از آن دیار در این دیار

پ پ پ

«آش شله قلمکار»
یک خاطره قشنگ از مادربزرگم دارم که تقریباً مربوط میشه به پنجاه و هفت سال پیش. خانه مادربزرگ من در یک محل قدیمی در تهران بود. مثل همه خانه های قدیمی تهران در آن زمان، خانه مادربزرگم پر از درختان میوه، مثل درخت انار و پرتغال بود.

مادربزرگم هر سال در روز بیست و هشتم ماه صفر، یکی از ماههای قمری، که روز وفات پیامبر اسلام است، آش می پخت. به آن آش شله قلمکار می گویند چرا که در آن همه چیز هست؛ از گوشت بگیرید تا انواع و اقسام سبزیجات. برای این آش، او یک دیگ بزرگ داشت.

بچه که بودم گاهی برای بازی می رفتم وتوی این دیگ مینشستم. خیلی بزرگ بود. این دیگ را نمی شد به آشپزخانه برد و روی اجاق گذاشت. یک اجاق در حیاط درست می کردند. آجرها را مـدل دیواره هلالـی کوچک روی هم می چیدند و داخلش هیزم می گذاشتند، آتش درست می کردند و بعد دیگ بزرگ را روی آجرها می گذاشتند.



آگهی

برای هم زدن آش نمی شد از ملاقه و یا قاشق های معمولی استفاده کرد. مادربزرگ سفارش درست کردن قاشق های مخصوصی را داده بود. این قاشق های چوبی آنقدر بزرگ بودند که حالت یک پاروی کوچک را داشتند و مناسب بودند برای هم زدن آش. همه اهل محل و فامیل این آش مادر بزرگ را بسیار دوست داشتند. این آش را به عنوان غذایی شفا دهنده می شناختند و قبول داشتند که اگر نذری داشته باشنـد با این آش به حاجتشان می رسند.

مثلاً اگر کسی بیمار یا مشکلی داشت نذر می کرد که با خوردن این آش بیماریش شفا پیدا کند و یا مشکلش حل شود. بعضیها برای نذرشان قسمتی از خرید وسایل آش را بر عهده می گرفتند. مثلا یک نفر دو کیلو گوشت می خرید، دیگری چهار کیلو سبزی و یکی حبوبات.

همین طور افراد فامیل و اهل محل، هر کس چیزی می آورد. همه کمک می کردند که مخلفات آش آماده شود. مثلاً سبزی پاک، شسته و خورد شود و ریخته شود درون آش. هرکس به شکلی در آن روز برای پختن آش کمک و همکاری می کرد.

مادر بزرگ شاید تنها یک دهم از وسایل آش را تهیه می کرد، بقیه اش از طرف دوستان و فامیل بـه صـورت نـذری می آمد و ریخته می شد توی آش.

مطلب جالب دیگری که یادم می آید این است که حدود ده صبح مـردم بـا قابلمـه و کاسه می آمدند و در یک صف طولانی می ایستادند که به نوبت آش نذری، آش شفا دهنده مادربزرگ را بگیرند، به خانه ببرند، با اهل خانه بخورند و حاجتشان برآورده شود.

آن روز، روز خاصی بود و اتفاقهای جالبی می افتاد. مثلاً خالـه ام شلـه زرد درسـت می کرد.هرکس نذری خودش را می آورد و یا آنجا درست می کرد. مثلا خانمی عدس پلو درست کرده بود و بین مردم پخش می کرد. روزی، آقایی دو صندوق خیار و سیب آورده بود. افراد پوست می کردند، قاچ می کردند و همراه با آش به مردم می دادند.

شاید حدود دویست نفـر در این خانه جمع می شدند و کار می کردند. وحدت زیبایی بین افراد خانه بود. بچه بودم و می دیدم که چقدر با عشق و شادی در این روز، همه همکاری و همیاری می کردند. این آش، آن روز اهل محل را سیر می کرد. من آنقدر این روز را دوست داشتم که شب قبل می رفتم خانه مادربزرگ و آنجا می خوابیدم.صبح زود بیدار می شدم که همه صحنه ها را تماشا کنم و چیزی را از دست ندهم.

روایت: ژیلا هاشمی
نگارش: حمیرا قاسم نژاد

****

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

 

 

Loading Facebook Comments ...