قسمت چهارم و پایانی

بلوچستانی که من دیدم

پ پ پ

قادر ضمن اصرار بر دادن اسلحه گفت: «در این‌ جا همه برای حفظ جان خود اسلحه حمل می‌ کنند، ژاندارم‌ ها نیز این‌ را می‌ دانند» و اضافه کرد: «داشتن اسلحه در این ‌جا جرم نیست، استفاده از آن در شرایط نا‌ مشروط جرم است»

چون دلایل پسر کدخدا را منطقی یافتم و در عین‌ حال کنجکاو داشتن یک اسلحه کمری نزد خود بودم اسلحه را که یک خشاب پر ضمیمه آن بود از او گرفته در ساک دستی خود گذاردم منتهی از او خواستم روزهائی ‌که با هم هستیم طرز استفاده صحیح از آن‌ را به‌ من بیاموزد.

از آن پس هرکجا موقعیت مناسبی می یافتیم با کولت مزبور تمرین (نشانه گیری) می کردم که او هم با خوشحالی مرا در استفاده از آن راهنمائی می کرد.



آگهی

با این‌ که روزها هوا گرم بود ولی مردان بلوچ در صحرا لباس گرم می‌ پوشیدند و به‌ طور معمول عمامه سفیدی بر سر می ‌بستند که انتهای آن دراز و روی لباسشان می ‌افتاد، ردای بلندی می پوشیدند که بلندی آن تا زیر زانوهایشان می‌ رسید.

زنان بلوچ نیز اندام هائی بلند و باریک داشتند، اغلب لباسی دوخته شده ازپارچه سیاه و یا رنگ‌های الوان برتن می‌ کردند. اغلب آن‌ ها سر خوددرا با یک روسری و پیشانی و بینی خودرا با‌ یک نقاب سیاه می پوشاندندـ بیشتر به ‌این دلیل که آفتاب تند منطقه پوست صورت و بینی ‌شان را نسوزاند ـ کار پخت و پز نان و غذا در کپرها، کشیدن آب از چاه‌ ها، کشت سبزیجات خوراکی در باغچه ‌های کوچک اطراف محل سکونتشان، جمع ‌آوری علف های صحرائی و خشک کردن آن‌ ها به‌ منظور تغذیه دام‌ های خانگی (انواع طیور، بز و گوسفند) از وظایف روزانه آن‌ ها بود و در فصل برداشت خرما نیز به ‌شوهران خود کمک می‌ کردند. دریکی از روزها پسر کدخدا ما را برای نهار به‌ کپر خودشان دعوت کرد. در آن‌ روز وقتی وارد کپر شدیم از تعجب دهانمان باز ماند چون باورمان نمی‌ شد که محوطه داخل کپر تا آن اندازه وسیع و جا دار باشد.

با دکتر و عده ای از اهالی گلمورتی  در کنار ساختمان دبستان

با دکتر و عده ای از اهالی گلمورتی
در کنار ساختمان دبستان

کدخدا و خانواده ‌اش شامل همسر، دو پسر و یگانه دخترشان در آن کپر زندگی می‌ کردند.

درانتهای کپر رختخواب ‌ها وبسته‌ های لباس و وسایل لازم را درکنارهم چیده بودند. درمیان کپر و درمقابل درب ورودی گودالی وجود داشت که در آن آتش افروخته بودند و از آن برای مهیا کردن چای و طبخ غذا استفاده می ‌کردند.

آن ‌روز به‌ مناسبت پذیرائی از ما بر سفره غذای کدخدا صرفنظر از ماست و پنیر و البته خرما، برنج نیز طبخ کرده و خورشی بلوچی با گوشت کبک‌ هائی که روز قبل پسر کدخدا شکار کرده بود آماده خوردن بود.

میدانستیم که در کپر از صندلی برای نشستن خبری نیست و باید دو زانو و یا چهار زانو بنشینیم که آن هم در طولانی مدت برایمان امکان پذیر نبود. این امر سخت نگرانمان کرده بود و تصمیم داشتیم مدت زیادی در کپر نمانیم ولی پس از لحظاتی چند متوجه شدیم خود بلوچها با استفاده از شال هائی که دور کمرشان بسته بودند روشی راحت بکار بردند و راحت بر زمین نشسته اند بطوریکه دستهایشان نیز آزاد است و قادرند استکان چای و قند را براحتی برداشته بنوشند، روشی که تا آن موقع به چشم خود ندیده بودیم.

قادر که ما را نگران دید فوری چند شال بلند برایمان آورد وگفت: «بهتر است برای راحت نشستن باسن و کف پایتان را روی زمین بگذارید و این شال بلند را دور کمر و قدری پائین تر از زانوی خود ببندید آن وقت دستهـای شمـا نیـز ماننـد مــا آزاد گشتـه می توانید از ان برای نوشیدن چای و یا خوردن غذا استفاده کنید.

چون مشاهده کردیم خودشان نیزچنین کرده و راحت نشسته اند فوراً دست به کار شدیم و شال ها را به روشی که گفته بودند دور کمر و زانوی خود بستیم. پس از آن چون احتیاج نبود که از دست ها برای مهار زانوها استفاده کنیم به راحتی آن ها را برای خوردن غذا ونوشیدنی ها به کار انداختیم.

نحوه کشیدن آب از چاه ها

نحوه کشیدن آب از چاه ها

در مدت اقامتمان در گل‌ مورتی دکتر درمانگاه چند بار به‌ منطقه آمد تا به‌ درمان بیماران بپردازد. او از زمره سپاهیان بهداشت زمان شاه بود که وظیفه داشتند قسمتی از مدت خدمت خودرا در شهرستان‌های دور از مرکز بگذرانند. مرکز کار او عمدتاً ایرانشهر بود و تنها ماهی یک یا دوبار برحسب ضرورت به‌ گلمورتی می‌ آمد.

به‌ طوری‌ که اظهار می‌ داشت اغلب بیماران اورا کودکان و زنان زحمتکش بلوچ تشکیل می‌دهند که بیماری‌ کودکان را بیشتر به دلیل تغذیه نامناسب و کمبود ویتامین و عدم بهداشت می دانست. ‌

بیماری زنان را نیز اغلب به ‌دلیل زایمان ‌های خانوادگی در کپر وسیله قابله‌ های بلوچ می دانست که متأسفانه کمترین اطلاعی از علم پزشکی نداشتند. اغلب زنان بعد از زایمان دچار بیماری‌های عفونی می‌ شدند که متأسفانه در صدی از آن‌ ها جان خود را از دست می ‌دادند.
در یکی از روزها که با دکتر در مورد سوراخ کردن بینی شترها صحبت می‌ کردم سری از روی تأسف تکان‌داد و گفت: «تاکنون به ‌صورت زنان بلوچ توجه کرده‌ ای» وقتی جواب منفی مرا دریافت کرد خنده تلخی نمود و گفت: «بینی زنان بلوچ را نیز همان‌ طور سوراخ می‌ کنند» و بعد توضیح داد که: «البته این ‌کار نه باهدف رام کردن زنان بلکه به‌ منظور آویختن وسیله‌ ای برای زینت و زیبائی آن‌ ها انجام می ‌گیرد ولی درد و صدمه آن کمتر از سوراخ کردن بینی شترها نیست و اغلب به ‌دلیل استفاده از وسایل غیر بهداشتی برای این ‌کار ایجاد عفونت کرده مشکلات فراوانی برای آن‌ ها به‌ وجود می‌ آورد».

تا زمانی ‌که دکتر به‌ گلمورتی نیامده بود هیچ‌ گونه وسیله ‌ای ـ جز آب قنات ـ برای حمام کردن نداشتیم. تنها درمانگاه منطقه دارای حمام بود که با آب ‌گرم‌ کن نفتی کار می‌ کرد. کلید درمانگاه نیز نزد دکتر بود و هنگامی ‌که به ‌‌ایرانشهر می ‌رفت آن‌ را با خود می ‌برد. ناچار می‌بایستی تا آمدن دکتر صبر می‌ کردیم. وقتی دراین‌ مورد با آموزگار دبستان صحبت کردیم گفت: «می‌ توانید در‌قنات گل‌ مورتی استحمام کنید».

دهانه قنات تا قریه گلمورتی حدود یک کیلومتر فاصله داشت. آب قنات کم بود که تنها به‌ مصرف آشامیدن ساکنین پائین‌ دست آن و آبیـاری نخلستان‌ها مورد استفاده قرار می‌ گرفت. کف بستر قنات را در نزدیک دهانه آن برای برداشتن آب قدری گود کرده بودند که امکان می‌داد درآن بنشینیم و تن و بدن را بشوئیم.

نظر به‌ این‌ که روزها آب قنات به‌ مصرف آشامیدن و شرب اهالی می ‌رسید ما نمی توانستیم برای شستشوی بدن از مواد تمیز کننده استفاده کنیم لذا قرار شد شب‌ها را برای این کار انتخاب وبه قنات برویم.

هوا درآن‌ موقع سال ـ به‌ خصوص شب‌ ها ـ ‌سرد می ‌شد ولی چون آب قنات نسبت به‌ هوای بیرون گرم‌ تر حس می‌ شد لذا شستشو درآن ناراحت کننده نبود.

هنگامی‌ که دکتر برای اولین بار به ‌منطقه آمد کلید درمانگاه را دراختیار ما گذاشت. نفت آبگرمکن را نیز از پمپ بنزین پاسگاه ژاندارمری می‌ خریدیم.

دکتر اهل زرند ساوه و از فارغ التحصیلان دانشگاه تهران بود. جوانی شوخ و سرزنده بود و چون دانست کار مطالعات ما چند ماه ادامه دارد و مدتی در منطقه خواهیم بود قول داد بیش‌از پیش به‌ گل‌ مورتی بیاید و با ما باشد و چون شنید که حمام کردن در آب قنات یکبار برایمان خطر آفریده محبت کرد و کلید درمانگاه را دراختیار ما گذاشت، داشتن کلید درمانگاه این امکان را نیز دراختیار ما گذاشت که شب ‌ها با روشن کردن ژنراتور برق درمانگاه قادر باشیم تا مدتی بیدار مانده کتاب بخوانیم.

پایان قسمت اول

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.

ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید