قسمت اول

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

پ پ پ

حدود دو ماه از مأموریت ما در گلمورتی گذشته بود که ذخیره آرد‌مان به‌ اتمام رسید و نان برای خوردن نداشتیم، غذاهای کنسرو شده نیز در شرف اتمام بود، یک حلب خرمای اهدا شده از طرف کدخدای گلمورتی نیز به ته رسیده بود، ضمناً می‌ بایستی با دفترشرکت نیز تماس و آن‌ ها را در جریان پیشرفت کارهای خود می ‌گذاردیم.

همکارم که از دریده شدن وسیله کفتارها نجات یافته بود حاضر شد برای تهیه ملزومات و گزارش کارهای انجام شده به‌ شرکت و درعین‌ حال تماس با خانواده خود به ‌ایرانشهر برود.

صبح یکی از روزها با لندرور و راننده بلوچ راهی ایرانشهر شدند. هنگام رفتن به ‌او توصیه کردم با این ‌که رفتن به ‌ایرانشهر از راه بزمان طولانی‌ تر است ولی چون خطر کمتری دارد بهتر است از آن راه بروند.



آگهی

طبق معمول رفت و برگشت از راه بزمان و تهیه ملزومات و تلفن به ‌تهران بیش از دو روز زمان نمی ‌برد ولی وقتی سه روز از رفتن آن‌ها گذشت و خبری از آمدنشان نشد کم کم نگران شدم و از طریق بی‌ سیم ژاندارمری با نماینده شرکت در ‌ایرانشهر تماس گرفتم که گفتند صبح روز قبل به ‌طرف گلمورتی حرکت کرده‌ اند.

از ایرانشهر تا گل‌ مورتی از راه بزمان حدود شش ساعت زمان می ‌برد، پس کجا می توانستند رفته باشند که تا‌ آن‌ موقع نیامده بودند، قرار هم نبوده جای دیگری بروند.

چون نمی‌ دانستم کجا ممکن است رفته باشند تا به‌ دنبالشان بروم ناچار منتظر شدم تا ازخودشان خبری برسد.

ساعت ده شب بود، نگران از وضع آن‌ ها با آموزگار دبستان در جلوی محوطه قدم می ‌زدیم که صدای موتور اتومبیلی به‌ گوشمان رسید. با تصور این‌ که صدای اتومبیل همکارمان است خوشحال به ‌طرف جاده نگاه کردیم ولی با کمال تعجب اتومبیل جیپی را دیدیم که همان‌ موقع از راه رسید.

پس از توقف اتومبیل راننده آن که یکی از بلوچ‌ ها بود بیرون آمد و اطلاع داد همکارمان و راننده لندرور در منزل آقای عبدالملکی مالک جبرآباد هستند. وقتی علت را جویا شدیم گفت: «لندرور دوست شما روز قبل در کویر خراب و از حرکت بازمانده بود، من که برحسب اتفاق غروب دیروز از آن ‌طرف عبور می‌کردم آن‌ها را در حالی پیدا کردم که از خستگی و تشنگی در حال موت بودند، آن‌ها را سوار کرده به‌ خانه آقای عبدالملکی مالک ده بردم.

نگران شده پرسیدم: «باید حالشان خیلی بد باشد که نتوانستند بیایند».

گفت: «خوشبختانه زود پیدایشان کردم ولی چون خستگی و تشنگی آن‌ها را از حال برده بود بهتر دیدیم امشب را همان‌ جا استراحت کنند» بعد اضافه کرد: «چون راننده شما گفت ممکن است تأخیرآن‌ها سبب نگرانی شما بشود مالک ده مرا فرستاد تا خبر سلامتی آن‌ها را به‌ شما بدهم، به ‌امید خدا فردا صبح آقای عبدالملکی شخصاً آن‌ها را با خود خواهد آورد».

دوباره اصرار کرده گفتم: «اگر فکر می‌کنید حالشان بد است بهتره آن‌ها را زودتر به ‌ایرانشهر و بیمارستان برسانیم».
لبخندی زد و گفت: «ناراحت نباشید، زن‌های ده ما راه معالجه کسانی ‌را که در کویر می ‌مانند بهتر از دکترها می‌دانند، خستگی و تشنگی آن‌ها را سخت بی‌حال و ضعیف کرده، ولی جای نگرانی نیست پس از یک ‌روز استراحت بهتر خواهند شد، صبح فردا آن‌ها را خواهند آورد».
روز بعد وقتی جیپ آقای عبدالملکی جلوی دبستان توقف کرد با دیدن چهره‌های نزار راننده و همکارم که پیاده می‌شدند هراسی ناخود‌اگاه وجودم را فرا گرفت. صورت‌هایشان سوخته از آفتاب، لب‌هایشان ترک خورده و به‌ خون نشسته و چشمان گود رفته و کدرشان نشان می‌داد که از شدت ضعف و ناتوانی قادر نیستند خودرا روی پا نگه ‌دارند.

وقتی آن‌ها را داخل اطاق بردیم و روی تخت‌ هایشان خواباندیم اولین چیزی‌که خواستند آب بود. مالک جبرآباد که آن‌ها را آورده بود توصیه کرد: «به‌ آن‌ها جرعه جرعه آب بدهید و نگذارید به ‌یک‌ باره آب زیادی بنوشند چون معده آن‌ها از فرط تشنگی در کویرخشک شده و تحمل دریافت آب زیاد را ندارد».

ضمن تشکر از او خواهش کردم چنان‌ چه برایش امکان دارد ما را به‌ جائی‌ که لندرورمان خراب شده ببرد تا آن ‌را به‌ گلمورتی آورده برای تعمیر آن اقدام کنیم. گفت: «نگران نباشید، این‌ طور که راننده ما می‌گفت لندرور شما واشر سر سیلندر سوزانده و ما توانستیم با جیپ خودمان آن‌ را کشیده به ‌ده بیاوریم، او که از تعمیرات اتومبیل اطلاع دارد همین امروز به ‌ایرانشهر می‌ رود تا وسایل لازم را خریده بیـاورد» و بعـد اضافـه کرد: «چون می‌ دانستیم شما به ‌اتومبیلتان احتیاج دارید گفتم فوری برای تعمیرآن اقدام کند».

باورمان نمی ‌شد، به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی‌کردم که آن‌ ها تا‌ این ‌اندازه نسبت به ‌ما و کار ما علاقه داشته ودرفکر پیشرفت کارما باشند. به ‌او گفتم: «راستش نمی‌دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم، شما جان دونفر از همکاران ما را از مرگ نجات داده‌ اید، برای تعمیراتومبیل ما هم اقدام کرده ‌اید. نمی‌دانم چگونه باید محبت شما را جبران کنم».

خندید و گفت: «شما هزاران کیلومتر راه از تهران تا این ‌جا آمده‌ اید تا کاری برای بهبود وضع آب این منطقه انجام دهید، خوب ما هم هر کمکی از دستمان برآید درانجام آن برای شما کوتاهی نخواهیم کرد».

این برای چندمین بار بود که به‌ جوانمردی، انسانیت و خوش قلبی مردمان این خطه از وطنمان پی می‌ بردم، چیزی که در بدو ورودم هرگز تصور آن‌ را نمی‌ کردم، انسان‌های شریفی که با دیدن کوچکترین محبت از دیگران حاضرند برایشان ازجان مایه بگذارند.

موقع خداحافظی گفت: «ضمناً چون می‌ دانستم شما به‌ مواد غذائی ووسایلی که دوست شما از ایرانشهر آورده بود احتیاج داشتید آن‌ها را نیز برایتان آوردم» سپس با کمک یکی از بلوچ‌ ها تمام آن‌ چه را که در لندرور یافته بودند آورده داخل اطاق گذاشتند و قول داد به‌ مجرد رو به‌ راه شدن لندرور آن ‌را هم برایمان بیاورد.

بعد از رفتن او با آموزگار دبستان به‌ سراغ همکارم و راننده لندرور رفتیم واز حالشان جویا شدیم. از تشنگی مزمن و زخم‌هائی‌که بر اثر سوختن در آفتاب در صورت و لب‌هایشان به ‌وجود آمده بود رنج می‌ بردند. دکتر که برای سرکشی به ‌دهات اطراف رفته بود همان‌ موقع از راه رسید و وارد اطاق شد. وقتی شنید که ماشین آن‌ها در کویر سرسیلندر سوزانده وچیزی نمانده بودهلاک شوند به ‌شوخی گفت: «بچه‌ها، شما را با کفه کویر چکار، چه شد که گذارتان به ‌آن‌ طرف ‌ها افتاد».

همکارم که به‌ سختی می ‌توانست صحبت کند گفت: «دکتر، داستانش دراز است، تنها چیزی که ما را به‌ آن‌ جا کشاند حماقت محض بود» و اضافه کرد: «نزدیک بود جان خودرا از دست بدهیم».

دکتر پس از معاینه آن‌ها و دادن پمادی برای مالیدن روی لب‌هایشان به‌ من گفت: «خوشبختانه حالشان خوبست فقط ضعیف شده و احتیاج به‌ استراحت دارند، ضمناً سفارش کرد تا چند روز فقط سوپ و غذاهای مایع بخورند چون معده آن‌ها در حال حاضر تحمل هضم غذاهای سخت را ندارد»

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...