از آن دیار در این دیار

پ پ پ

«بازی روزگار»
فرزند و پسر اول خانواده ای بودم که در خوانسار به دنیا آمدم و در سن سه سالگی به همراه خانواده به تهران نقل مکان کردیم. در فضایی که دوست داشتن پسر قانون است و زن یک مطاع مطلق. در نتیجه در یک فضای پر از عشق و محبت به خصوص از طرف مادر بزرگم به سن مدرسه رسیدم. علیرغم همه محبتهایـی که از مادر و مادربزرگم دریافت می کردم پدرم بسیار خشن و تند خو بود. روز اول مدرسه خوب به خاطر دارم که یونیفورم پوشیده با چه ذوق و شوق بی حد و حسابی راهی مدرسه شدم ولی وقتی به خانه برگشتم به یک دلیل خیلی واهی و بیخود که کثیفی دستهایم بود کتک مفصلی با ترکه از پدرم خوردم. در خانه ما آب انباری بود (برای پر کردن آب شاهی) که بسیار تاریک و نمور و سرد بود که جایگاه همیشگی تنبیه من شد. ما 7 خواهر و برادر بودیم که من در سن 13 یا 14 سالگی بود که در مقابل خشونتهای پدرم سر به عصیان گذاشتم و در نهایت مرا از خانه بیرون کرد.

پدرم برای همه بچه هایش خانه می خرید ولی قبل از 18 سالگی ازش می گرفت. مادرم سند خانه من را به پدرم نداد تا خانه ای را که به نام من بود از من پس بگیرد و همین باعث شد که پدرم طلاق مادرم را به خاطر سند خانه من داد و به او گفت فقط بالای سر بچه هایت باش. همین!

تابستان ها سخت کار می کردم تا اینکه دیپلم گرفتم. پدرم برای بانک ملی کار می کرد و از آن طریق با شرکتی که در زمینه کولر و تاسیسات کار می کرد آشنا شده بود که من را برای کار به آنها معرفی کرده بود، بدون این که هیچ ارتباطی با هم داشته باشیم. من در این شرکت کار نقشه کشی تاسیساتی را به خوبی یاد گرفتم تا جایی که در کار خود استاد کار شده بودم و حقوق خوبی می گرفتم. در آن شرکت با خانواده ای بهایی آشنا شدم که این آشنایی باعث عشق شدید من به دختر آن خانواده شد. او دختر عمه هم اتاقی من بود. وقتی متوجه شدم که امکان ازدواج ما به هیچ شکلی وجود ندارد و خانواده آنها رضایت به وصلت ما نمی دهند بار دیگر سرکشی از سر گرفتم. شبی که مشروب زیادی خورده بودم رگ دستم را زدم تا خودکشی کنم و اگر همان هم اتاقی متوجه من نشده بود و نجاتم نداده بود حتما مرده بودم. همین امر باعث شد خشن تر و سرکش تر از قبل شوم. با همه اعضای خانواده ام قطع رابطه کردم و مدام در فکر انتقام گرفتن از دیگران بودم.



آگهی

از آن شرکت قبلی که در آن استاد کار شده بودم به یک شرکت دیگر طراحی و نقشه کشی سیستم تاسیسات رفتم و کار یکی از بهترین بیمارستانهای بزرگ در حال ساخت رو در دست گرفتم. پس از مشاور بانکها در زمینه تاسیسات شدم. همزمان با پیشرفتهای کاری بی قرار تر و نا باب تر می شدم. تا اینکه با پیشنهاد خواهرم با یکی از همکلاسی هایش آشنا شدم و بدون هدف و فقط برای دیدن آن خانم به منزلش رفتیم. آنها هم هفت خواهر و برادر بودند. پدر آن دختر از من خواست با او تنها بیرون برویم. رفتیم به کافه های خیابان منوچهری. خیلی با هم وقت گذراندیم و من شدم داماد آن خانواده بدون هیچ علاقه قلبی و فقط به خاطر تعهدی که به پدر دختر داده بودم. همه جور امکاناتی برای خانمم فراهم می کردم و دستش در همه چیز باز بود و منهم همچنان دنبال کارهای خودم بودم.

حالا دیگر سالها گذشته بود و من صاحب دختر و پسری شده بودم. شهریور 67 دخترم ازدواج کرده بود و من به طور ناگهانی به خودم آمدم و متوجه شدم که پسرم 15 روز دیگر مشمول می شود. تازه جنگ تمام شده بود ولی من هنوز نگران آینده و پسرم بودم. ظرف مدت 15 روز هست و نیست زندگی مرفه و عالی که با هزار زحمت طی سالها ساخته بودم فروختم یا نه در واقع آتش زدم تا پسرم را از سربازی و جنگ نجات بدهم. رفتیم هند. چهار ماه در هند ماندیم تا سرانجام قاچاقچی به نام محمود افغان با پاسپورت سنگاپوری ما رو از کلکته مستقیم فرستاد به تورنتو. او به ما سپرده بود که به هیچ وجه فارسی حرف نزنیم و به محض اینکه به تورنتو رسیدیم همه چیز را پاره کنیم که شبکه قاچاق آنها لو نرود. به محض اینکه به تورنتو رسیدیم در عرض حدود 1 ساعت به عنوان پناهنده به ما کار و خانه دادند. شش ماه اول از محله تورن کلیف تا اسکاربرو در سرمای زیر 40 درجه می رفتم تا در یک هستی مارکتی که در یک پمپ بنزین بود کار کنم برای ساعتی 4 دلار. در شرایطی که کلی پول و دارایی در ایران داشتم که با خودم به خاطر خطر نیاورده بودم تا کسی که بهش اعتماد داشتم بعد از اینکه در جایی مستقر شدم برایم بفرستد که نفرستاد و من مال باخته برای ساعتی 4 دلار باید در آن شرایط سخت و طاقت فرسا برای نجات خانواده ام کار می کردم.

تا اینکه روزی یک کسی داستان زندگی من را شنید من را برد بانک سی آی بی سی، برایم حساب باز کرد و کارت اعتباری گرفت بعد برایم ماشین فورد گرفت و بعد از آن مرا با خود به مغازه دوستش برد که یک پیتزا فروشی در محدوده ویلودیل و شپرد بود برد برای کار.

بعد یک سال آشپز ماهری شده بودم و حقوقم تغییر کرده بود. بعد از مدتی با تاکسی دارهای ایرانی تورنتو آشنا شدم و از طریق آنها توانستم گواهی نامه تاکسی بگیرم و من که تورنتو را به خوبی نمی شناختم شدم راننده تاکسی که با راهنمایی خود مسافرها آنها را به مقصد می رساندم. حالا دیگر دو سال بود که به تورنتو آمده بودم و وقتی این کار را شروع کردم آخر شب 302 دلار برایم مانده بود.

مدتها گذشت تا اینکه روزی نامه ای از دادگاه به دستم رسید و متوجه شدم خانمم درخواست طلاق داده است. دنیا به سرم خراب شد. بعد از کلی جر و بحث و مرافعه متوجه شدم که با همفکری همسران رانندگان تاکسی که با آنها همکار بودم این فکر به ذهنش خطور کرده و تصمیم به جدایی گرفته است. از من جدا شد ولی به خواهش و التماس بچه ها ما فقط در کنار هم زندگی می کردیم در حالی که از هم جدا شده بودیم. تا اینکه پسرم هم ازدواج کرد و من که دیگر توان و تحمل این زندگی اجباری را نداشتم از زندگی همسرم خارج شدم و هنوز تنها با خاطراتم و دوستانی که در این مسیر پر فراز و نشیب پیدا کرده ام روزگار می گذرانم.

روایت: ج ـ م
نگارش: پریسا حبیبی
این مجموعه داستان ادامه دارد 

****

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید