قسمت اول

بلوچستانی که من دیدم

پ پ پ

در سال 1355 فرصتی دست داد تا از بخش دلگان در قسمت شرقی هامون جاز موریان واقع در استان بلوچستان (ایران) دیدار کنم.

استان بلوچستان به‌ خصوص در اطراف جاز موریان به‌ دلیل گرمای فوق‌العاده هوا در تابستان و نقصان بارندگی (درحدود یکصد میلیمتر در سال) سرزمینی است خشک و کویری که پیشروی شن‌ های روان کویر روز به ‌روز بـر وسعت مناطق خشک و بایر آن می‌ افزاید.
جاز‌موریان که نیمی از آن در استان کرمان واقعشده دارای وسعتی بالغ بر سه هزار کیلومتر مربع می‌ باشد که مازاد آب رودخانه‌های بمپور و هلیل رود به‌ آن می ‌ریزد و درسال‌هائی‌که میزان بارندگی نسبتاً بالاست قسمتی از سطح آن ‌را آب فرا می‌ گیرد.

برای اجرای برنامه‌ای به‌ منظور بررسی منابع آب در شرق جاز موریان و چگونگی استفاده بیشتر از منابع موجود درآن منطقه، در اواسط پائیز به ‌اتفاق یکی از همکارانم عازم قریه گل‌مورتی که مرکز بخش دلگان بود، شدیم.



آگهی

از تهران با‌ هواپیما به ‌زاهدان و از آن‌ جا با یک‌ لندرور که نماینده شرکت در زاهدان در اختیارمان گذاشت به ‌ایرانشهر رفتیم و تنها پس از یک شب استراحت، روز بعد پس از تهیه وسائل لازم و مقداری مواد غذائی کنسرو شده از جمله یک گونی آرد ـ که به ‌ما گفته بودند در منطقه بسیار مورد احتیاج می‌ باشد ـ با همان لندرور به ‌طرف قریه گل‌ مورتی حرکت کردیم.
map
برای رسیدن از ایرانشهر به‌‌ گل‌ مورتی دو راه وجود داشت، یک راه کوتاه درجهت غرب که جاده آن از حاشیه کویر و روستای بمپور، شمس آباد، چاه شور می‌ گذشت. جاده‌ای‌ بود خاکی و پر‌دست‌ انداز که قسمتی از مسیر آن از میان جنگل خشکی که باقی‌ مانده جنگل‌های سرسبز و آباد زمان‌ های گذشته بود می گذشـت. در این قسمت بستر جاده پوشیده از شـن ‌های روان بـود و عبـور از آن خالی از خطر نبود.

راه دیگرجاده‌ آسفالته ای بود که از ایرانشهر با یک ساعت طی طریق از‌ طرف شمال به شهر بزمان می ‌رسید و از آن‌ جا با یک چرخش یکصد و بیست درجه به‌ طرف جنوب‌ غربی و قریه گل‌ مورتی می رفت، این جاده نیز خاکی ولی هموار و مسطح بود و طول راه آن نسبت به مسیر قبلی دو برابر بود.

هنگام حرکت، راننده شرکت که یک بلوچ بود و با جاده‌های آن نواحی آشنائی داشت پیشنهاد کرد برای کوتاه کردن زمان بهتر است راه حاشیه کویر را انتخاب کنیم و ما نیز چون هیچ‌ گونه اطلاعی از وضعیت منطقه و راه‌ های آن نداشتیم با قبول نظر او صبح همان‌ روز به‌ راه افتادیم.

نظر به‌ این‌ که برای اولین بار قدم به‌ استان بلوچستان می‌ گذاشتم احساسی متفاوت نسبت به‌ آن دیار داشتم، از یک‌ طرف امیدوار بودم با یافتن امکاناتی از منابع جدید آب در منطقه بتوانم کمکی به ‌ساکنین محروم آن نواحی به ‌نمایم و از طرف دیگر با ذهنیتی که از شنیدن داستان‌ های حمله راهزنان وافراد مسلح بلوچ به مسافران در راه‌ها و غارت اموال آنان داشتم خوفی نا خودآگاه بردلم چنگ می‌ زد و درعین‌ حال شوق آشنائی با‌ آداب و خصوصیات مردم این خطه از میهنم نیز شوری بیش از حد برای رسیدن به‌ مقصد درمن به‌ وجود آورده بود.

منظره از کپرها در قریه گل مورتی

منظره از کپرها در قریه گل مورتی

از ایرانشهر تا روستای بمپور را در جاده‌ای آسفالته طی کردیم ولی از آن پس تا روستای شمس‌آباد وچاه شور راه خاکی و نا‌صاف شد ولی خوشبختانه بدون برخورد با‌ مانعی از آن گذشتیم.

با رسیدن به‌ جاده‌ای که از حاشیه کویر و ازمیان جنگل خشک قدیمی می‌ گذشت متوجه شدیم اطلاعات دریافتی درمورد آن جاده حقیقت داشته و راه خطرناکی را انتخاب کرده‌ ایم. لازم بود از جاده‌ای تنگ و باریک که وسیله درختانی خشک و درهم تنیده محصور شده بود عبور کنیم. سطح جاده را ماسه‌ های نرم و لغزنده ‌ای با ضخامتی بیش از شصت تا هشتاد سانتیمتر پوشانده بود.

لازم بود راننده از مسیری که قبلاً توسط چرخ اتومبیل های قبلی کوبیده و سخت شده بود حرکت کند چرا که درهر حرکت ناشیانه راننده، که چرخ‌ های لندرور از مسیر کوبیده شده قبلی خارج می گردید چرخ‌ ها درماسه‌ های نرم حاشیه جاده فرومی‌ رفت و بلافاصله از حرکت باز می‌ ماند. دراین‌ حال مجبور بودیم از اتومبیل خارج شده با تلاشی خسته کننده شن‌ ها را از زیر چرخ‌ ها خارج و با انداختن قطعه‌ای لاستیک و یا با استفاده ازشاخه‌ های خشک درختان و ریختن آن‌ها در زیرچرخ‌ ها دوباره اتومبیل را به‌ جاده اصلی هدایت و حرکتمان را به‌ سوی مقصد ادامه دهیم.

نظر به‌ این ‌که دو بار در راه با چنین مشکلی روبرو شدیم و مقدار زیادی زمان را برای بیرون کشیدن اتومبیل از درون ماسه‌ ها از دست دادیم لذا غروب آن ‌روز و زمانی‌ که تاریکی می ‌رفت تا به ‌تدریج سراسر منطقه را به ‌پوشاند خسته و کوفته به گل‌ مورتی رسیدیم.

دبستان و آموزگار و تدریس در هوای آزاد

دبستان و آموزگار و تدریس در هوای آزاد

با این‌ که خسته بودم ولی همین‌ که از اتومبیل پیاده شدم ناگهان خود را با چشم‌ اندازی عجیب و در عین ‌حال بسیار جالب و زیبا روبرو دیدم که تا دقایقی چند محو تماشای آن شده وقادر نبودم چشم از تماشای آن بردارم. برای من که انتظار دیدن خانه‌ هائی کوچک وساخته شده از خشت و گل را در دهات و روستاهای ایران داشتم ناگهان با تعداد زیادی کپرهای بافته شده از نی روبه ‌رو شدم که در فواصل کوتاهی از یکدیگر قرار گرفته بودند.

در قسمتی دیگر از قریه به‌ فاصله پانصد متر تنها سه دستگاه ساختمان آجری جدا از هم به‌ چشمم خورد که به‌ ترتیب متعلق به‌ پاسگاه ژاندارمری منطقه، دبستان قریه و درمانگاه ناحیه بودند.

چون منطقه درآن ‌زمان امن نبود و از ما خواسته بودند به‌ مجرد ورود با فرمانده پاسگاه ژاندارمری تماس و از او برای اقامت و امنیت در منطقه کمک بگیریم لذا بی‌ درنگ به‌ دیدن او رفتیم و ضمن آشنائی با‌ او که استواری سالخورده و خوشرو بود ضمن ابرازخوشحالی از دیدن ما وتماس فوری با تنها آموزگار دبستان که در عین ‌حال وظایف مدیر و ناظم را نیز انجام می‌داد، قرار شد یکی از اطاق‌ های دبستان را برای سکونت دراختیارمان بگذارند و برای آشنا شدن به‌ وضع منطقه و امنیت رفت و آمد نیز پیشنهاد کرد ضمن دیدن کدخدای قریه و آشنا شدن با او از وجود بلوچ‌ های همان قریه برای کمک و راهنمائی در راه‌ ها استفاده کنیم.

روز بعد پس از استقرار، بلافاصله در معیت آموزگار دبستان که جوانی بلوچ و سیه‌ چرده بود به ‌دیدن کدخدای قریه رفتیم و ضمن آشنائی با او و شرح مختصری از برنامه کارخود فوری دو نفر را ـ که یکی از آن ها پسرش بود ـ برای کمک و راهنمائی به‌ ما معرفی کرد.

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...