بلوچستانی که من دیدم / حمله کفتارها

پ پ پ

روزی که اسلحه را از پسر کدخدا گرفتم به‌ هیچ‌ وجه فکر نمی ‌کردم ممکن است زمانی مجبور به‌ استفاده از آن شوم.

در شب‌ هائی که با همکارم برای حمام کردن به‌ طرف قنات می‌ رفتیم اغلب متوجه می ‌شدیم موجوداتی در اطرافمان جولان می ‌دهند، آن‌ها را نمی‌ دیدیم ولی وجود آن‌ ها را بیشتر از برق چشم‌ هایشان که درتاریکی روشن و خاموش می‌ شد، می ‌فهمیدیم.

آموزگار دبستان برای این ‌که ما را از خطر کفتارها آگاه کند شمه ‌ای از شکل و شمایل و عادت مردارخواری آن‌ ها برایمان تعریف کرده بود. گفته بود که رنگ این جانوران قهوه‌ ای مایل به ‌زرد می ‌باشد، از گرگ ‌ها کوچک ‌ترند ولی از لحاظ درندگی از آن‌ ها خطرناک ‌تر هستند.



آگهی

روزها درلانه هایشان استراحت می ‌کنند ولی شب‌ ها درپی یافتن غذا و مردارها از لانه خارج و گاهـی بـر اثر گرسنگی به ‌روستا‌ها نیز نزدیک می‌ شوند.»

با این‌ که پی برده بودیم موجوداتی که دراطرافمان جولان می دهند بایستی همان کفتارها باشند ولی چون فکر می‌ کردیم آن‌ ها مردارخوارهستند و به‌ ما که زنده ایم حمله نخواهند کرد وجود آن ها را بدون خطر می دانستیم و شب ها بدون ترس از وجودشان برای حمام کردن به‌ قنات می‌ رفتیم.

به دلایلی که قبلاً توضیح داده ام چون روزها زنان روستائی برای شستشوی وسایل خود نزدیک دهانه قنات می‌ آمدند نمی توانستیم روزها را برای حمام کردن انتخاب کنیم.

آسمان کویر شب ها صاف و ستارگان پر نورتر به نظر می رسند از این ‌رو تاریکی سیال شب را می شکنند و فضا را روشن ‌تر می کنند لذا قادر بودیم مسیر خود را در آن دشت بی انتها که تا افق ادامه داشت در تاریکی نیز پیدا کنیم ولی با این ‌همه برای احتیاط بیشتر همیشه یک چراغ قوه نیز با خود می بردیم.

پیاده از قریه تا قنات حدود بیست دقیقه راه بود. گرچه تا آن‌ موقع در طول راه جز کفتارها موجود دیگری ندیده و خطری تهدیدمان نکرده بود ولی برای ما که در آن نواحی نا‌ آشنا و غریب بودیم پیاده روی شبانه بین قریه و قنات همیشه توأم با خوف وهراسی نا‌خود‌آگاه و نا‌شناخته بود.

چند بارتصمیم گرفتیم از حمام کردن شبانه در آب قنات صرفنظر کنیم ولی کار سخت روزانه در آن منطقه با وجود گرما و بادهای گرم همراه با گرد وغبار و ماسه‌ های ریز برخاسته درهوا که از حرکت اتومبیل برمی‌ خاست و بر تن عرق کرده ما می ‌نشست، پوست بدنمان را چنان چسبناک و آزار دهنده می ‌نمود که کمی شستشو درآب قنات می‌ توانست آرامشی به‌ ما داده خود را برای کار روز بعد آماده نمائیم.

بعد از گرفتن اسلحه از پسر کدخدا با صوابدید همکارم تصمیم گرفتیم از آن پس هنگام رفتن به‌‌ قنات اسلحه را با خود ببریم.

در یکی از شب‌ ها که می‌ توان گفت آخرین شب حمام کردن ما درآب قنات شد، طبق معمول با سرعت خودرا به‌ قنات رساندیم. به ‌دلیل کوچک بودن حوضچه دهانه قنات نمی‌ توانستیم با هم وارد آن شویم لذا طبق قرار قبلی با دوستم فوراً لباس ‌ها را از تن بیرون کرده وارد قنات شدم، همکارم نیز منتظر شد تا پس از اتمام کار من، وارد قنات شود.

درحال شستشو بودم که همکارم با اضطراب به‌ من نزدیک شد و گفت: «مثل این‌ که امشب بیشتر از یک یا دو کفتار اطراف ما پرسه می‌ زنند».

در حالی‌ که سعی می ‌کردم خود را زودتر شسته از آب خارج شوم جواب‌ دادم: «نگران نباش، کاری با ما ندارند.»

دوستم چراغ قوه را چند بار به ‌اطراف انداخت و وحشت زده گفت: «ولی امشب وضع با شب‌ های قبل خیلی متفاوت است چون‌ که هم تعدادشان زیاد شده وهم بیش از پیش به‌ ما نزدیک شده‌اند» و پس از چند لحظه اضافه کرد: «به نظر می رسد خیال‌ های بدی در سر دارند.»
بدون این‌ که جوابی بدهم فوری از آب بیرون آمده لباس پوشیدم و از او خواستم زودتر وارد قنات شده حمام کند ولی او که احساس بدی از دیدن کفتارها داشت گفت: «بهتر است زودتر به‌ قریه بازگردیم.»

اصرارکرده گفتم: «دوست عزیز، برو حمام کن» و اضافه کردم: «ما اسلحه داریم، چنان ‌چه خیال حمله به‌ ما را داشته باشند می ‌توانیم به‌ آن‌ها شلیک کنیم.»

ولی او‌ که ساک خودرا برداشته و آماده حرکت به طرف قریه بود گفت: «با این‌ همه کفتار که در اطراف ما جولان می ‌دهند یک اسلحه کاری انجام نمی ‌دهد.».

ـ معمولاً قنواتی که پرآب هستند دارای دهانه‌ هائی گشاد و کوره‌هائی راهرو مانند میباشند که در صورت حوادثی از ‌این قبیل می ‌توان با قدری خم‌ شدن وارد کوره آن‌ها شد وتا مدتی از خطر حیوانات درنده درامان ماند ولی قنات گل‌ مورتی دارای دهانه ‌ای باریک بود و پناه‌ گرفتن درآن امکان نداشت.

ناچار با قبول نظر دوستم به‌ طرف قریه راه افتادیم. از تعداد چشم‌هائی که درتاریکی برق میزد و سیاهی هیکل آن‌ها متوجه شدم حدس همکارم درست است و امشب تعداد بیشتری کفتار در اطراف ما پرسه می زنند، با خود فکر کردم: «معمولاً کفتارها دو به‌ دو و متصل به‌هم حرکت می‌کنند ولی امشب تعدادشان بیش از اندازه زیاد شده و در اطراف ما طواف می دهند»، همین امر تعجب مرا برانگیخت و باعث شد تا اسلحه را از ساک خارج کرده ضامن آن‌ را آزاد کرده آماده شوم تا درصورت لزوم از آن استفاده کنم.

هنوز صد متر از راه را نپیموده بودیم که ناگهان یکی از کفتارها که بی ‌اندازه به‌همکارم نزدیک شده بود ضمن غرشی خشم‌ آلود برای دریدن پای او جلو پرید. همکارم که احتمال حمله او را پیش بینی کرده بود خود را عقب کشید و سعی کرد با ساک لباس‌هایش ازخود دفاع کند. حیوان که ترسیده بود با سرعت به‌ عقب پرید ولی پس از لحظه‌ ای مکث دوباره به‌ طرف او هجوم برد، همکارم برای دفاع از خود نورچراغ قوه را به چشمان او انداخت تا از حمله او جلوگیری کند ولی چون او را بیش از حد نزدیک خود دید برای جلوگیری از نزدیک شدنش چراغ قوه را به سمت سر او پرتاب کرد.

در این‌ حال من نیز که خطر حمله دیگران را نزدیک می‌دیدم بدون درنگ دو تیر به ‌طرف کفتاری که بیشتر از همه به‌ من نزدیک شده بود، شلیک کردم.

فریادی که همکارم از روی ترس کشیده بود و شلیک دو تیر سبب شد تا کفتارها قدری از ما دور شوند ولی صدای زوزه ‌یکی از کفتارها نشان ‌داد که گلوله ها به‌ یکی از آن‌ها اصابت کرده است. همکارم خوشحال از دور شدن آن‌ها گفت: «گوش بده، غرش‌های خشمگین آن‌ها نشان ازاین دارد که بر سر دریدن کفتار زخمی با یکدیگر درحال نزاع هستند.»

گفتم: «معلوم می‌ شود بی‌ نهایت گرسنه‌ اند، زودباش تا مشغول دریدن کفتار زخمی هستند فرار کرده از آن ها دور شویم».

درنگ جایز نبود، با شتاب هرچه تمامتر به‌ طرف قریه دویدیم ولی دقایقی چند متوجه شدیم بازهم در تعقیب ما هستند و به‌ ما نزدیک شده‌ اند.

چون اسلحه ‌ای‌ که در دست داشتم غیرقانونی بود، می‌ ترسیدم درصورت شلیک‌های بیشتر ژاندارم‌ها با تصور حمله راهزنان از پاسگاه خارج و از وجود اسلحه در دست ما مطلع شوند لذا سعی داشتم تا آن ‌جا که امکان دارد از شلیک بیشتر خودداری کنم ولی خطر حمله کفتارها چنان نزدیک شده بود که برای حفظ جان خود ناچاراز شلیک‌ های بیشتر بودم لذا برای ترساندن وفراری دادن آن‌ها دو باردیگر به ‌طرفشان شلیک کردم. این بار سعی داشتم شلیک ‌ها با نشانه ‌گیری مستقیم به طرف چشم‌های آن‌ها که در تاریکی برق می ‌زد، باشد تا با زخمی یا کشته شدن یک یا دوکفتار دیگر آن ها را سرگرم دریدن و خوردن خودشان بنمایم و امکان فرار داشته باشیم.

صدای شلیک گلوله‌ها و زوزه کفتارهای زخمی که نشان از هدف گیری درست من می داد سبب شد تا کفتارها دوباره از ما دور شوند، ما نیز از فرصت استفاده کرده برسرعت حرکت خود به‌ طرف قریه افزودیم.

هنوز به نیمه ‌راه قریه نرسیده بودیم که ناگهان متوجه شدیم در محاصره کامل کفتارها هستیم چون از هر طرف نگاه می‌کردیم ده ها چشم براق را می دیدیم که ما را احاطه کرده اند.

همکارم که کاملاً خودرا باخته بود با وحشت فریاد کرد: «محاصره شده‌ ایم و راه فرارمان را هم بسته‌ اند».

خود نیز وضع بهتری از او نداشتم با این‌ همه امیدوار بودم با شلیک‌های بیشتر خط محاصره را شکسته راه فراری باز می نمائیم لذا با صدای بلند فریاد زده به‌ او گفتم: «ناراحت نباش، تا گلوله در اسلحه داریم جای امیدواری هست» و برای قوت قلب بیشتر چند گلوله دیگر به‌ طرف کفتارها شلیک کردم.

شلیک گلوله‌ ها این بارسبب شد تا راهمان باز شده بتوانیم با سرعت چند صد متری دیگر به‌ قریه نزدیک شویم.

کفتارها که براثر صدای گلوله‌ها قدری پراکنده شده بودند پس از چند لحظه دوباره جمع و این‌ بار با تهوری بیشتر به‌ سمت ما هجوم آوردند.

دراین‌ موقع که هر آن منتظر بودیم وسیله آن حیوان‌ های درنده و گرسنه دریده شویم ناگهان چراغ‌ های زیادی در قریه گل ‌مورتی روشن شد و صدای هوی، هوی عده زیادی از آن ‌طرف به ‌گوشمان رسید.

با شنیدن صداها و امیدواری به نجات از حمله آن درندگان اسلحه را سر دست گرفتم و تا آن‌ جا که گلوله درآن بود به‌ طرف کفتارها که بسیار به ‌ما نزدیک شده بودند شلیک کردم. همراه با شلیک گلوله‌ها از طرف من، صدای شلیک‌های متعدد دیگری نیز از طرف قریه به‌ گوش رسید و چند دقیقه بعد آموزگار و چند روستائی دیگر را دیدیم که با چراغ‌ های فانوسی واسلحه در دست به‌ طرف ما می‌آیند.

در یک چشم به‌ هم زدن کفتارها میدان را خالی و پراکنده شدند، هراس و وحشت شبانه ما به‌ پایان رسید و خودرا در امنیت کامل یافتیم.

همین‌ که آموزگار به‌ ما رسید و از سلامت ما مطمئن شد اسلحه را از دست من گرفت و در جیب خود گذاشت و آهسته گفت: «شما اسلحه‌ ای در اختیار نداشتید، صدای گلوله‌ها تماماً از اسلحه ما بوده است».

ازاین‌ که از مرگ حتمی و دریده شدن توسط کفتارها نجات یافته بودیم نفسی به ‌راحتی کشیدیم، همان‌ موقع بود که بی ‌اختیار به ‌ارزش داشتن اسلحه در آن سرزمین پی ‌بردم و دانستم بی‌ جهت نبود که پسر کدخدا آن‌ قدر در داشتن اسلحه در دست ما اصرار داشت، او بلوچ بود و ارزش سلاح را به‌ خوبی تشخیص می ‌داد.

پایان قسمت دوم

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نماید.
ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...