از آن دیار در این دیار

پ پ پ

در حدود 80 سال پیش یک دختر 10 یا 11 ساله در یک خانواده مذهبی زندگی می‌کرد. پسرهای این خانواده همه با سواد بودند ولی این دختر نه تنها نمی‌توانست درس بخواند، که حتی در مکتب نیز اجازه نداشت شرکت کند و درس قرآن را یاد بگیرد. در حالی که زن برادر او در همان محله با آنها زندگی می‌کرد و آموزگار مدرسه بود، و این دختر آرزوی درس خواندن داشت. تا اینکه این دختر ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد، دختر بزرگ خورشید و دختر کوچک روح‌انگیز. دختر بزرگ نیز مانند مادرش آرزوی رفتن به مدرسه را داشت و مادر روزشماری می‌کرد تا اینکه دخترش به سن قانونی برسد و او را در مدرسه نام‌نویسی کند. بلاخره در یک روز تابستانی که زمان نام‌نویسی مدارس بود به اتفاق جگرگوشه‌اش به مدرسه محله رفت. مسئول نام‌نویسی شناسنامه خورشید را ملاحظه کرد و با کمال احترام و خوش‌رویی گفت، که ایشان به سن قانونی نرسیده و باید برای ثبت‌نام سال آینده مراجعه کنند. خورشید بغضی در گلویش گره خورده بود که وقتی اولیای مدرسه متوجه شدند، او را نوازش کردند و او اطمینان خاطر دادند که سال آینده او را نام‌نویسی می‌کنند.

مادر و دختر مایوس از مدرسه برگشتند. وقتی مادر با ناراحتی دخترش روبرو شد، به او گفت، اشکالی ندارد امسال تو را در مکتب که در کوچه خودمان است نام‌نویسی می‌کنم. معلم مکتب خانم بسیار مومن، مودب و مهربان بود و مادر و دختر را با روی باز پذیرا شد و خورشید را نام‌نویسی کرد و هر آنچه را که می‌توانست، از خواندن و یادگیری قرآن و دعا به شاگردانش کوتاهی نمی‌کرد. بلاخره سال بعد رسید و مادر، خورشید را در مدرسه نام‌نویسی کرد. دبستان و دبیرستان هر دو در یک ساختمان بزرگ بود، این ساختمان شامل سالن تاتر، میدان ورزشی مختلف و آشپزخانه بزرگ برای کلاس آشپزی دانش‌آموزان بود. یک ساختمان کوچک در انتهای این مدرسه بود که مستخدم مدرسه با خانواده‌اش در آنجا زندگی می‌کردند. همچنین این مدرسه دارای یک انبار بزرگ مخصوص نگهداری بخاریهای مدرسه و هیزم لازم برای سوخت زمستان بود. خورشید بسیار شاد و خوشحال هر روز به مدرسه می‌رفت، در دو نوبت، صبح تا ظهر و ظهر تا عصر. و خواهر کوچکش در خانه بود تا اینکه به سن مدرسه رسید. این بار، مادربزرگ مذهبی مانع ثبت‌نام روح‌انگیز به مدرسه شد.

و مادر با ناراحتی و به ناچار تسلیم فرمان مادربزگ شد و به جای مدرسه دختر را در یک مکتب قرآن خوانی نام‌نویسی کرد. این مکتب یک مکتب دیگر بود آنی نبود که خورشید در آنجا رفته بود. هزینه این مکتب ماهی 30 ریال بود و به مدت 2 سال روح‌انگیز به این مکتب رفت و آمد می‌کرد.



آگهی

در یک روز پاییزی سرد که هوا غروب کرده بود، هنوز روح‌انگیز به خانه برنگشته بود و مادر و خورشید نگران شده بودند. خورشید راهی مکتب‌خانه شد که خواهرش را در کوچه دید و جویای علت دیرآمدنش شد. روح‌ انگیز جوابی نمی‌داد که ناگهان خورشید متوجه دستهای سیاه خواهر کوچکترش شد و پرسید، چرا دستهایت سیاه است. روح‌انگیز جواب داد که تا حالا مشغول جدا کردن زغالها از خاک زغال بوده و به همین علت دیر بیرون آمده. خورشید که بسیار ناراحت شده بود، دست خواهرش را گرفت و او را به خانه مادربزرگش برد و دستهای او را به مادربزرگ نشان داد. روح‌انگیز با آن سن کم برایش اوضاع را توضیح داد، که در این دو سال او در آن مکتب‌خانه کارگری کرده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته.

در مکتب‌خانه جارو میکرد، آب از چاه میکشید، ظرفها را می‌شست و زغال تمیز می‌کرد. معلم مکتب‌خانه هر روز یک مهر فلزی را به خاک می‌زد و بعد روی زبان روح‌انگیر می‌گذاشت و می‌گفت با این عمل من دهان تو را قفل کردم و اگر بروی و به کسی چیزی بگویی که اینجا چه کار می‌کنی، آن وقت این مهر می‌شکند و من می‌فهمم و آن وقت روز بعد مورد تنبیه سختی قرار خواهی گرفت، حواست باشه که به کسی چیزی نگویی. او به مادر بزرگ گفت که شما ماهی 30ريال می‌دهی که من بروم آنجا و کارگری او را بکنم و شاید برای چند دقیقه به من قرآن یاد بدهد. مادر بزرگ بسیار ناراحت شد، او یک زن بسیار مذهبی بود و همیشه به دخترش یادآوری می‌کرد که مبادا خورشید و روح‌انگیز را تنبیه کند و یا دعوایشان کند. چون می‌گفت اگر اتفاقی برای یکی از بچه‌ها بیفتد آنوقت همیشه در عذاب خواهی بود پس با بچه‌ها سخت نباش. و حالا که می‌دید که چگونه در یک مکتب‌خانه قرآن آموزی چگونه با نوه‌اش رفتار شده ناراحت بود.

خلاصه روز بعد مادر روح‌انگیز را به مدرسه برد و و او را نام‌نویسی کرد و روح‌انگیز شروع کرد به یادگیری درس در مدرسه. روح‌انگیز چنین تعریف می‌کند که اولین روزی که به مدرسه رفت برای نام‌نویسی را هرگز فراموش نخواهد کرد، انگار درهای بهشت به رویش باز شه و روح او از شادی پرواز می‌کرد و هر شب با چه شادی به خواب می‌رفت و هر صبح با چه عشقی بیدار می‌شد که به مدرسه برود. و بهترین لحظات را در کلاس و فضای مدرسه داشت.

وقتی مدارس تعطیل می‌شدند غم به سراغ روح‌انگیز می‌آمد و روزشماری می‌کرد تا مدارس باز شوند. این دو خواهر تحصیلات دبیرستان و کلاس تربیت معلم را با موفقیت به اتمام رساندند و حتی مادرشان هم به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم تحصیل کرد. خورشید آموزگار شد و روح‌انگیز مدیر دبیرستان و سالها پیش هر دو خواهر بازنشسته شدند. این چنین بود که سیاهی دستان این دخترک کوچک نور و روشنایی در زندگی او شد. اگر دستهای او را می‌شستند قبل از خروج از مکتب‌خانه، معلوم نبود، چه سرنوشتی نصیب روح‌انگیز می‌شد.
روایت و نگارش مهرانگیز

****

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید