از آن دیار در این دیار

پ پ پ

مونیک و منصوره

بعدازظهر طولانی سر رسید و منصوره را بعد از تشریفات بیمارستان به خانه‌ام آوردم. چقدر آرام و مطیع بود. تخت کوتاهش را که قبلا آماده کرده بودم بهش نشان دادم، گفت: «چقدر سفیده!» گفتم: «تو این رنگ را دوست داری». همگی خسته بودیم و نیاز به استراحت داشتیم. آرام کنارش روی صندلی نشستم و به صورت پریده رنگش نگاه کردم. موهای انبوه و خاکستری‌اش که روزگاری بسیار زیباتر بود را نوازش کردم و چون مطمئن شدم که خوابید، بی صدا فاصله گرفتم. با وجودی که خسته بودم کتابم را باز کردم. «مونیک» مرا وسوسه می کرد که دنبال داستانش را بگیرم. نمی دانم چرا او را مجسم می کردم و متاثر بودم از اینکه هزاران زن مثل او داستان هایی دارند که گفته نشده و نهفته مانده است.

صدای ضعیف منصوره را شنیدم:
ـ گلم چه می خوانی؟



آگهی

ـ وانهاده را.

ـ اسمش را شنیده ام اثر سیمون دوبوار.

ـ بله.

ـ راجع به چیه یک کمی بگو.

ـ یک زن.

ـ غمگینه؟

ـ بله.

ـ چرا می‌خوانی… آنچه که خواندی برایم بگو و بقیه اش را هم هر روز برایم بخوان.

ـ چه فکر خوبی، اینطوری سرمان هم گرم می شود.

و گفتم و خواندم ـ کلمات آه از میان لبهای خشکیده اش بیرون می آورد و من می خواندم. تمام دوران نقاهت را پیشم بود. دوستانش را دعوت می کردم تا خوشحال شود. برای شادی‌اش من، شوهرم و دختر و پسرم همه کار می‌کردیـم. هـرروز دستانش را نوازش می کردم و می گفتم مواظب این دست‌ها باش تو باید نقاشی کنی. می خواست برود، به او عادت کرده بودم ولی باید می رفت. وقتی مطمئن شدم آمادگی دارد به گلشهر رفتیم و رفاه را در خانه اش هم آماده کردیم. دوستش پیش او ماند.

مدتی بی حال بودم و گرفتار خودم. مونیک بدجوری آزارم داده بود. یک روز منصوره بهم تلفن زد و گفت برایت سورپرایزی دارم. با عشق به خیابان گلشهر رفتم، وجود نازنینش را در آغوش گرفتم و خرمن موهای خاکستری اش را بوییدم. مرا گوشه‌ی سالنش برد. سه پایه رویش کشیده بود. پرده را کنار زد و من از خود بیخود شدم. مگر ممکن بود؟!!! فریاد زدم «وانهاده؟!!!» گفت خودشه. آه دست های خسته اش آفریده بود و چه زیبا آفریده بود. زنی نامشخص، آبی کمرنگ و پررنگ در حریری بلند با دست‌هایی بلند به سوی نمی دانم کجا ـ لابد خداـ آه کجاست این تابلو کجاست این اثر زیبا؟ چرا می ترسیدم به خانه بیاورمش؟ چه کسی آن را دارد؟ منصوره جان، خواهرم یادت گرامی!

روایت و نگارش: طاهره حسینی (گلی)

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

Loading Facebook Comments ...