حاجی آقا – ۱۱

پ پ پ

همانطور که باستان شناس در مقابل آثار کهن به نظر احترام می نگرد، مردم هم به ریخت و هیکل و افکار حاجی آقا که مظهر دوره ارزانی و قلدری بود احترام می گذاشتند. همه او را متنفذ می دانستند و از او حساب می بردند و به جانش قسم می خوردند. اغلب وصیت نامه و یا در موقع مسافرت، زن و بچه شان را به دست حاجی می سپردند. حاجی به نظرشان مردی درستکار و متدین و آبرومند بود و اغلب پشت سرش شنیده می شد: «حاجی آقا نگو فرشته بگو!» فقط اهل خانه و به خصوص زن هایش عقیده کاملا مخالف عموم و دل پر خونی از دست حاجی داشتند و دائما زمزمه هایی مانند: «به عزرائیل جان نمیده! از آب روغن می گیره! مگس روی تفش بنشینه تا پتلپرت دنبالش میره، الهی پایین تنه اش روی تخته مرده شور خونه بیفته، شهوت کلب داره، آتیش به ریشه عمرش بگیره و غیره» پشت سرش گفته می شد. حتی مراد هم در این صحبت ها شرکت می کرد و در خانه لقب «پیر کفتار» به او داده بودند. 

قضایای سوم شهریور که پیش آمد، لطمه شدیدی به حاجی زد، به طوری که شبانه دستپاچه از ترس جان با منیر که از همه زنهایش به او مشکوک تر بود به اصفهان گریخت، چون مطمئن بود که او را خواهند کشت. اما همین که آبها از آسیاب ریخت و همه دزدها و خائن ها و جاسوس ها و جانی ها و همکاران حاجی که با او همسفر بودند، پیروزمندانه به تهران برگشتند، حاجی هم بعد از آنکه با صاحبان کارخانه های آنجا به قول خودش «گاب بندی» کرد و به حساب سوخته هایش رسیدگی کرد، در سیاست خودش تجدیدنظر نمود؛ اگرچه ضرر فاحشی به او خورد و گلگیر اتومبیلش در راه صدمه دید و دوازده کیلو از پیه شکمش آب شد، اما همان راه را در پیش گرفت که همکارانش در پیش گرفته بودند.

***



آگهی

پس از مراجعت از اصفهان، حاجی آقا مدت یک ماه در خانه اطراق کرد و کمتر در هشتی خانه اش آفتابی می شد. بیشتر به ملاقات های مشکوک و یا دنبال سوداگری می رفت. از راههای پول درآری تازه ای که پیدا شده بود حاجی اظهار خرسندی می کرد و می گفت: «بر پدرشان لعنت که بیخود ما را از دمکراسی می ترساندند! اگر دموکراسی اینه، من همه عمرم دمکرات بودم!» اما روی هم رفته وضع و قیافه اش تغییراتی کرده بود، صورتی گرفته و جدی داشت و در چشمانش تشویش و اضطراب درونی خوانده می شد. دیگر از ته دل خنده سر نمی داد و ظاهرا عصبانی به نظر می آمد و با حرمش بد رفتاری بیشتری می کرد، یکی به علت تغییر ناگهانی اوضاع و فرار مرتب همکارانش به خارجه و تحولات جنگ بود که نمی توانست نتیجه اش را پیش بینی بکند و دیگری به مناسبت ناخوشی تازه ای بود که گریبانگیرش شده بود. اغلب مردم متفرقه که به دیدن حاجی می آمدند، مراد آنها را جواب می کرد. مگر اینکه موضوع معامله و یا امر مهمی در پیش بود. آن وقت حاجی به زحمت می آمد و سر جای معمولی خودش می نشست و پس از «رتق و فتق امور» دوباره به اندرون می رفت و بیشتر معاملات خود را به وسیله تلفن انجام می داد، ولیکن اگر اشخاصی مانند حجت الشریعه می آمدند، آن وقت در اتاق اندرون با آنها خلوت می کرد.

پس از یک رشته دوا / درمان خودمانی، حاجی بالاخره ناگزیر شد به دکتر مراجعه کند و دکتر توضیح داد که این مرضی است به نام فیسور Fissure (شقاق) که با بواسیر فرق دارد. و اگر چه بسیار دردناک است، اما معالجه آن بسیار سهل و ساده است، به این معنی که عمل بی خطر کوچکی لازم دارد، ولیکن از آن جا که حاجی از عمل و حکیم فرنگی مآب و اتاق جراحی ترس مبهمی داشت، حرف دکتر را باور نکرد و پیوسته درد عجیبی می کشید؛ به طوری که صدای آه و ناله اش صحن خانه را پر کرده بود و مدام به زن هایش می پیچید و از آنها ایراد بنی اسرائیلی می گرفت. حلیمه خاتون که در خانه او دقمرگ شد، بعد از مرگش پیش حاجی عزیز شده بود و سرکوفت او را به سر زنهای دیگرش می زد، اما ناخوشی از فعالیت حاجی چیزی نکاست، فقط دنبال هر جمله، چند «آخ و وای» می افزود و صورتش را از شدت درد به هم می کشید.

مخصوصا بعد از پیش آمد شهریور، حاجی آقا طرفدار جدی دمکراسی و یکی از آزادیخواهان دو آتشه و مخالف دیکتاتوری رضاخانی شده بود. در سفارتخانه های متفقین و انجمن های فرهنگی آنها عرض اندام می کرد و در مجالس شب نشینی با فراک، گشاد گشاد راه می افتاد به سلامتی پیروزی متفقین مشروب می نوشید و دستگاه سابق را به رایگان زیر فحش و دشنام می گرفت:
«ببینید چه خر تو خری بود که وزارت معارف، حق التالیف کتاب اخلاق را به من داد؛ اما یک بار از من نپرسیدند، پس کتابت کو؟ این دستگاه محکوم به زوال بود!»

از نیش زدن دریغ نداشت و با قیافه حق به جانب مکارش لبخند می زد و می گفت: «تو آن دوره مردم به جان و مال خودشان اطمینان نداشتند، املاک منو تو مازندران به یک قران مصالحه کردند و مجبورم کردند قباله اش را ببرم، تقدیم خاکپای رضاخان بکنم! کسی جرات نمی کرد جیک بزنه!»

یا می گفت: «من جلو خیلی از گندکاری ها را گرفتم. من سیاست بازی می کردم. یک روز ملت می فهمه و مجسمه طلای منو به جای مجسمه رضاخان سر گذرها می گذاره!

گناهم این بود که رک گو بودم؛ چرا در تمام این مدت من هیچ کاره بودم و نمی خواستم داخل کار آنها بشم؟ برای این که وجدانم اجازه نمی داد. از شما چه پنهان، به من پیشنهاد وزارت و وکالت هم کردند، چون من نمی خواستم نوکر خصوصی و دست نشانده بشم، رد کردم و گفتم: سنم اجازه نمی ده! خب، برای این بود که از نان خوردن نیفتم. تقیه جایزه، چه میشه کرد؟»

از طرف دیگر به فعالیت تجارتی حاجی افزوده شده بود. سجل مرده می خرید، کوپن تقلبی قند و شکر درست می کرد و زمین ها و محصول خودش را صد برابر می فروخت. حتی هنوز با شهربانی رابطه داشت و از درآمد جواز عبور و مرور شب حکومت نظامی سهمی به عنوان باج سبیل می گرفت، اما در عین حال برای فقرا دلسوزی می کرد و برای زنان باردار اعانه جمع می کرد. در اثر تزلزل اوضاع، ابتدا حاجی به فکر فرار به آمریکا افتاد و مقداری هم از سرمایه اش را به آن جا انتقال داد، ولیکن بعد که دید رفقایش از فرار چشم پوشیدند و تمام کارهای حساس را دوباره به دست گرفته اند، فهمید که به هیچ وجه تغییری در اوضاع پیدا نشده و فقط لغت دمکراسی جانشین لغت دیکتاتوری شده است از تصمیم خود منصرف شد. همکاران حاجی مطابق دستور به وسیله آخوندبازی و شیوع خرافات و پخش اسلحه میان ایلات و تولید جنگ حیدری / نعمتی و رجاله بازی و هوچیگری درصدد چاره برآمدند. حالا تمام هم آنها برای به دست آوردن اکثریت مجلس صرف می شد، تا بتوانند نقشه اربابان خود را عملی کنند!

اما صحبـت از جماهیـر شوروی که به میان می آمد، مثل این که بچه مول ننه حاجی آقاست، آتش کینه اش زبانه می کشید و با خر موذی گری جبلی که داشت، جعل اخبار و زهرپاشی می کرد و می گفت:
«مصالح عالیه کشور این طور اقتضا می کنه!» گمان می کرد اگر قشون شاهنشاهی پل کرج را خراب کرده بود، قشون شوروی همان جا متوقف می شد و با تمام گذشتی که حاجی در خود سراغ داشت، این خطای قشون ظفرنمون برایش پوزش ناپذیر بود.

نزدیک انتخابات دوره چهاردهم به فعالیت سیاسی و اقتصادی حاجی افزوده شد و غریب این کـه کسـی که کباده ریاست وزرایی را می کشید، و حال و سودای وکالت به سرش زده بود، از صبح تا شام مشغول تبانی و دستور و ملاقات با روزنامه چی و کاسبکار و بازاری و آخوندهای نوظهور دمکراسی و گاب بندی شده بود. حتی صغر سن گرفته بود و با پشت هم اندازی موفق شده بود از مجرای قانون سنش را پایین بیاورد تا ممنوع الوکاله نباشد و تکرار می کرد:
«چه میشه کرد؟ مصالح عالیه کشور در خطره!»

از این رو دوباره مجالس هشتی دایر شد و با وجود درد و بی تابی ناخوشی تازه که تا اندازه ای حاجی آقا به آن خو گرفته بود، با کلاه پوستی بلندی شبیه خاخام های یهودی در هشتی جلوس می کرد و مشغول رتق و فتق امور می شد.

مرض حاجی آقا رو به شدت بود و با وجود ترس از دوای فرنگی مجبور بود برای تسکین درد انژکسیون بزند و بالاخره راضی شد به بیمارستان برود و این عمل مختصر را روی او بکنند! اما به قدری کار او زیاد بود که حتی روز قبل از عمل، بعد از آن که وصیتنامه خود را به کمک حجت الشریعه نوشت و مهر و موم کرد و در گاوصندوق، جزو سهام و اوراق بهادار گذاشت، صبح زود مراد زیر بغلش را گرفت و در حالی که یک سربند شلوارش از پشتش آویزان بود، آمد در هشتی سرجایش روی دشکچه نشست. چون حاجی از مال اندیشی ای که داشت، همیشه قبلا بند شلوارش را زیر جلذقه اش می گذاشت تا در صورت لزوم لباس پوشیدنش به سرعت انجام گیرد! حاجی با رنگ پریده مایل به خاکستری به عصایش تکیه کرده بود و فاصله به فاصله عرق روی پیشانی اش را خشک می کرد.

 این مجموعه داستان ادامه دارد 

****

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید