قسمت دوم و پایانی

بلوچستانی که من دیدم/ مرگ در برهوت کویر

پ پ پ

موقع رفتن رو به‌ همه ما کرد و گفت: «تا موقعی‌ که در این ‌منطقه کار می‌کنید مواظب سلامتی و حفظ جان خودتان باشید چون در این‌ جا خطر همیشه پشت گوشتان است، کوچک‌ ترین اشتباه ممکن است به‌ قیمت جانتان تمام شود.»

روز بعد همکارم حادثه را این ‌گونه برایم شرح داد: «موقع رفتن از راه بزمان به‌ ایرانشهر رفتیم و دوساعتی از ظهر گذشته بود که رسیدیم. پس از انجام کارها و تلفن به ‌تهران کار خرید‌ها را همان‌ روز انجام دادیم و صبح روز بعد عازم گل‌مورتی شدیم. با این ‌که اصرار داشتم دوباره از راه بزمان برگردیم ولی راننده گفت: «از راه بمپور و چاه شور برویم زودتر می ‌رسیم.»

مخالفت کرده گفتم: «آن راه خطرناک است و قبلاً هم آن‌ را آزموده‌ ایم» ولی اوتوجهی به ‌آن‌ چه از او خواسته بودم نکرده گفت: «ازکفه کویر می‌ رویم، آن راه صاف و هموار وبدون دست‌ انداز می‌ باشد، ضمناً زودتر هم می ‌رسیم.»



آگهی

بهرحال چون با اطمینان صحبت می‌کرد پیشنهادش را قبول کردم و به ‌راه افتادیم. وقتی از روستای ده شورگذشتیم از جاده خارج شد و راه کفه کویر را در پیش گرفت.

پس از طی مسافتی از نواحی جنگلی دور و وارد کفه کویر شدیم. جاده همان‌ طور که او گفته بود صاف و هموار بود و نشان می‌ داد قبلاً هم اتومبیل‌هائی از آن گذشته ‌اند. راننده خوشحال از هموار بودن جاده، گاز می ‌داد و با سرعتی بیش از صد کیلومتر درساعت میراند.

خورشید که به ‌تدریج بالا می‌آمد هوا را گرم‌ تر و گرم‌ تر می ‌کرد، راننده نیز بدون توجه به‌ این وضعیت برای زودتر رسیدن به گلمورتی با تمام قدرت بر پدال گاز فشار می‌آورد.

ناگهان متوجه شدم که دیگر اثری از جنگل و روستاهای کنار جاده دیده نمی‌شود، به‌ راننده توجه داده گفتم: «مثل این ‌که به‌ جای رفتن به گل‌مورتی راه هامون جاز موریان را در پیش گرفته‌ ای.»

از او خواهش کردم جهت را تغییر داده به‌ طرف سواد روستا‌ها حرکت کند. راننده که به‌ هیچ‌ وجه با نظر من موافق نبود و دلش نمی‌ خواست پا از روی پدال گاز برداشته از سرعت خود بکاهد با بی‌ میلی سراتومبیل را کج کرد و به‌ سمت سواد روستاها که حالا چون دکور در درازنای افق به ‌نظرمان می ‌رسید، راند.

چون به ‌تدریج از جاده هموار و صاف کفه کویر فاصله گرفتیم، زمین ناهموار شد وپستی و بلندی‌های آن کار رانندگی را مشکل نمود به‌ طوری ‌که راننده مجبور بود برای یافتن زمین هموار، مرتب به‌ راست و یا چپ فرمان بدهد. ناهمواری راه و تکان اتومبیل همراه با هورم گرما که از پنجره‌های پائین کشیده لندرور به ‌داخل هجوم می‌آورد کم کم باعث شد تا تشنگی بر من غلبه کند.

چون پیش‌ بینی این‌ چنین وضعیتی را نکرده وآب با خود نیاورده بودیم برای رفع تشنگی تنها امیدمان به‌ این بود که هرچه زودتر به ‌یکی از روستا‌ها و یا چاه‌های آب رسیده رفع عظش کنیم.

در حال و هوای این امیدواری تمام حواسم متوجه سواد روستا‌هائی بود که از دور چون نقطه سیاهی به‌ چشم می‌ خورد. دراین‌ موقع ناگهان متوجه شدم بخار زیادی از جلوی اتومبیل خارج می‌شود و چون به‌ درجه آب نگاه کردم آن‌ را روی خط قرمز ایستاده دیدم. موتور داغ کرده و آب رادیاتور جوش آمده بود، راننده که تازه متوجه ‌این امر شده بود ناچار اتومبیل را متوقف و موتور را خاموش نمود.

چون در موتور را بالا زدیم بخار آب از اطراف دهانه بسته رادیاتور با فشار هرچه تمامتر بیرون ‌زد. راننده دست برد تا آن‌ را بازکند که مانع او شده گفتم: «اگر در رادیاتور را بازکنی هرچه آب درآن ‌است بیرون خواهد ریخت لذا بهتراست صبر کنیم تا موتور به ‌تدریج خنک شود».

چون قادر به‌ انجام کار دیگری نبودیم، درهای لندرور را باز کردیم و برای فرار از هورم گرمای خورشید داخل آن نشستیم. پس از لحظه‌ ای به‌ راننده گفتم: «کاش مقداری میوه تازه می‌خریدیم تا بتوانیم با آن رفع عطش کنیم.» او به‌ جای جواب مرا دلداری داد وگفت: «ناراحت نباشید، با خنک شدن موتور دوباره راه می ‌افتیم، تا چاه‌های آب راه زیادی نداریم.»

پس از گذشت یک ساعت که فکر می‌کردیم موتور باید خنک شده باشد به‌ راننده گفتم: «بهتر است راه بیفتیم» امیدوار بودم قبل از داغ شدن دوباره اتومبیل ـ چون مطمئن بودم آب زیادی در رادیاتور باقی نمانده است ـ به‌ یکی از چاه‌های آب برسیم ولی متأسفانه این امیدمان نیز خیلی زود بر باد رفت.

هر چه راننده استارت زد موتور روشن نشد و پس از مدتی باطری نیز از کار افتاد. ناچار از راننده خواهش کردم از تلاش دست برداشته اتومبیل را رها کند تا پیاده به‌ طرف سواد روستاها راه بیفتیم.

برای رفع عطش هرکدام یک قوطی کمپوت درجیب نهاده راه افتادیم. با این ‌که خورشید بالای سرمان رسیده بود و تیغ آفتاب چون پیکان تیزی سر و صورتمان را می ‌سوزاند، تا جائی‌ که جاده زیر پایمان سفت و سخت بود به راحتی قدم بر‌داشتیم ولی وقتی به ‌زمین‌هائی‌ که پوشیده از ماسه بود رسیدیم، مصیبتمان شروع شد چون هر پا که جلو می‌ گذاشتیم تا مچ در ماسه‌ها فرو می‌ رفت، بیرون کشیدن پا از ماسه‌ها و دوباره نهادن آن در جائی دیگر به ‌اندازه ده قدم پیاده روی از نیرویمان می‌ کاست و از سرعت حرکتمان کاسته می ‌شد چرا که مجبور بودیم پس از هرچند قدم مدتی ایستاده تجدید قوا کنیم. چیزی نگذشت که از فرط خستگی و تشنگی دهانمان خشک ولب‌هایمان چنان به ‌یکدیگر چسبید که برای ادای حتی یک کلمه نیز باز نمی‌شد.

راننده که خود این ‌راه را پیشنهاد کرده و شرمنده بود وقتـی حال مرا دید گفت: «شما این ‌جا بمانید من می‌ روم کمک بیاورم.»

نگاهی از روی درماندگی به ‌او کرده جواب ‌دادم: «برادر، تو خود نیز وضعی بهتر از من نداری، بگذار با هم برویم چون تنها ماندن دراین برهوت کویر، پایانی جز مرگ ندارد» و دوباره افتان و خیزان با هم به‌ راه افتادیم.

همکارم دراین ‌جا قدری ساکت شد وپس از نگاهی دردناک به‌ من گفت: «پیاده راه رفتن روی ماسه‌ها که گویا تمامی نداشت کم کم امانم را برید. خستگی از یک ‌طرف و تشنگی از طرف دیگر نیروئی برای حتی یک قدم برداشتن نیز برایم باقی نگذاشته بود طوری‌که آرزو کردم کاش در آن‌ شب که مورد حمله کفتارها قرار گرفته بودم جانم گرفته می‌شد و به‌ این وضعیت نمی‌افتادم.

دراین‌ موقع راننده یکی از قوطی‌های کمپوت را باز کرد تا با خوردن آن قدری رفع تشنگی کنیم ـ گرسنگی به‌ کلی از یادمان رفته بود ـ فکر خوبی برای تر کردن دهان بود ولی شیرینی آن پس از مدتی بیشتر برعطشمان افزود.

کم کم بر اثر خستگی، خواب بر من غلبه کرد و چون بر زمین می ‌افتادم به‌ واقع دلم نمی‌ خواست برخیزم ولی راننده زیر بازویم را می‌ گرفت و به ‌زور مرا با خود می‌کشید.

وقتی پایم در ماسه‌ ها فرو می ‌رفت دلم نمی‌ خواست آن ‌را بیرون بیاورم چون می‌ دانستم حاصلی ندارد و دوباره باید آن‌ را روی ماسه‌ ها بگذارم. دیگر علاقه‌ ای به‌ دیدن سواد روستا‌ها و درختان آن نداشتم. گذشت زمان مفهومش را برایم از دست داده بود، تنها سایه خود را می ‌دیدم که روی ماسه‌ها طولانی‌ تر و طولانی ‌تر می ‌شود. با ‌این‌ که دیگر اثری ازاتومبیل در پشت سرمان دیده نمی‌ شد سواد روستا‌ها نیز هنوز چون شبحی نا‌منظم به ‌نظرم می‌رسید، خودرا تمام شده می‌ پنداشتم و دلم می ‌خواست راننده بازویم را رها و آزادم بگذارد تا تن به‌ ماسه‌ ها داده چشم برهم گذارم.

در نهایت وقتی او بازویم را رها کرد خوشحال زانو بر زمین زدم تا روی ماسه‌ها دراز کشم ولی ناگهان اورا دیدم با فریادی از ته‌ گلو و تکان دست ‌ها درنظر دارد توجه کسی یا چیزی را به‌ خود جلب کند. همان ‌دم روی شن‌ها لغزیدم و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتی چشم باز کردم خودرا درکپر یکی از بلوچ‌ ها دیدم، پیرزنی کهنسال دستمالی خیس دردست داشت و گه‌گاه آن ‌را روی لب‌هایم می گذاشت. وقتی دید چشم باز کرده‌ ام خوشحال شد واز کپر بیرون رفت و پس از مدتی با مردی‌ که بعد‌ها دانستم مالک همان روستاست به‌ درون آمدند.

قبل از این ‌که از آن‌ مرد به‌ پرسم کجا هستم و چه بر سرم آمده است گفت: «راننده من شما را درکویر یافته و به ‌این ‌جا آورده است» و اضافه کرد: «گویا گرما و تشنگی شما را از پا در‌آورده و بی‌ حال شده بودید.»

پرسیدم: «راننده ‌ای که با من بود کجاست؟»

گفت: «او درکپر یکی دیگر از اهالی است، او نیز مثل شما از پا درآمده است» بعد اضافه کرد: «من شما را در قریه گلمورتی دیده و می‌ شناختم، راننده‌ ام را به ‌آن‌ جا فرستاده ‌ام تا خبر سلامتی شما را به ‌دوستانتان برساند، بهتر است شما تا فردا دراین ‌جا استراحت کنید بعد من خود شما را به ‌گلمورتی خواهم برد.»

از او تشکر کردم و ازاین‌ که خودرا درمحل امنی می‌ دیدم آرامشی یافتم. یک‌ بار دیگر از مرگ نجات یافته بودم، بهتر آن دیدم تا همان‌ طور که او گفت چشم برهم گذارده به‌ خواب روم.

چند روز بعد مالک جبرآباد لندرور را تعمیر کرده برایمان به‌ گلمورتی آورد. یک ‌بار دیگر از محبت‌ها و کمک‌های او تشکر کردم. همیاری‌های با ارزشی که بدون آن ممکن نبود کار مطالعات خودرا به‌ پایان برسانیم و مجبور می ‌شدیم آن‌ را نیمه‌ تمام رها کنیم.

هرچه اصرار کردم هزینه‌های تعمیر اتومبیل را از ما قبول کند نپذیرفت. وقتی عازم رفتن بود یک حلب خرما نیز جلوی در اطاق ما گذاشت و با خنده گفت: «چیز زیادی نیست، دراین‌ جا خرما غـذای اصلی ماست، بدون آن یک پای زندگی می لنگد.».

به ‌مجرد بهبود یافتن همکارم و راننده کار مطالعات را دوباره شروع کردیم. سعی ما براین بود که کار را تا اواخر پائیز به ‌پایان رسانده رهسپار تهران شویم ولی به‌ دلیل وسعت منطقه و خرابی راه روستا‌ها، کارمطالعات تا ماه دوم زمستان به ‌طول انجامید.

بعضی روزها هوا ابری و کمی سرد همراه با باران بود ولی شب‌ها کلاً سرد می‌شد و ماندن بیرون از اطاق امکان نداشت.

نظر به ‌این‌ که روزهای آخر ازحجم کارها کاسته شده بود بیشتر وقت خودرا با‌ دکتر و راهنمایان بلوچ به‌ شکار پرندگان می ‌گذراندیم. هربار که دکتر به ایرانشهر می ‌رفت در بازگشت مقداری فشنگ خریداری کرده برایمان می‌آورد. او خود یک تفنگ دولول ساچمه ‌ای داشت که مناسب شکار پرندگان بود.

قادر پسر کدخدا و راهنمای دیگرمان چنان با ما انس گرفته بودند که یک لحظه از کنار ما دور نمی‌شدند. ما نیز کم کم به ‌این حقیقت واقف شده بودیم که وجود آن‌ها در اتومبیل ما به‌ مثابه برگ عبورآزاد ما در روستاهای دوردست منطقه و وزنه سنگین و مطمئنی برای امنیت ما در راه‌ها می ‌باشد.

هرچه به‌ پایان کار خود نزدیک‌ تر می‌ شدیم قادر پسر کدخدا گرفته ‌تر وملول‌ تر می‌شد، او اصرار داشت مدت بیشتری در منطقه بمانیم. یک ‌روز قبل از خداحافظی نزد ما آمد و همان اسلحه کمری را که قبلا» به‌ من داده بود جلویم گذاشت و گفت: «ما که چیزی در خور شما نداریم تا به‌ عنوان یادبود به‌ شما بدهیم، خواهش می‌کنم این اسلحه را از من قبول کنید»

از این همه صفای قلبی او سخت متأثر شدم. می ‌دانستم که اسلحه برای بلوچ از جانش عزیز‌تر است. او جان می‌دهد ولی اسلحه را تسلیم نمی‌کند. از او تشکر کرده گفتم: «حمل اسلحه برای ما جز خطر نتیجه‌ ای در بر نخواهد داشت و نمی ‌توانیم آن‌ را در راه‌ ها به‌ خصوص درهواپیما با خود داشته باشیم».

ما نیز به ‌سهم خود به‌ آن ‌ها علاقمند شده و ترک منطقه برایمان سخت ناراحت کننده بود – چیزی که در بدو ورود به‌ هیچ ‌وجه تصور آن ‌را هم نمی‌ کردیم – ولی درنهایت با این امید که گزارش مشروح ما بتواند کمکی درجهت بهتر نمودن وضع آب منطقه بنماید، پس از یک خداحافظی توأم با اندوه از آموزگار دبستان، کدخدای گلمورتی و رئیس پاسگاه ژاندارمری منطقه را ترک کردیم.

خرداد 1388

درباره نویسنده:
محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید