قسمت دوم

این منم، یکی از خود شما – 2

پ پ پ

“ماجراهایی که براتون می نویسم، میتونه تجربه شخصی شخص بنده باشه، میتونه تجربه های اطرافیانم باشه که بازم از زبان اول شخص براتون بگم، یا زاده ی تخیلات ذهنم!”

کدوم یکی از ما می‌تونیم بگیم که هرگز و هیچوقت و هیچوقت و هرگز به این فکر نکرده ایم که شریک رویایی‌مون رو پیدا کنیم؟

من گاهی همینطور که تو بالکن یه کافه یا رستوران نشسته ام، به آدمای اطرافم نگاه می‌کنم. به شریک‌شون. به اینکه کی به کی میاد. و گاهی به این فکر می‌کنم که «شریک» فرضی من الان کجاست؟ شریکِ شریکِ فرضی من الان کیه؟! و در پی پیدا کردن این شریک، که در حال حاضر گویا نیست در جهانه، دیت می‌کنم! فعالانه و هدفمندانه!! گاهی «دلسرد» می‌شم و به قیافه‌ی حافظ روی جلد «غزلیات حافظ» نگاه می‌کنم و زیرِ لب می‌گم «خالی‌بند»، بعد براش فاتحه می‌خونم و فال می‌گیرم! گاهی غرق امید می‌شم و باز فاتحه می‌خونم و فال می‌گیرم! از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون جدیدا عملم بالا رفته، کنار حافظ، تاروت و قهوه هم می‌گیرم. بعضی وقتا‌ همه رو با هم. دیده شده که برم تو کوک کسی و بعد از یه مدت کوتاه بخوام سر به تنش نباشه، یا اول چشم دیدن کسی رو نداشته باشم و بعد یک دل نه صد دل عاشقش بشم.



آگهی

کدوم یکی از ما می‌تونه بگه عمراً حتی یه بار هم از اون لحظه‌های خجالت‌آور تازه‌وارد بودن رو تجربه نکرده؟ مثل وقتی که صندوقدار پرسیده باشه «قهوه‌تون رو چطور می‌خواین؟» و شما فکر کرده باشید «تو فنجون!» من بار اولی که خاله‌م ازم پرسید «قهوه‌ت رو دابل دابل می‌خوری؟» گفتم «نه، کوچیک!» تو ذهنم هرچیزی که دابل دابل بود، لابد چیز بزرگی بود. اجازه بدید همین اول کاری از شاهکارام بیشتر از این براتون نگم.

و خیلی از ما، مثل من، دانشجو هستیم و لعنت بر کسی که گفت دکترا باکلاسه! که اگه من تو این دامِ دکترا و روپوش سفید دکتری نیفتاده بودم، الان به جای اینکه صبح تا شب درس بخونم، زندگی میکردم!

همه‌ی این صغری کبری ها رو براتون چیدم که بگم، من، مثل خیلی از شما، بیشتر اوقات تو دنیای دیت کردن، تو دنیای دانشجو بودن، و تو دنیای مهاجر بودن، گیج و سرگشته‌ام. و چه چیزی بیشتر از به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها، هرچند کم، هرچند خام، می‌تونه همه‌ی این چیزا رو یه کمَکی آسونتر کنه؟

 

Loading Facebook Comments ...