به مناسبت هشت مارس روز جهانی زن/ كشف حجاب

پ پ پ

در نيمروز يكي از روزهاي زيباي بهار كه آفتاب گرماي لذّت‌ بخش خود را بر درختان بلند كوچه ما مي‌ تاباند و از ميان شاخ و برگ‌های آن اشكالي سايه روشن را بر در و ديوار خانه‌های اطراف نقش مي ‌كرد مادرم در خانه را كمي باز کرد و از ميان دو لنگه در سرش را کمی بیرون آورد و با صدائی آهسته مرا كه در كوچه با همسالانم بازي مي‌ كردم صدا زد و گفت: «بيا لباس‌ هايت را به‌ پوش مي‌ خواهم به‌ منزل دائيت برويم».

در آن‌ موقع حدود شـش سـال از عمـرم مي‌ گذشت و جز بازي و سرگرمي‌هاي توي كوچه به‌ چيز ديگري فكر نمي‌ كردم ازاين‌ رو با اعتراض نگاه سريعي به‌ سوي خانه و مادرم كه در تـاريكـي دالان ايستـاده و از لاي در مـرا مي‌ نگريست انداختم و گفتم: «خوب الان بازيمان تمام مي‌ شه و ميام.».

مادرم بدون اين‌ كه دیگر چيزي بگويد در را بست و به‌ داخل رفت. من با اين‌ كه كودكي بيش نبودم مي‌ دانستم که او سخت پاي‌بند حجاب است و سعي دارد بدون روسري و چادر كسي سر و رويش را نبيند، هيچ‌ گاه بدون چادر از خانه خارج نمي ‌شد و اين اواخر چون شنيده بود حكومت حجاب را غدغن كرده و پاسبان‌ها در كوچه و خيابان چادر از سر زن‌ها برداشته آن ‌را پاره مي‌كنند مثل تمام زن‌هاي ديگر كه نمي‌ خواستند سر و مويشان در انظار ديده شود، براي محكم‌ كاري در صورت مواجه شدن با مأمورين حكومتي و از دست دادن چادر با يك روسري مشكي بلند نيز در زير چادر سرش را می پوشاند.

از این‌ که روز روشن قصد رفتن خانه دائیم را کرده بود تعجب کردم زيرا مدّت‌ها بود كه روزها از خانه خارج نمي‌ شد، تنها گاهگاهي براي خريد مواد غذائی از بقّالي جنب منزلمان از خانه خارج می‌شد و پس‌از خريدن آن ها به‌ سرعت و با احتياط به‌ خانه باز مي‌ گشت.

با خود گفتم: «حتماً موضوع مهمّي پيش آمده كه مادرم در اين نيمروز قصد رفتن كرده» از اين‌رو بلافاصله دستی به‌ عنوان خداحافظي برای بچه‌های کوچه تکان داده به‌ خانه رفتم تا هرچه زودتر آبي به ‌سر و روی خود زده لباس بپوشم وهمراه مادرم به‌ خانه دائي رويم.

منزل دائیم در محلّه ديگري چند كوچه پائين‌ تر از خانه ما قرار داشت. از نظر زماني حدود بیست دقيقه طول مي‌ كشيد تا پياده به‌ آن‌ جا برسيم. كوچه ما به‌ دليل داشتن درختان بلند و تنومند «كوچه‌درختي» ناميده مي‌ شد، مادرم می‌ توانست در صورت پدیدار شدن پاسبانی با استفاده از وجود درخت‌ها فوراً خود را پنهان نماید تا خطر رفع گردد

چيزي نگذشت كه هر دو آماده شديم. مادرم لباس‌هاي نو خود را پوشيد و چادر مشكي كربدوشين خود را نيز كه تازه خريده بود به ‌سر انداخت و همان‌ طور كه گفتم يك روسري بلند مشكي نيز براي روبرو شدن با خطر و احتمال از دست دادن چادرش زير آن محكم به‌ سرش بست.

در آن‌ روز پدرم هنوز به‌ خانه باز نگشته بود و مادرم ناچار شده بود مرا كه تنها فرزند آن‌ها در آن‌ زمان بودم با خود همراه ببرد، با سفارش او من‌ هم لباس‌هاي نو خود را كه از صندوق درآورده بود پوشیدم و شيك و سرحال در معیت مادرم به ‌راه افتادم.

قبل از خارج شدن از خانه سفارش کرد: «برو اطراف را خوب نگاه كن چنا‌ن‌ چه پاسباني ديدي به ‌من اطلاع بده». بيرون آمدم و سرتاسر كوچه را از نظر گذراندم و چون اطمينان يافتم پاسباني در كوچه نيست به‌ مادرم علامت دادم كه مي‌ تواند بيرون بيايد، او هم قبل از بيرون آمدن سرش را از لاي در خانه بيرون آورد و چون مطمئن شد خطری وجود ندارد بلافاصله با قدم‌هائي سريع به‌ سوي خانه برادرش به ‌راه افتاد.

شبیه يك پيشقراول و جلودار ارتش جلوتر از او حرکت می‌کردم تا پشت درخت‌ها و كوچه‌هاي فرعي اطراف را بازديد كرده او را راهنمائي كنم، مادرم نيز با نگاه به‌ جلو و عقب و هراسان از روبرو شدن با یکی از پاسبانان تند و با سرعت از عقب مي‌آمد.

پس از طی یک کوچه از سرعت حركت ما كاسته شد چون كفش‌هاي پاشنه بلند مادرم پاي او را می‌آزرد و نمي‌ توانست سريع راه برود از طرفي سرتاسر كوچه در ديدرس ما قرار داشت و چنان‌ چه پاسباني ديده مي ‌شد مي‌ توانستيم راه را كج كرده از يكي از كوچه‌های فرعی فرار كنيم و يا چنان‌ چه در خانه‌ اي باز بود به ‌داخل رفته از صاحب‌ خانه كمك بخواهيم چون شنیده بودیم اكثر ساکنین خانه‌ها این‌ گونه فراریان را مورد حمايت قرار مي‌ دهند.

‌در آن‌ موقع اغلب خانم‌های ساکن محلات قدیمی تهران بدون حجاب از خانه‌ها بیرون نمی‌آمدند. داشتن حجاب براي آن‌ها تنها براي پیروی از دستورات دینی نبود بلكه داشتن حجاب براي آن‌ها امري عادي شده بود به‌ طوري‌كه بدون حجاب خودرا لخت می‌ پنداشتند از اين ‌رو برای این‌ که با مأمورين حكومتي روبرو نشوند خود را در خانه‌ ها زنداني كرده و حاضر نبودند چادر را از سر برداشته بدون حجاب بيرون روند.

* حكومت رضاشاه در آن‌ زمان بدون توجّه به‌ سنّت‌ها و اعتقادات سخت مذهبي مردم با گذراندن لايحه‌اي در مجلس حجاب را غير قانوني اعلام كرده و درصدد بود تا با زور و فشار پليس حجاب از سر زنان بردارد *

* از پدر و مادرم شنيده بودم شماري از زنان تحصيل كرده و اروپا ديده در اجراي اين امر خود پيشقدم شده‌اند و شايد روزي درآينده شمار بيشتري از زنان خود به ‌برداشتن حجاب تن مي‌ دادند ولي در آن ‌زمان اقشار زيادي از مردم سخت پای‌بند مذهب و سنّت‌ها بودند و بي ‌حجابي زنان را بر نمي تافتند، مضافاَ اين ‌كه زنان نيز خود به‌ اين امر تن نداده و بي ‌حجابي را زيب اندام خود نمي ‌دانستند *

خوشبختانه لحظاتي بعد خسته و نفس زنان از خطر جسته به‌ منزل دائي رسيديم و خود را در امان يافتيم. ساير مهمانان كه آن‌ها نيز با هول و ترس به‌ آن‌ جا رسيده بودند ما را دوره كرده و هركدام راجـع بـه‌ چگونگـي آمدنمـان سؤالاتي مطرح مي‌ كردند و خود نيز شرحي از چگونگي آمدنشان به‌ آن‌ جا مي‌ دادند.

رسیده نرسیده به‌ حياط خانه رفتم و با ساير بچه‌ها به ‌بازي و تفريح سرگرم شدم و زن‌ها و مشكلاتشان را در مورد حجاب به‌ حال خود گذاشتم.

چيزي از شب نگذشته بود كه مجلس مهماني پايان يافت و مدعوين آماده رفتن به‌ خانه‌هاي خود شدند. مادرم نیز آماده رفتن شد و گفت: «ديگر بازي بس‌ است آماده شو تا به‌ خانه بازگرديم».

در حالی‌ که به‌ خود می‌ گفتم بازی قایم موشک دوباره شروع شده است دست مادرم را گرفته از خانه دائي خارج شديم و چون شب در رسيده و كوچه‌ها تاريك بود با قوّت قلبي را در پيش گرفتيم و چون به‌ كوچه خودمان رسيديم مانند قبل من چون یک جلودار و مادرم با فاصله كمي بيشتر پشت سرم مي ‌آمد.

در فاصله ده قدمي منزلمان كه نور چراغ زنبوري مغازه بقّالي آن‌ را كمي روشن كرده بود با اطمينان از اين‌ كه ديگر از خطر گذشته‌ ايم به‌ سوي خانه رفتيم، هنوز چند قدم با‌ خانه فاصله داشتيم كه ناگهان سياهي هيكل پاسباني را ديدم كه از پشت درخت روبروي خانه‌ مان بيرون آمد و به‌ سمت مادرم خيز برداشت و تا او بتواند خود را جمع و جور كرده به‌ درون خانه رود چادرش در چنگال او گير افتاد.

مادرم كه غافلگير شده بود ناخود آگاه چنگ در چادر خود زد و گوشه ‌اي از آن‌ را با دو دست چسبيد و هم‌ چنان‌ كه از چارچوب در خانه خود را به‌ داخل مي‌ كشيد تلاش مي‌ كرد چادر را از چنگ پاسبان در آورد.

جنگ سختي بين او و پاسبان در گرفت، مادرم در داخل دالان خانه و پاسبان در كوچه هركدام سعي داشتند چادر را از دست ديگري در آورند، پاسبان زورش به‌ مادرم كـه جـوان و قوي بود نمي ‌رسيد از اين‌ رو قصد داشت براي گرفتن چادر داخل دالان رفته با مادرم گلاويز شود ولي مادرم يك لنگه در را بسته بود و با بدنش لنگه ديگر را به‌ جلو فشـار مـي‌ داد و از بـازشـدنـش جلـوگيـري مي‌ كرد از اين ‌رو كش و واكش بين آن ‌دو به‌ سختي ادامه داشت و مادرم كه به‌ هيچ‌ وجه حاضر نبود از چادر كربدوشين تازه‌اش صرفنظر كند با آخرين قوا مقاومت مي‌ كرد.

در اين ميان كاري از دست من ساخته نبود، هاج و واج به‌ تلاش آن‌ دو نگاه مي‌ كردم، يكي براي اجراي حكم و دستور مقامات بالاتر مي‌ كوشيد و ديگري براي از دست ندادن پولي‌ كه براي خريد چادر پرداختـه بـود. مادرم از داخل دالان جيغ مي‌ كشيد و اهالي خانه را به‌ كمك مي‌ طلبيد و پاسبان نيز فرياد مي‌ زد درصورتي كه دست از چادر برنداري چنين و چنان خواهم كرد.

ناگهان به‌ فكرم رسيد كه از بقّال همسايمان كمك بخواهم، بي‌ درنگ به‌ سوي مغازه او دويده با فرياد از او كمك خواستم. او هم فوراَ از مغازه بيرون آمده به‌ سوي خانه ما و پاسبان دويد.

بقّال مردي دنيا ديده و عاقل بود از اين ‌رو بلافاصله چاره كار را در آن ديد تا به‌ سوي در خانه رفته از مادرم بخواهد سر ديگر چادر را رها كرده آن ‌را دراختيار پاسبان بگذارد و مادرم كه تشخيص داد چاره‌اي جز اين‌ كار ندارد چادر را رها کرد و خشمگين به‌ درون خانه رفت.

پاسبان نيز چادر را تا كرد و زير بغل زد و چون خواست دور شود مرد بقّال او را به‌ صرف چاي در مغازه بقّالي دعوت نمود و چشمكي به‌ او زد كه در آن لحظه منظور او را از اين‌ كار نفهميدم.

با خاتمه يافتن غائله به ‌درون خانه رفتم، مادرم را خسته و گريان درحالي‌ كه دست‌هايش دراثر جنگ تن به‌ تن با پاسبان زخمي شده و آسيب ديده بود روي پلّه اطاقمان نشسته ديدم. دو نفر از دیگر زنان ساكن خانه نيز دور اورا گرفته و دلداريش مي‌ دادند ولي او كه چادر نو خودرا از دسـت داده و در ايـن مبارزه مغلوب شده بود نمي‌ توانست آرام بگيرد.

چيزي نگذشت كه در خانه را كوبيدند، براي باز كردنش رفتم، بقّال بود كه چادر كربدوشين مادرم را با خود آورده بود. مادرم چادر دیگري سر انداخته سوی دالان آمد و چون چادر خود را در دست بقّال ديد با خوشحالي پرسيد: «چطور از دست پاسبان درآورديش».

بقّال خنديد و گفت: «خانم پول حلال مشكلات است، اين پاسبان‌هاي ترياكي محتاج چند ريال پول ترياكشان هستند، من‌ هم با اجازه شما پنج‌ ريال به ‌او دادم و چادر را گرفتم، خوشبختانه چادر شما نو و محكم بود وگرنه دراين جدال و کشمکش پاره مي شد آن‌ وقت ارزش باز پس گيري را نداشت». و بعد اضافه كرد: «درست است كه پنج‌ ريال پول كمي نيست ولي فكر نمي‌ كنم در مقابل ارزش چادر شما كه آن‌ را از دست رفته مي ‌دانستيد خيلي زياد باشد».

از آن‌ جائي‌ كه اين جنگ و جدال با‌ مأمورين حكومتي و هول و ترس ناشي از آن نمي ‌توانست در دراز مدّت ادامه داشته باشد مادرم ناچار شد كلاه بزرگي با يك مانتو خريداري كند تا هنگام بيرون آمدن از خانه موهاي خود را در زير كلاه پنهان نموده و اندام خودرا با مانتوي مذكور بپوشاند و به ‌اين ترتيب هم حجاب را رعايت كند و هم از تعرّض مأمورين حكومتي در امان باشد.
آپریل 1989

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...