حاجی آقا – ۱۰

پ پ پ

(حاجی به کیومرث می گفت:)
«مملکت ما امروز محتاج این جور آدمهاست، باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرفها همه دکانداری است؛ اما باید تقیه کرد، چون در نظر عوام مهمه، برای مردم اعتقاد لازمه، باید به آنها پوزه بند زد وگرنه اجتماع یک لانه افعی است، هر کجا دست بگذاری می گزند. باید مردم، مطیع و معتقد به قضا و قدر باشند تا با اطمینان بشه از گرده آنها کار کشید. چیزی که مهمه طرز غذا خوردن، سلام و تعارف، معاشرت، لاس زدن با زن مردم، رقصیدن، خنده های تو دل برو و مخصوصا پررویی را یاد بگیر. دوره ما این جور چیزها باب نبود، نان را به نرخ روز باید خورد.

سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هر کس و هر عقیده ای موافق باشی، تا بهتر بتوانی قاپشان را بدزدی ـ من می خوام که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. کتاب و درس و اینها دو تا پول نمی ارزه، خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می کنی! اگر غفلت کردی تو را می چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه. آسوده باش! من همه این وزرا و وکلا را درس میدم. چیزی که مهمه اینه که باید نشان داد که دزد زبردستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه آنهایی و سازش می کنی.

باید اطمینان آنها را جلب کنی تا تو را از خودشان بدانند. ما سر گردنه داریم زندگی می کنیم.



آگهی

اما عمده مطلب پوله. اگر توی دنیا پول داشته باشی افتخار، اعتبار، شرف، ناموس، و همه چیز داری. عزیز بی جهت میشی، میهن پرست و با هوش هستی، تملقت را می کنند و همه کار هم برایت می کنند. پول ستار العیوبه!

اگر پول دزدی بود، می توانی حلالش بکنی و از شیر مادر حلال تر می شه. و برای آن دنیا هم نماز و روزه و حج را میشه خرید. این دنیا و آن دنیا را هم داری. حتی پولت که زیاد شد آن وقت اجازه داری بری خونه خدا را هم زیارت بکنی! همه جا جاته و همه ازت حساب می برنـد و سـر سبیـل شاه هم نقاره می زنی. کسی که پول داشت همه اینها را داره و کسی که پول نداشت، هیچکدام را نداره، گوشت را واز کن! پول پیدا کردن آسانه، اما پول نگهداشتن سخته. باید راه پول جمع کردن را یاد بگیری. من موهام رو توی آسیاب سفید نکرده ام.

پیدا کردن پول به هر وسیله که باشه جایزه، حسن آدم حساب می شه، این را از من داشته باش. آن وقت مهندس تحصیل کرده افتخار می کنه که ماشین کارخانه تو را به کار بندازه، معمار مجیزت را میگه که خونه ات را بسازه، شاعر میاد موس موس می کنه و مدحت رو میگه، نقاشی که همه عمرش گشنگی خورده، تصویرت رو می کشه، روزنامه نویس، وکیل و وزیر همه نوکر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می نویسه و اخلاق نویس از مکارم اخلاقی تو مَثَل میاره. همه این گردن شکسته ها نوکر پول هستند. می دانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره، برای این که باز نوکر پولدارها میشی، آن وقت زندگیت هم نفله شده. تو هنوز نمی دانی زندگی یعنی چی! تو گمان می کنی من از صبح تا شام بیخود وراجی می کنم و چانه ام را خسته می کنم و با مردم به جوال میرم؟ برای اینه که پولم را بهتر نگهدارم. پـول، پول میـاره، از در و دیـوار می باره. مثـلا صبح ده عـدد پنبه می خرم که ندیده ام و نمی دانـم کجـاست، شب که می فروشمش، پولش دو برابر توی دستم میاد!»

این نصابح را خود حاجی از روی خلوص نیت به کار می بست. مثلا با جوانان این طور حرف می زد:

«من پیرم اما فکرم جوانه. آقا تا می توانید خوش باشید، کیف کنید… من هم جوان بودم، شکار می رفتم، قمار می زدم، مشروب می خوردم، اما حالا دیگر توبه کردم؛ چون قوه و بنیه ام به تحلیل رفته. هر سنی تقاضای یک چیز را می کنه، با وجود این من از همه تحصیل کرده ها متجددتر و مترقی ترم. اول کسی که کلاه پهلوی سرش گذاشت من بودم، اول کسی که شاپو سرش گذاشت من بودم، مرا تکفیر کردند. آقا کلاه عقیده آدم را عوض نمی کنه، خوب آدم اینجور ساخته شده که کیف بکنه. تفریح هم در زندگی لازمه از من بشنفید: کیف کنید تا سر پیری پشیمان نشین!»

با بهایی می نشست، می گفت:
«من خودم مسلمانم، اما متعصب نیستم. می دانم که هر زمان اقتضای یک چیز را می کنه. هیچ مذهبی نیامده که بگه زنا بکنید، دزدی بکنید، آدم بکشید! خوب، این پایه همه دینهاست. آن وقت هر کدام پیرایه هایی متناسب با عهد و زمانه به خودشان بستند که فرق می کند. من همه اش با آخوندها کشمکش دارم. میگند: اَرّه که به دست آخوند بیفته، دندانه دندانه اش را حلال می کنه و قورت میده. این همه جرم، فحشا و قتل و غارت که به اسم مذهب توی دنیا شده، هنوز هم باز دست آویز سیاسته.
من آدمهایی را سراغ دارم… از مطلب پرت نشیم! مثلا امروز کسی که دزدی کرد، یک دستش را نمی برند و یا برده فروشی دیگر ور افتاده، اینها مال زمانهای قدیم بوده. حالا نسبت به مقتضیات روز باید قانونی آورد. مثلا یـک وقـت اولاد دختـر را زنـده بـه گـور می کردند، امروز دیگر کسی به این فکر نمی افته، حالا دیگر زنها چادر هم نمی خواهند سرشان بکنند. اما من با این سن و سال نباید پیشقدم بشم، من زنها را خوب می شناسم حالا که توی چادرند پناه بر خدا!»

با طرفداران مشروطه می گفت:
«من خودم پیشقراول آزادی بودم، این را دیگر کسی نمی تواند انکار بکند، یادتان هست وقتی که مجلس را به توپ بستند؟ من یکی از سر جنبان های انقلاب بودم. همان شب، آسید جمال مرحوم ـ که نور از قبرش بباره ـ منو شبانه تو خونه خودش پناه داد. قزاقها ریختند و خونه اش را چاپیدند. من شبانه با چادر سیاه از خونه همسایه گریختم. توی راه یک سیلاخوری جلوم را گرفت، به خیالش من زنم، یک وشگانی به بازوم گرفت که اگر فریاد زده بودم گیر می افتادم و حالا هفتاد کفن پوسانده بودم. (قهقه می خندید) و بعد به هزار خون جگر، خودم را به سر حد رساندم و داخل مهاجرین شدم. روزنامه چاپ کردم و کارها صورت دادم. بله، هر کاری اول، فداکاری لازم داره، ما دیگر پیر شدیم! حالا دیگر نوبت شما جوانهاست!»

وقتی با مستبد می نشست بی اختیار روده درازی می کرد و می گفت:
«قربانِ همان دوره شاه شهید! قربان هم دوره خودمان! مشروطه، بر پدر این مشروطه لعنت! از وقتی که مشروطه شدیم به این روز افتادیم. آن دوره ها مردم پر و پایشان قرص بود، بابا ننه دار بودند. حالا همه دزدیها و دغلی ها و پدر سوختگی ها به اسم مشروطه میشه، ما که این مشروطه را نگرفتیم، این حقه بازیها را اجنبی به ما زورچیان کرد. خواستند دین و ایمانمان را از دستمان بگیرند. حالا همه چیزمان را به باد دادیم. نه آیین، نه کسی از کسی حساب می بره، نه کوچکتر به بزرگتر احترام می گذاره، خوب یک پلیس مخفی هم لازمه، وگرنه مردم همدیگر را می خورند.

می دانید، اصلا باید یک پنجه آهنین قوی همیشه تو سر مردم بزنه. البته که اساس و پایه مملکت، دین و مذهبه، اما همه کارها را که مذهب نمی تونه بکنه. اگر می توانست چرا نظمیه و امنیه و عدلیه درست می شد؟ پس باید یک نفر هوای مردم را داشته باشد که همدیگر را نخورند. آزادی شده که هر کس هر چه دلش خواست بگه و بکنه؟ خدا خر را شناخت که شاخش نداد. مردم چوب و فلک می خواهند، با این آزادی مازادی کار مملکت نمی گذره، من خودم یک وقت توی همین جلو خوان مردم را به چوب می بستم، حالا باید به عدلیه و نظمیه شکایت کرد، باید پول تمبر داد و شش سال دوندگی کرد، آخرشم ماستمالی میشه!»

این مجموعه داستان ادامه دارد 

«حاجی آقا» از مشهورترین آثار نویسنده شهیر ایرانی صادق هدایت است. چاپ و انتشار این اثر معمولا در ایران ممنوع و یا بسیار سخت بوده. هدایت در این اثر، داستان کسانی را تعریف می کند که برای رسیدن به خواسته های خـود پـا بـر روی ارزش هـای اخلاقـی و اجتماعـی می گذارند، اما در ظاهر خود را مبرای از نقص و خطا جلوه می دهند. 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید