از آن دیار در این دیار

پ پ پ

«آینه در آینه»

مادر بزرگ روی سجاده آبی رنگش با طرح محراب در وسط و دو مناره در کنار آن، نشسته بود. چادر نماز سفید با گلهای ریز آبی بر سر داشت. زیر چادر، مقنعه سفید رنگ صورت گردش را نمایان می کرد. سجاده اش روی فرش قرمز با نقشهای رنگارنگ در گوشه اتاق گسترده بود. من هم با یک چادر نماز کوچک از جنس و طرح چادر خودش که او برایم دوخته بود و با مهری روی یک دستمال سفید روی همان فرش قرمز در کنارش نشسته بودم. تسبیح کوچکی به دست من داده بود. بدون آنکه بدانم چه باید بگویم دانه ها را می چرخاندم.

همیشه می گفت: تو بچه ای و پاک. همه را دعا کن. خداوند مهربان دعای بچه ها را می پذیرد.



آگهی

صدای ناله اش توجهم را جلب کرد. دستهایش را به حالت دعا بالا برده بود و تسبیح سیاهش گرداگـرد یک دستش آویزان بود. با ناله می گفت: ای خدای مهربان! پسرم را به من برگردان. محسنم را از تو می خواهم.

با ناراحتی از جایم بلند شدم و با دستهای کوچکم چادرش را گرفتم و تکان دادم. پرسیدم: خانجون چرا گریه می کنی؟

مادر بزرگ اشکش را با گوشه چادرش پاک کرد و گفت: عمو محسنت را دعا کن. تو بچه ای و خداوند دعاهایت را قبول می کند و من هم دعا کردم.

آن روزها مادرشوهرها با عروس در یک خانه زندگی می کردند. قدرت و حکومت در دست مادرشوهرها بود. مادر بزرگ من هم که خانجون صدایش می کردیم با عموی کوچکم با ما زندگی می کردند. خانجون زن مقتدر و زورگویی بـود. پـدرم او را بسیـار دوست می داشت و مطیع او بود. اگر مادرم یا ما بچه ها مطابق میل خانجون رفتار نمی کردیم بدگویی ما را به پدر می کرد و ما دچار نگاه خشم آلود پدر می شدیم. از پدر می ترسیدیم.

مدتی بود در خانه ما بلوا و آشوبی برپا شده بود. خانجون گریان بود و بی حوصله. از عمو محسن هم خبری نبود. رفت و آمد عمه و عموی بزرگترم به نزد ما بیشتر شده بود. من پنـج یـا شش سـال داشتـم و هنـوز مدرسه نمی رفتم. با دو خواهر کوچکترم از اینکه بچه های عمو یا عمه به منزل ما می آمدند خوشحال بودیم. خانه دو طبقه بزرگ با یک حیاط وسیع داشتیم. حوض بزرگی در وسط حیاط بود و گلدانهای شمعدانی فراوانی گرداگرد آن چیده شده بودند. بزرگترها برای آنکه راحتتر صحبت کنند و یا ما متوجه موضوع صحبتشان نشویم ما را به حیاط می فرستادند. ما با بچه های مهمان دور حوض می چرخیدیم و بازی می کردیم تا با صدای یکی از بزرگترها که می گفت چقدر سر و صدا می کنید مدتی آرام شویم. اما دوباره سر وصدا را راه می انداختیم.

روزها می گذشت. پدر و عموی بزرگترم همه جا را برای یافتن عمو محسن جستجو کرده بودند ولی بی فایده بود. روزی برای آب خوردن داخل اتاق رفتم. آنها سرگرم گفتگو بودند و متوجه حضور من نشدند. خانجون گریـه می کـرد و پـدر و عمویم را ملامت می کرد و می گفت: آخه شماها چه برادرهایی هستید که نتوانستید برادر کوچکترتان را پیدا کنید.

پدر می گفت: خانجون اگر محسن را زن داده بودی فرار نمی کرد. حتمآ زن می خواسته.

عمه ام می گفت: ای داداش به خانجون چه مربوطه. معلوم نیست چه مرگش بوده. اگه زن می خواست که به خانجون می گفت. حالا هم می گن با آینه بین می تونیم پیداش کنیم.

پدر گفت: آینه بین!؟

بله داداش. می گن با نگاه کردن یه دختر بچه نابالغ توی آینه یهو همه چیز نمایان می شه. فکر می کنم دختر شما برای این کار مناسبه.

پدر در حالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود گفت: دختر من؟ نه بابا بچه می ترسه.

خانجون که متوجه اعتراض پدر شده بود گفت: اعتراض نکن علی. ناراحت و نگران هم نباش. شما و خواهرت همراه او هستید. ما که دختر بچه نابالغ جز او نداریم. بچه های دیگر هم یا پسر هستند یا کوچکتر و چیزی سرشان نمی شود.

عمه گفت: من یه آینه بین از طریق دوستام پیدا کردم. فردا می ریم پیشش.

از شنیدن این صحبتها لرزه براندامم افتاد. درحالیکه می لرزیدم از اتاق خارج شدم تا مبادا پدر مرا ببیند. آن شب در کنار خانجون همانند او دستهای کوچکم را به آسمان بلند کردم و در حالیکه اشک می ریختم با تمام وجود ناله سر دادم و گفتم: ای خدای مهربان خانجون می گوید شما دعای بچه ها را قبول می کنید. عمو محسن من را پیدا کن و آهسته در دلم گفتم تا مرا نزد آینه بین نبرند. آخه من خیلی می ترسم. اما دعاهایم قبول نشد و تمام شب از شدت ترس مدام از خواب می پریدم و فکر می کردم.

آینه بین کیه؟چه شکلیه؟ در خیالم دیوی بود با سری بزرگ و موهای ژولیده، سبیل و ریش بلند و خنده ای چندش آور با دندانهای زرد و تیز که بعضی از آنها افتاده بودند. دستهایش همانند چنگالهایی بـا ناخنـهای برنـده کـه می خواستند مرا بگیرند.

بالاخره شب با تمام کابوسهایش به پایان رسید. فردا عمه آمد اما بچه هایش را نیاورده بود. پدر به مادر گفت که مرا آماده رفتن کند. هنگام آماده شدن به مادرم گفتم: مامان شما نمیآین؟

گفت: نه دخترم شما با پدر و عمه ات می ری. حالا چرا اینقدر توی این هوای گرم می لرزی؟

گفتم: آخه دوست ندارم با اونها برم. اصلا کجا باید برم؟

گفت: میرن پیش یکی از دوستهای پدر تا راجع به عمو محسن یه کم با هم صحبت کنن.

درحالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود گفتم: خوب اونها می خوان حرف بزنن به من چه. اصلن چرا من باید برم. مامان من بی تو نمیرم.

گفت: من که با بچه های کوچیک نمی تونم بیام. تازه ناراحت نباش میخوان برایت بستنی هم بخرن. گفتم: من اصلن بستنی دوست ندارم. من از آینه بین میترسم.

گفت: هیس. این مزخرفها چیه میگی؟ اگر پدرت بفهمد عصبانی میشه ها.

به چشمهایم نگاه کرد و وقتی که ترس را درون آنها دید انگاری دلش به حالم سوخت.

با لحنی ملایم تر گفت : ببین دخترم وقتی بابا می گه بیا باید بری. بیخودی هم گریه نکن.

صدای پدر را از حیاط شنیدم که می گفت پس چرا نمی آیی؟ اشکهایم را پاک کردم و با ناراحتی و غصه با آنها راهی شدم. تمام مدت راه در ماشین ساکت بودم و وحشت در درونمغوغا می کرد. پدر خیابانهای بسیاری را طی کرد تا به جنوب تهران با خیابانهای پر پیچ و خم و باریکش که فقط یک ماشین می توانست از آنها عبور کند، رسیدیم. بعلت دشوار بودن عبور ماشین جایی پارک کرد و بقیه راه را در حالیکه دست مرا گرفته بود پیاده پیمودیم.

قدمهای پدر بسیار بلند بود و من حالت دویدن داشتم. عمه ام هن هن کنان به دنبال ما می آمد. 

سپس وارد کوچه ای باریک و طولانی که جویی در وسط آن، با آبی لجن آلود و کثیف قرار داشت، شدیم. دو طرف کوچه را خانههای قدیمی و مخروبه با درهای آهنی احاطه کرده بودند. بچه های ساکن آن محل همه در کوچه مشغول بازی بودند و همهمه و قیل وقال آنها سر به فلک کشیده بود. بعضی از آنها گرداگرد جوی بازی می کردند و از این طرف به آن طرف می پریدند. اندکی پائین تر چند پسر بچه با لباسهای مندرس با دمپائی های پلاستیکی در حال توپ بازی بودند که ناگهان توپشان به پنجره ای اصابت کرد و شیشه آن را شکست. در خانه را مردی ژولیده با عرقگیر رکابی، با شدت باز کرد و فریادکشان گفت:
«کی این توپ رو زد به شیشه ما؟ »

پسرها به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «آقا به خدا ما نبودیم. »

مرد با عصبانیت چاقویی از جیبش درآورد و توپ را پاره کرد و به طرف آنها انداخت و در آهنی را محکم بست.

پسربچه صاحب توپ هاج و واج توپ پاره را بغل کرد و در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود گفت: حالا جواب بابام رو چی بدم. 

با دیدن این منظره ترس من بیشتر شد و پاهایم به کندی به جلو حرکت می کردند.

پدر مجبور بود مرا بکشد و غرغرکنان گفت: بابا چرا راه نمیای؟ بالاخره در انتهای کوچه به خانه ای مخروبه رسیدیم که دو سکو در کنار درش قرار داشت. پدر زنگ در را زد و پس از مدتی مردی لاغر اندام با سری طاس و صورتی عبوس با ریشی بلند در را باز کرد.

پس از عبور از یک راهروی باریک و طولانی به حیاطی رسیدیم با اطاقهای بسیار. جلوی هر در اتاق پرده ای آویزان بود. اثاث بسیاری در حیاط انباشته شده بود؛ از دوچرخه گرفته تا اجاق آشپزی. حوضی با آب کثیف در وسط حیاط قرار داشت که چند سبد پر از ظرف در
کنار آن بود. طرف دیگر آن چند طشت قرمز پلاستیکی که لباس در آن خیسانده شده بود دیده می شد. انگاری خانواده های بسیاری در این خانه زندگی می کردند که حیاط، آشپزخانه شان هم بود. سپس وارد اتاقی شدیم که چند دست رختخواب در چادرشبی پیچیده، در گوشه اش بود و در طرف دیگر میز کوچکی قرار داشت که سماور و لوازم چایخوری را روی آن گذاشته بودند. صدای قل قل سماور و بوی چای فضای اتاق را پر کرده بود. او ما را دعوت به نشستن بر روی فرشی کهنه کرد و با ریختن چند استکان چای در کنار پدر نشست.

پدر پس از شرح گم شدن عمو محسن از او خواست که او را در پیدا کردنش یاری کند. من از زیر چشم مرد را می نگریستم. او به ترسناکی آنچه فکر می کردم نبود. مدتی سرگرم گفتگو با پدر بود که ناگهان صدایش را شنیدم که گفت دخترتان را بیاورید اینجا.

مرا وسط اتاق نشاندند و آینه بزرگی روبرویم قرار دادند و سپس چادر سیاهی بر سر من و آینه انداختند.

بمن گفت: دختر جان شما فقط توی آینه نگاه کن و بگو چه می بینی.

زیر چادر سیاه هیچ چیزی پیدا نبود. من حتی صورت خودم را هم نمی دیدم.

گفت: خوب نگاه کردی؟ بگو چه چیزی می بینی؟

گفتم: هیچی

گفت: هیچی ؟ پس بهتر نگاه کن.

دقیقتر نگاه کردم. باز همان سیاهی بود و دیگر هیچ.

پرسید: خوب نگاه کردی؟ حالا بگو ببینم چی می بینی ؟

با صدای بلندتر گفتم: هیچی.

این بار صدای عمه ام بلند شد و گفت : حتما یک چیزی می بینی. مگه نه.

دوباره نگاه کردم جز سیاهی چیز دیگری نبود.

گفتم : ولی به خدا چیزی پیدا نیست.

این دفعه صدای پدر را شنیدم که گفت: باباجان خوب نگاه کن. وقتی آقا میگه می تونی چیزی ببینی حتما می بینی.

همانند پرنده کوچکی در قفس سیاهی گرفتار شده بودم که راه نجاتم با دیدن بود. با ترس و دلهره توی آینه خیره شدم هیچ چیزی نبود جز وحشت و لرزش کودکانهء من. سکوت کردم.

صدای بی مهر و خشن مرد بلند شد : خوب دیدی. حالا چطور؟

اکنون او دیو شب گذشته بود که سوال می کرد.

باید خودم را نجات می دادم که ناگهان گفتم: می بینم می بینم عمو محسن را می بینم.

صدای هر سه بلند شد : خوب خوب چکار میکنه؟ کجاست ؟

آینه تاریک بود وسیاه. اما تخیل من روشن بود وسفید. گفتم :عمو محسن قشنگ پیداست.

حتی خال کنار پیشونیش رو هم میبینم. ته یه کوچه کنار یک در سبز ایستاده . یه شلنگ دستشه داره باغچه ها رو آب میده.

با همدیگر گفتند : خوب خوب بقیه اش.

با صدای لرزان گفتم : گفتم دیگه همین.

صدای مرد دوباره بلند شد : آفرین بچه جان.

حالا بهتر نگاه کن و مشخصات بیشتری بده.

از دست او رهائی نداشتم. از ترس گریه را سر دادم و گریان گفتم : عمو محسن رفت.

همه چیز سیاه شد. عمو محسن چرا رفتی؟ و بشدت می گریستم. پدر که متاثر از گریه های من شده بود چادر سیاه را از سرم بر داشت و گفت : خوب دیگه گریه نکن. عمو محسن میاد. آفرین همون که دیدی زنده است کافیه.

****

روایت و نگارش شمسی شاهرخی

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

Loading Facebook Comments ...