از آن دیار در این دیار

پ پ پ

استاد 

هنگامى كه ازدواج كردم هفده ساله بودم و شاگرد كلاس ششم متوسطه رشته ادبى دبيرستان شهدخت شيراز. دبیرستان شهدخت در چهارراه مشير فعلى قرار داشت كه در آن دوران به «دم كل» معروف بود.

همسرم استاد دانشكده كشاورزى دانشگاه شيراز بود كه به تازگى در منطقه باجگاه در شمال شيراز تاسیس شده بود. هر روز صبح به مقتضى شغلش ساعت هفت سوار اتوبوس مخصوص اساتيد می‌شد و به باجگاه مي‌رفت و حدود ساعت شش بعدازظهر هم به خانه بازمي‌گشت. من تنها و افسرده در منزل چشم به درمي‌دوختم تا برگردد. بعد از مدتى با توجه به اينكه مي‌دانستم در طراحي قوى هستم و با گرايشى كه به نقاشى رنگ روغن در من وجود داشت تصميم گرفتم براى سرگرمى و رفع بيكارى شروع به نقاشى كنم. همسرعموى شوهرم، نقاش چيره دستى بود به نام خانم شمس الدوله افشار. با همسرم به سراغ زن عمويش رفتيم واز او خواستیم كه به من تعليم نقاشى رنگ روغن دهد ولى ايشان گفتند كه متاسفانه وقت ندارند و چون خود شاگرد شخصى بنام آقاى صدرالدين شايسته، (تنها شاگرد شيرازى استاد كمال الملك)، بودند بهتر می‌دانند كه مرا به ايشان معرفى کنند.در ضمن متذکر شدند که به هيچ‌وجه تضمين نمي‌كنند که آقاى شايسته مرا قبول كنند، چون در آن هنگام به قول خودشان نود سال داشتند و مدتها بود كه ديگر شاگردى نمى پذيرفتند.



آگهی

به هر حال هر سه، يك روز جمعه، روز بارعام آقاى شايسته، به خدمت استاد رفتيم. از كوچه پس كوچه‌هاى محله‌اى در شيراز بنام سردزك كه در نزديكى بارگاه شاه چراغ قرارداشت عبور كرديم، کلون درى كهنه و بسيار قدیمى را زديم و وارد يك هشتى بزرگ تاريك شديم. بعد از هشتى با حياط كوچك با صفایی با يك حوض كاشى آبى در وسط، چند درخت نارنج در باغچه‌هاى دو طرف و تعدادی گلدان شمعدانى در لبه‌ی حوض روبرو شدیم. آن حياط كاملا اصيل شيرازى که انگار روح داشت، بسيار زيبا به نظرم ‌آمد. بعد با راهنمايى خانمى كه در را باز كرد و بعدها فهميدم كه همسر سوم آقاى شايسته است و مادر فرخ صدايش مي‌كردند، از پله‌هاى سنگى بلندى در گوشه حياط بالا رفتيم تا به اتاقى كه به آن بالا خانه مي‌گفتند رسيديم. بعدها فهميدم که آن اتاق، اتاق پذيرايی‌ست.

اتاق بسيار جالبی بود. دم در ورودى، مجسمه زن زيبايى قرار داشت با شالى بر روى دوشش، كه كار خود إستاد بود. بر در و ديوار اتاق تابلوهاى نقاشى بسیاری، از كوچك و بزرگ، آبرنگ و رنگ روغن، مداد سياه و زغال خود نمايى مي كردند. در ضمن قاليچه‌هاى بسیار زيبايى نيز بر نيمكتهاى چوبى به چشم می‌خوردند و يكى دو تا هم بر دیوار. خلاصه، بعد از سلام و احوالپرسى خانم عموجان ما را معرفى كردند و گفتند كه به چه منظورى به آنجا آمده‌ايم. دقیق به یاد دارم. انگار ديروز بود. استاد عينك ته استكانى گردى را كه برچشم داشت، برداشت؛ دستمالى از زير پشتی‌ای كه رويش نشسته بود درآورد و عینکش را با دقت پاك كرد و دو مرتبه بر چشم گذاشت. سرتا پاى مرا يكى دوبار به‌ خوبى ورانداز كرد و بعد سرى تكان داد رو به خانم عمو كرد و با لهجه‌ی غليظ شيرازى گفت «خانم افشار من ديگه سنى ازوم گذشته، حوصله‌ی بچه بازى ندارم يى امتحانى ازى خانم مي‌كنم اى پسنديدم قبولش مي‌كنم.»

ولى من همان موقع فهميده بودم كه استاد مرا پسنديده و قبول خواهد كرد. اين را از نگاهش خوانده بودم. حتی آن عينك ته استكانى كلفت نتوانسته بود راز نگاهش را مخفى کند. بعد يك قاب عكس كوچك را كه نقشى از صورت يك دختر ايلياتى در آن بود از ديوار پايين آورد و همراه با يك كاغد به اندازه‌ی آ چهار به من داد و گفت: « بیست دقيقه فرصت داری تا اين صورت را روى كاغذ طرح بزنی. اگر پسنديدم قبولت مي‌كنم.» من آن طرح را در ده دقيقه براى او زدم، بعد از ديدن آن با لبخندى گفت: «نه، بدكش نيس.»

و به اين ترتيب بود كه من شاگرد استاد صدرالدین شايسته شدم.

بعداز اينكه استاد مرا به شاگردى قبول كرد، هفته اى يك روز، تا آنجايى كه به‌ خاطر دارم روزهاى چهارشنبه، به آن خانه در سردزك مي‌رفتم. در اتاق كوچك ديگرى كه آن هم در بالاخانه بود مى نشستيم و تعليم آغاز مي‌شد. البته استاد روى زمين مي‌نشست، سه پايه اش تا آن جايى كه چوب روى زمين قرار داشت سوراخ داشت و مي توانست تابلو هايش را كاملاً نزديك به زمين هم روى سه پايه قرار دهد. اما من، چون نشستن روى زمين برايم سخت بود، خواهش كردم که برايم يك صندلى بگذارند. هفته بعد برايم يك كرسى كوچك گذاشته بودند.

ساعت تعليم من از نه صبح شروع مي شد و تا 12:30 الى يك بعد از ظهر كه همسرم به دنبالم مي آامد ادامه داشت.

به اصرار همسرم در اولين جلسه از استاد پرسيدم كه چقدر بايستى به عنوان حق التدريس خدمت ايشان بپردازم. پاسخم این بود: «من به پول تواحتیاج ندارم، هم صحبتى خانم زيبا و جوونى با این چشمهاى قشنگ، من پيرمرد رو شاد و جوون نگه مي‌داره و همين براى من بهترين حق التدريسه.»

استاد به علت لرزش دست براى نقاشى از چوبدست استفاده مي‌كرد. اما همين لرزش دست حالت مرموز زيبايى به كارهايش مي‌داد و این لرزش در اواخر عمرش سبكى مخصوص او را به وجود آورده بود، كه غير قابل تقليد بود. گويي كه بر روى تابلوهايش گردى پاشيده باشند. علاوه بر استاديش در نقاشى، این هم مزيد برعلت شده بود و كارهايش را بى‌بديل مي‌كرد.

استاد بسيار خوش صحبت بود و معلومات فوق العاده وسيعى داشت. به خصوص در زمينه‌ی ادبيات پارسى. من ‌هم عاشق ادبيات بودم. به همين دليل اين جلسات براى من به سرعت برق مى گذشت. با آن سن وسال من از قدرت حافظه‌اش متعجب بودم. براى هر گفته‌اش شعری از حافظ مي‌آورد. اشعار بسيارى از شعراى معاصرشيرازى مانند شوريده شيرازى، دكتر صورتگر و فرصت الدوله را نیز از حفظ بود، به‌خصوص به فرصت الدوله ارادت خاصی داشت و نقاشيش را نيز مى ستود.

من حدود سه الى چهار سال شاگرد ايشان بودم و تمام اين مدت براى من خاطره بود.از جمله خاطراتى كه از ايشان دارم این بود که روزی صداى فريادى از حياط شنيده شد. صداى دو زن كه با هم مشاجره می کردند. استاد گفت «آمان از دست اين خانما يه دقه منه راحت نمى زارن « پرسیدم: «جريان چيه؟» گفت: «يكى شون خانم بزرگه او يكى هم مادر فرخه. مرتب با هم دعوا دارن» پرسيدم: «خب چرا ؟» گفت: «چه ميدونم ، برو از خودشون بو پرس. حالو برو او درو رو ببند كه صداشونه نشنويم، ساعت مارم خراب نكنن».

يك روز ديگر كه صحبت از زيبايى بود، من گفتم: «استاد زيبايى چه فايده اى داره؟ خوش شانسى و خوشبختى خوبه» گفت: «نه اصلان ديگه این حرفو تكرار نكن زيبايى خيلى فايده داره، مثلن اى تو اى چش و ابرو رو نه دوشتى كجا من تو را قبول مي كردم.»

باز روز ديگه صداى فرياد از حياط بلند شد ولى بعد فهميديم كه يكى از شاگردان قديمى استاد به بهانه‌ی ديدار با استاد به اتاق مهمانخانه رفته و تابلو معروف استاد را به نام «خانه دهاتى» به حياط برده و مشغول گرفتن عكس از آن شده است، كه مادر فرخ متوجه شده و دارد او را دعوا مي‌كند.

يك روز ديگر كه خيلى دل گرفته بود و گويا از دست پسرهايش، به دليلى كه من نمي‌دانم ناراحت بود، گفت: «اى بچاى من متاسفانه خيلـى آهـل نقاشـى نيسن، بهشون التماس مي كنم بيايد بيشينيد تعليم بيگيريد ولى نميان» و بعد اين يك بيت شعر را خواند.

حسن ز بصره بلال از حبش صهیب از روم ز خاک مکه ابوجهل این چه بوالعجب است

اولين نقاشى آبرنگی كه من كشيدم يك گل و مرغ از كارهاى لطفعلى صورتگر بود که استاد خیلی آن را پسندیدند. گفت كه برايش مشترى پيدا كرده است و به قيمت يكصدتومان كه در آن زمان پول خوبى بود، خریدار دارد. اما من آن را نفروختم و هنوز در قابی به ديوار آپارتمانم در شيراز آويزان است.

با اينكه حدود چهل و يكي دو سال از آن دوران مي‌گذرد ولى اين خاطرات به روشنی در خاطرمباقى مانده اند.

روایت خانم مجبوبه نمازی از استادش صدرالدین شیرازی که شاگرد کمال الملک بوده است.
تورنتو ، دسامبر ٢٠١٥ ميلادى

Loading Facebook Comments ...