشت. می دانید خیلی طرف اطمینان مقامات عالیه شده، بنده هم بی اندازه گرفتارم، فقط سه روز مرخصی گرفتم که به کارهایم رسیدگی بکنم، چون دلم برایتان بی نهایت تنگ شده بود، این که به اولین فرصت خدمتتان رسیدمم. ضمنا استدعای کوچکی خدمتتان دارم، اگر اجازه بفرمایید!

حاجی با قیافه جدی گوش هایش را تیز کرد: خواهش می کنم.

گل و بلبل با خضوع و خشوع: بنده احتیاج مبرمی به پانصد تومان برای مدت دو ماه پیدا کردم، به یکی از رفقا رجوع کردم، متاسفانه به مسافرت رفته بود، خواستم از حضرتعالی خواهش بکنم، اگر ممکن است، بنده تا عمر دارم، ممنون خواهم شد.

حاجی به فکر فرو رفت و گفت: «اوف، اوف، خدا به سر شاهده که عجالتا آه در بساطم نیست و کمیتم سخت لنگه. فردا باید برم مریضخونه، نمی دانم پول حکیم و دوا را از کجا تهیه کنم، اوف، اوف، اگر تا پس فردا صبر کنید، ممکنه؟

ـ مانعی نداره!

ـ بله، میان خودمان باشه، من الان خیلی محتاج پولم، افلاس نامه که نمی توانم بدهم. راستش کسـی از عمـرش سند پا به مهر نگرفته، من می ترسم زیر عمل، خب، کسی چه می دونه، اجل که بیکار ننشسته، باری، خودم خیال داشتم از یک تاجر نوکیسه ای که از ولایات آمده، اما پول به جانش بسته، هزار تومن قرض بکنم که به زخم خودم بزنم. حالا که شمام احتیاج دارید، اگر زنده ماندیم، هزار و پانصد تومان از اون می گیرم، اما به یک شرط!

ـ خواهش می کنم بفرمایید.

ـ گفتم که تاجر بدگمان، دو دل و گند دماغیه. جرات نمی کنه بدون وثیقه قرض بده. بدشانسی این جاست که من زمینگیر شدم، وگرنه کسانی هستند که حالا تا پس فردا، کی زنده، کی مرده؟ به هر حال اگر جان از دست عزرائیـل دربردیـم، چـون ایـن تاجر منو نمی شناسه، وگرنه خودتان بهتر می دانید که مردم پول و زن و بچه شان را می آرند به دست من می سپرند. اما حالا ممکنه پس فردا ساعت ده که این تاجر پیش منه، اتفاقا کسی نیاد که به من امانتی بسپره! فقط برای اطمینان اونه، سر ساعت ده شما می آیید دم در، مراد مقداری پول و جواهر که مال بچه یتیمه و پیش من امانت گذاشتند، به شما میده، همین که از در وارد شدید، جلو اون این بسته را به من می دید و بی آن که پول را بشمارید، میگید:
«حاجی، تمام دارایی خود را پیش شما امانت می گذارم، هر وقت از سفر برگشتم، به پابوستان خواهم آمد. حالا میرم که بچه ها را راه بندازم!

من هر چه اصرار می کنم که بشمارید و یا منتظر رسید بشید، میگید:
«لازم نیست، تنتان سلامت باشه!»

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید