از آن دیار در این دیار

پ پ پ

عشق خاموش 

ما در شیراز زندگی می کردیم. بعد از دانشگاه مشغول به کار شدم. با خانواده همسرخواهرم رفت و آمد داشتیم. بعد از مدتی پسردایی همسرخواهرم به من ابراز علاقه کرد و البته من هم از او خوشم می آمد. یک روز تلفن زد و به من گفـت که خیلی به من علاقه دارد و می خواهد بیاد به خواستگاری من. من خوشحال شدم و منتظرماندم تا از او خبری شود. هفته ها، ماهها، و حتی سالها منتظر شدم ولی از او خبری نشد. ازدواج کـردم. فرزنـد دومـم کـه بـه دنیـا آمـد بـا خـواهـرم درد دل می کردیم. من این راز را به او گفتم و او با نگاهی خیره به من گفت: «مگه نمیدونی؟ فردای اون روز پسره اومد ولی خان داداش بهش گفت: گورت روگم کن، همون یه دختر که بهتون دادیم واسه هفت پشتمون بسه. بعد هم اون رو از خونه بیرون کرد و بهش گفت اگر به گوش خواهرم برسه حقت رو میذارم کف دستت.» خلاصه که به جای ما تصمیم گرفتند، بریدند و دوختند و عشق بزرگی که بین ما بود در نطفه خفه شد. او هنوز هم عاشق من است و در فیسبوکم نوشته: «بانوی زیبایم بعد از تو هیچکس را در قلبم جا نداده ام.» گرچه به نظرم کمی ترسو هم بود که به این زودی جا زد، اما من هم هنوز فراموشش نکرده ام.

روایت: م ـ الف
نگارش: شیرین مشیرپور



آگهی

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید