تهران در تابستان 1396

پ پ پ

تهران باز هم خیلی فرق کرده.

اگر زن بود می گفتم پیرهنش کهنه تر و کیف و کفشش غبارآلوده تر شده. از فرودگاه تا شهر بوی آزاردهنده ای که قبلا هم بود بیشتر پخش شده. تهران در دفع زباله هایش عاجز است، هر چند شهردار قبلی اش ـ قالیباف ـ نامزد ریاست جمهوری شده بود.

چند دقیقه بعد از ورود به ترافیک سنگین، از دود سردرد می گیری ـ سوخت ناقص بنزین درجه 3.



آگهی

با مترو برویم. در تجریش. شش طبقه به زیر می روی، هر طبقه صدها پله، با راهروها و پلکان ها و دیوارهای بسیار تمیزتر از سطح شهر. شهری در زیرزمین، با صدها دکه و مغازه که از صنایع دستی تا کیف و کفش و سوسیس و پیتزا و آب میوه، و طلا و نقره، و شکلات و شربت و بستنی و کافی می فروشند.

داخل قطار جای نویسندگان و فیلمسازان خالی است. مسافران، جوان و پیر، خسته، ساکت، داخل مترو چشمها را بسته اند، فرصتی اسـت برای خـواب، کسـی حرف نمی زند، جز دستفروش ها که فراوانند. همه چیز می فروشند، دمپایی و چراغ قوه، جوراب و نخ و سوزن و کمربند.

نویسنده یا فیلمساز توانا از داخل مترو تهران می تواند بهترین کتاب را بنویسد، بهترین فیلم سینمایی را بسازد، مستند، تهران چون شاهد سیمین ساق لاغری است که جام خالی تعارف می کند.

جوان کمربند فروش وارد می شود، کمربندها بر دوش، زیر این بار به زودی پشتش خم خواهد شد. بر جا می ایستد:
ـ کمربند دارم آقا از چرم، یکیش پنجهزار دو تاش ده هزار، چون چونه می زنند هفت هزار و پانصد، اما من ارزون می دم، دو تاش پنجهزار تومان. آقا بخر که داره تموم میشه.

دیگری پکیج نخ و سوزن می فروشد؛ کیسه ش را زمین می گذارد:
ـ آقا این نخه و این هم سوزن، هیچوقت به این آسونی سوزنو نخ نکردی، به یه چشم بهم زدن سوزنو نخ می کنه، نخ ها در شش رنگ، همه با هم دو و پونصد، چند تا بدم آقا؟

این فروشنده ها دبیرستان دیده اند، شاید دانشگاه هم رفته اند.

در ایستگاه تئاتر شهر، زیرزمین شش خروجی دارد، به شش جهت:
شهری است پر کرشمه و یاران ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

این دختران البته همه دستفروش اند یا بساط پهن کرده اند. همه چیز می فروشند. بالا، تئاتر شهر بسته است، چند جوان روی سکوها نشسته اند، یکی خوابیده، دو نفر بحث تئاتر می کنند، مجمسه نیمه تنه کمال الملک روی سکوی کنار تئاتر شهر، به ارتفاع یک و نیم متر، کسی چای یا نوشابه اش را به روی مجسمه ریخته، لکه های زرد، پایین مجسمه پیرمرد خنزر پنزری روی زمین خفته.

اگر کمال الملک زنده بود شاید خودش هم همین جا را برای مجسمه اش انتخاب می کرد، اینجا میان مردمی که فقر را زندگی می کنند، این چه تابلوی غریبی است: آفتاب داغ از بالا، دود اتومبیها، فریاد دستفروشها، سماور و نعلبکی و نان شیرمال، پیرزن نود ساله ای که از من آدرس می خواهد، گدا نیست، آدرس می خواهد. هر روز چند نفر در خیابانها از من آدرس می پرسند، غریبه ای هستم که گم گشدگان از من آدرس می خواهند!

به سمت دانشگاه تهران، کتابفروشی های خلوت، پیاده روی پهن، بساط کتاب کهنه فروشان، کتابهای قدیمی: چمدان بزرگ علوی، لبه تیغ سامرست موام، تاریخ 30 ساله بیژن جزنی، عکسهای جان لنون و فردی مرکوری و چه گوارا بر زمین…

بیشتر کتابفروشی ها کتابهای درسی و مهندسی و آشپزی و خیاطی می فروشند. سر بساطی ها شلوغ تر است، تک عابرانی که چون من عنوان کتابهای قدیمی را مرور می کنند. بعضی کتابها از اصل کپی شده اند، حقوق ناشر و مولف نادیده گرفته شده، چند کتاب می خرم، مثل «حاجی آقا»ی صادق هدایت و «پیام احمد کسروی به دانشمندان آمریکا و اروپا.»

مرد کتابفروش به کسی سلام می کند، بلند به او می گوید:
ـ آقای زرافشان سلام.

کتابفروش از من می پرسد:
ـ می شناسیش؟ آقای ناصر زرافشان است.

وکیل سرشناسی که مدتها در زندان بوده. با موهای سپید، با لبخندی آشنا به کتابفروش کنار خیابان سلام می دهد، عصا به دست، یک پایش را روی زمین می کشد، و در پیاده روی جلوی دانشگاه تهران از مقابل کتابفروشی ها با گامهای سریع جلو می رود…

اطراف میدان انقلاب، سینماهای قدیمی، با ویترین های کهنه، هر کدام چند فیلم نمایش می دهند، همه چیزشان متعلق به دهه 40 و 50 است.

دختری جـوان بـا آرایش غلیـظ جلویم را می گیرد، درخواست کمک برای کودکان سرطانی می کند، یکی از بساطی ها از پشت سر او با دست به من علامت می دهد: نده، نده.

اما من اسکناسهای پر صفر را درآورده ام، یکی را به او می دهم.

دختر می گوید: بیشتر نمی دهی؟

به نزد بساطی می روم. می گوید: چرا دادی؟ دروغ می گویند.

به سمت خیابان جمالزاده می روم. در نیمه دهه پنجاه، در آپارتمان دانشجویی دوستان دائم اینجا بودم. حالا محله ناآشناست. پر از مغازه و سوپر و اغذیه فروشی، زباله ها در جوی آب و کف پیاده روها، دختران جوان در دسته های چند و چندین نفری، شاید کلاس کنکورشان تمام شده. در اوج جوانی، با مانتو و روسری زیر آفتاب داغ، به این سو و آن سومی روند، با هم حرف می زنند اما خنده بر لب ندارند.

تهران در تابستان 1396 خشک است، شلوغ، غرق در بوی بنزین نیم سوخته، معجونی از کهنه گی، و پاساژهای نو مثل پاساژ شمرون در دزاشیب با صدها فروشگاه لوازم الکترونیک در چندین طبقه، همه چیز دارند، از موبایل تا مانیتور تا مودم. خوبش را هم دارند.

تکنولوژی موجود است. جوان فروشنده با اسمی خارجی کار ما را زود و خوب و ارزان راه می اندازد. راهنمایی می کند، وارد است و مودب.

تهران 96، کم آب، پر دود، دستفروشها، مسافرکش ها، با وانت های میوه، کنار خیابانها و بزرگراهها، خربزه شیرین، هلو، انگور، با قیمت های ارزان.

در تابستان 96 تهران، قیمت میوه ارزان است، اغذیه در رستورانها گران است: چلوکباب در سرپل تجریش 50 هزار تومان، در پیاده روهـا صنـدلـی چیـده اند، مـردم غـذا سفـارش می دهند، در کافی شاب کوچک اول سعدآباد، کافی متوسط هفت هزار و چهارصد تومان، چند بار به آنجا می روم، موزیک پینک فلوید، و رادیو هد پخش می کند، آنجا می نشینم موزیک گوش می دهم و قهوه می نوشم و به بیرون نگاه می کنم، به دخترانی که تک و توک روسری را پایین انداخته اند، با مانتوهایی که همه دگمه های آن باز است، با موهای سیاه بلند پریشان بر شانه، شبها بعضی خانمها بی روسری پشت فرمان می نشینند، فعلا کسی کارشان ندارد.

کنار پیاده روها جوانان مو بلند گیتار می زنند، دختری روی زمین چهارزانو نشسته سنتور می زند.

در تهـران تابستـان 96، نبض زندگـی تنـد می زند، زمین خشک منتظر باران است. در تهران 96، مسافرکشی ارزان است، غذا گران، لوازم بهداشتی از همه گرانتر. 

Loading Facebook Comments ...