از آن دیار در این دیار

پ پ پ

قُلُق 

چهره مهربونی داره. موهای سفید، سبیل های سفید و لبخندی دوست داشتنی. اونقدر آروم و با وقار خاطراتش رو برام میگه که دلم نمیخواد تموم بشن.

میگه امروز میخوام برات از قلق(ghollogh) بگم. می پرسم قلق چیه؟ میگه:
«قدیمها مدرسه که میرفتیم، مادرهامون برامون با پارچه قلق میدوختند که کتاب و دفترامون رو توش بذاریم. قلق در واقع یه جور کلاسور پارچه ای بود. مادرهایی که ذوق و سلیقه بیشتـری داشتـن یـه دستـه هـم بـرای قلق می دوختن که بچه ها راحت تر دستشون بگیرن. مادر من هم برام یه قلق دسته دار دوخته بود.



آگهی

اواخر اردیبهشت بود و یک ماه بیشتر به پایان مدرسه ها نمونده بود. هشت ساله بودم. داشتم از مدرسه برمی گشتم خونه و دسته قلق رو که توی دستم بود با خوشحالی توی هوا می چرخوندم. همینطور که داشتم قلق رو با هیجان می چرخوندم، دسته قلق پاره شد. دسته توی دستم موند و قلق پرتاب شد به طرف بالا. بالا رو که نگاه کردم دیدم قلقم افتاده بالای درخت. حالا درخت کجاست؟ توی حیاط همسایه.

باعجله رفتم پشت در حیاط و شروع کردم به در زدن. خانوم همسایه در رو باز کرد و براش توضیح دادم که چی شده. اجازه داد که بیام تو و قلقم رو از بالای درخت بردارم. بچه های محله هم که شاهد ماجرا بودن با من اومدن توی خونه. ایرج یکی از دوستام که بچه مهربون و تپلی بود گفت: «من میرم بالای درخت و قلقت رو میارم.» حالا درخت کجاست؟ دقیقا بالای حوض.

ایرج از درخت بالا رفت و خودش رو رسوند به قلق. ولی همین که خواست برش داره، قلق از اون بالا افتاد پایین. دقیقا افتاد تو پاشوره حوض. شانس آوردم که توی حوض نیفتاد ولی ایرج بیچاره شانس نیاورد و از اون بالا افتاد توی حوض. سریع رفتم به طرف حوض که قلقم رو بردارم که بز صغری خانوم پیش دستی کرد و کتاب فارسی من و گرفت به دندونش و فرار کرد.

من داد زدم: «کتابمو بگیرید. کتابمو بگیرید.» همه بچه ها دویدن پشت سر بز صغری خانوم که کتاب من رو بگیرن. توی صفحه ای که باز شده بود و وسط دندونای بزه بود، نوشته بود فریدون با من خویش است. بچه ها هم در حالی که دنبال بزه می دویدن باهم می خوندن فریدون با من خویش است. بز بیچاره هم از اینکه این همه بچه دنبالش میدون وحشت کرده بـود، از این طرف به اون طرف حیاط می دوید و آخرش هم پرید توی حوض. کتاب من هم افتاد توی حوض. صغری خانوم یه قربیل آورد و کتابم رو از توی حوض درآورد. کتابم رو با عجله ازش گرفتم و گذاشتم توی قلقم و دویدم به سمت خونه.

پدر و مادر من معلم بودن و هر روز تقریباً همزمان می رسیدیم خونه. اون روز ولی من دیرتر از اونها رسیدم خونه و قلق رو گذاشتم بیرون، پشت در.

وقتی که رفتم تو مادرم با تعجب به دست من نگاه کرد و گفت: «پس قلقت کجاست؟» وقتی به دستم نگاه کردم دیدم هنوز دسته قلق رو محکم توی دستم گرفتم. با ناراحتی گفتم: «پشت دره». گفتن: «برو بیارش و بگو ماجرا چیه» قلقم رو با ناراحتی آوردم و براشون تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاده. مادرم دست کرد توی قلقم و کتابم رو درآورد. اون زمان کتابها کاهی بودن و کتاب من بعد از افتادن توی آب تبدیل شده بود به یه گلوله خمیر. با دیدنش زدم زیر گریه و گفتم: «حالا مشقام رو چیکار کنم؟»

روایت: زـ ه
نگارش: مها شاملو

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید