از آن دیار در این دیار

پ پ پ

داستان مرگ پدرم 

در سن نوجوانی، دختری بودم درشت هیکل با موهای فرفری. منزل ما شبیه منزل سریال قمرخانم بود. یک حیاط بزرگ با تعداد زیادی اتاق دورتا دور حیاط. مادرم چند تا از این اتاقها را اجاره داده بود. یکی از این اتاقها را به مادر و پسری که از شهرستان آمده بودند، اجاره داده بود. من چون رفت و آمد زیادی می کردم، چشم در چشم پسر این خانم می شدم. کم کم دیدار ما زیاد شد تا نهایتاً آنقدر در گوشم حرف های عاشقانه زد که مرا از راه به در کرد و یک روز ظهر، کاری که نبایست بشود شد. من مورد تعرض قرار گرفتم. حالا نمی دانستم به پدر و مادرم چه بگویم. اول با خودم فکر کردم که خوب قایمش می کنم ولی بعد از مدتی فهمیدم که باردارم و مجبور شدم به مادرم بگویم ولی مادر هم که تاب نیاورد به پدرم انتقال داد و پدرم همان شب سکته کرد و بعد هم دچار اختلال حواس شد و در نهایت این داستان منجر به فوت پدرم شد. در آن زمان ( 80 سال پیش) این یک گناه خیلـی بزرگ و نابخشودنی به حساب می آمد که به همین دلیل مجبور شدم با آن پسر ازدواج کنم که البته او هم به اجبار با من ازدواج کرد و مادرش همیشه به من سرکوفت می زد. با این اشتباه سراسر زندگی ام خراب شد و من مجبور به تحمل سختی های فراوانی شدم و همیشه بار بیوه گی مادرم و فوت پدرم بر دوشم سنگینی می کرد.

روایت: الف ـ م
نگارش: شیرین مشیرپور



آگهی

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید