مجموعه نصایح - قسمت اول

به آینه نگاه می کنم – 1

پ پ پ

“ماجراهایی که براتون می نویسم، میتونه تجربه شخصی شخص بنده باشه، میتونه تجربه های اطرافیانم باشه که بازم از زبان اول شخص براتون بگم، یا زاده ی تخیلات ذهنم!”

به آینه نگاه می‌کنم. خنده‌م گرفته از فکری که تو ذهنم می‌چرخه. اینکه هر آدمی خودش رو پنج بار زیباتر از اونی که هست می‌بینه. موهام رو که تا کمرم بلند بود چند ماه پیش تا دم گوشام کوتاه کردم و حالا تا دم شونه‌هام می‌رسه. همه بهم گفته بودن که دختر باید موهاش بلند باشه، پسرا موی بلند رو بیشتر دوست دارن، و من گفته بودم الان موی کوتاه رو بیشتر دوست دارم. دستم رو توی موهام میکنم و به خودم لبخند میزنم. یه ذره به خودم تو آینه نزدیک میشم و میگم «غلط کرده، دلش هم بخواد»، شونه‌هام رو بالا می‌ندازم و از دستشویی بیرون میام.

بذارید اصن براتون از ب بسم الله بگم، از اونجایی که گارسون بهم گفت شاید کسی که منتظرتونه اون آقای دم باره. به دم بار نگاه کردم و تو دلم گفتم: «مامان، سفارشت بالاخره رسید، قد بلند، چشم آبی، دندونپزشک، با احتمالا دلنشین‌ترین لبخند»؛ اجابت دعای مادرم! مصداق «آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری». توی ذهنم دنبال حلقه‌ی خوب می‌گشتم و به سمتش می‌رفتم که کفشم از پام دراومد. حالا تو ذهنم دارم به این فکر می‌کنم که کفش از پا در اومدن به شگون ربطی داره؟؟ احتمالا نه!



آگهی

دیت چهارم خوب پیش میره ولی دیگه به این شک افتادم که یه جای کار میلنگه. تو ذهنم میچرخم. تا حالا دستت رو گرفته؟ نع! تا حالا بغلت کرده؟ نع! بوس؟ شوخی‌ت گرفته؟ حالا شاخکآم شروع کرده به جنبیدن. از روی مکالمه‌ها اسکرین شات می‌گیرم و برای دوستام می‌فرستم. صورت جلسه می‌کنیم و جوانب رو با دقت بررسی می‌کنیم. الگوریتم می‌کشیم و به قضیه از چند دید مختلف نگاه می‌کنیم. یه جای کار می‌لنگه. همه متفق القول به این نتیجه می‌رسیم که یه جای کارمی‌لنگه. ولی کجاش؟ چرا یه پسر موفقِ خوش قیافه‌ی سفید پوست، که تو شهری تو یه ساعتی اینجا زندگی می‌کنه، باید بارها و بارها این مسیر رو برای دیدن من بیاد، ولی هرگز هیچ توجهی بهم نشون نده؟ محبتی نکنه؟ چند ساعتی بمونه و غذا بخوره و بخندیم و بره؟ اگه از من خوشش نمیاد، چه جبری داره که یه مسیر رفت و برگشت دو ساعته رو طی بکنه؟ اگه از من خوشش میاد، چرا بعد از بیشتر از دو ماه هرگز حتی منو بغل نکرده؟ اکثریت به اتفاق آرا به این سمت میره که از سه حالت خارج نیست : 1. با دخترا راحت نیست. خوب این به کل منتفیه، میدونم که پارسال با دوست دخترش بهم زده. یعنی راستش رو بخواید اون یه اشاره‌ی کوتاه به دوست دخترش کرده و من و گروه تجسس فهمیدیم که دوست دخترش کیه، کجا زندگی می‌کنه، زمانی که با هم دوست بودن با کدوم جفت دیگه رفت و آمد داشتن. 2. کلاَ از رابطه‌ی فیزیکی خوشش نمیاد. اینم تقریبا با توجه به اینکه دوست دختر داشته منتفیه. 3. همجنسگراست. من برای نفی این مورد آخر هیچ دلیل محکمه پسندی ندارم. میدونم که نیست، ولی برای قضات نمیتونم دلیل و مدرک بیارم. دوستام پرونده رو مختومه اعلام میکنن، بهم لبخند میزنن و میگن «تبریک میگیم، گی اِ !» میدونم که نیست، ولی نمیدونم که به چی استناد کنم. راست میگن، همه‌ی شواهد مبنی بر اینه که با دنیای دخترا غریبه‌ست، هیچ ذوقی از خودش نشون نمیده، و تا جایی که میتونه فاصله‌ش رو از من حفظ میکنه.

چند بار دیگه با همین وضع باهاش بیرون میرم و حالا ته ته دلم منم باورم شده که گِی اِ. ولی باز ته ته دلم میخوام نباشه. می‌دونید چقد عجیبه که با یه گِی دیت کنید؟؟

دلم طاقت نمیاره و بهش پیغام می‎‌دم که «چیزی هست که لازم باشه من بدونم؟» بی صبرانه منتظر جواب پیغامم هستم. صدای جیرینگ گوشی تلفنم رو میشنوم و روش شیرجه میرم. پیغام اومده «آره، باید همه‌ی دُزآی ایبوپروفن رو از بر باشی!» کفری میشم. اگه فرصت مناسبی برای شوخی نیست پس دل رو به دریا میزنم و راست و مستقیم ازش میپرسم: «چیزی هست که باید درباره‌ی تو بدونم؟»

خلاصه، داستان رو براتون کوتاه کنم. بعد از مثنوی هفتاد مَنی که تو پیغام های تلفنی بین ما رد و بدل شد، کاشف به عمل اومد که جناب آقای همه‌ چی تمام، همه‌ی این مدت، دل در گروی دوست دختر قبلی‌شون داشتن.

خوب که به قضیه نگاه می کنم میبینم، من ساعت ها وقتم رو با این آدم گذروندم. ساعت ها از خودم سوال پرسیدم که کجای رابطه رو اشتباه پیش بردم. روزها به خودم لعنت فرستادم که نمیتونم عادت شکلات خوردنم رو کنار بذارم و احتمالا همه‌ی این «سردی» بین ما واسه خاطرِ اون 7 پوند اضافه وزنیه که دارم. و حالا اون روی ماجرا برام روشن شده. باز هیئت داوران یعنی دوستام رو خبر میکنم و چند و چون ماجرا رو براشون تعریف میکنم و بدون لحظه‌ای درنگ همه به این نتیجه میرسن که «پناه برخدا عجب عوضی‌ای؟» ولی آیا واقعیت داره؟ کسی که انقدر پایبند و دربند رابطه‌ی قبلی‌شه و احتمالا به امید این که روزی باز اون رابطه‌ی قبلی رو به دست میاره، می‌تونه همزمان که انقد عاشق‌پیشه‌ست آدم سودجویی باشه؟ واقعا همیشه «گذشته» داشتن با کسی پیش فرض «برنده» بودنه؟

**** 

Loading Facebook Comments ...