از آن دیار در این دیار

پ پ پ

کولی دادن 

زمان ما کتاب درسی خیلی مهم بود. من که کتابم رو به خاطر پاره شدن قلقم از دست داده بودم دیگه نمی تونستم کتابی جایگزینش کنم و مونده بودم که توی یه ماه باقی مونده از مدرسه، چه طور باید مشقام رو بنویسم. پدرم گفت: «چرا نمیری از ایرج دوستت کتابش رو قرض بگیری؟ هروقت مشقات رو نوشتی کتابش رو بهش برگردون.» دیدم فکر خوبیه. رفتم در خونه ایرج که کتابش رو قرض بگیرم. وقتی که در زدم مادرش اومد دم در و گفت که ایرج با پدرش رفتن بیرون شهر و به این زودیها هم برنمیگردن. دوباره دست از پا درازتر برگشتم خونه. داشتم فکر میکردم که از کی میتونم کتاب بگیرم که یاد حسن افتادم. حسن یه بچه چاق و تنبل و درس نخون بود. رفتم در خونه شون و براش ماجرا رو تعریف کردم. ازش پرسیدم: «کتابت رو بهم قرض میدی که مشقام رو بنویسم؟»

گفت: «نه. نمیتونم کتابم رو بهت بدم. خودم لازمش دارم و باید مشقام رو بنویسم.» گفتم: «قول میدم زود برش گردونم. سریع مشقهام رو مینویسم و برات میارم.» خلاصه بعد از کلی خواهش قبول کرد که کتابش رو بهم قرض بده ولی گفت :» یه شرط داره.» پرسیدم: «چه شرطی؟» گفت: «باید مشقهای منم بنویسی.» گفتم: «من خودم کلی مشق دارم دیگه مشقهای تو رو نمی تونم بنویسم.» گفت: «پس از کتاب خبری نیست.» من که چاره ای نداشتم قبول کردم. کتاب حسن رو گرفتم و رفتم خونه و شروع کردم به نوشتن دو تا مشق. مشقای دو نفر خیلی زیاد بود و تا عصر طول کشید. دستم خیلی خسته شده بود. دفتر مشق و کتاب حسن رو بردم و بهش پس دادم.



آگهی

فردای اون روز سر کلاس که معلم داشت مشقها رو نگاه میکرد وقتی که رسید به حسن گفت: «حسن مشقات رو خودت نوشتی؟» حسن گفت: «بله آقا خودمون نوشتیم.» معلم گفت: «خطت خیلی خوب شده.» بعد از مدرسه که دوباره رفتم در خونه حسن کتابش رو بگیرم، حسن گفت: «یه جوری مشقهای من رو بنویس که شبیه خط خودم باشه.» اون روز برای اینکه مشقهای دو نفر زودتر تموم بشه و خط حسن هم شبیه خودش باشه با دو دست همزمان مشقها رو نوشتم. دست راست خط زردشت، دست چپ خط حسن. نوشتن همزمان با دوست هم هنری شد که هنوز هم دارم. پدر و مادرم هم تمام این مدت من رو زیر نظر داشتن و شاهد کارهام و تصمیم گیری هام بودن.

روز بعد که رفتم سراغ کتاب حسن، بهم گفت که نمیتونه کتابش رو بهم بده. گفتم : «من که دارم مشق های تو رو هم می نویسم دیگه چرا کتابت رو نمیدی؟» گفت:» اگه کتاب میخوای باید هر روز بهم نخودچی کشمش هم بدی.» از اون روز هم مشقاش رو می نوشتم، هم از جیره روزانه نخود و کشمش خودم بهش میدادم. یه روز که کتابش رو گرفتم گفت: «نمیخواد عصر کتابمو بیاری، فردا صبح که داری میری مدرسه بیا در خونه مون.» فرداش قبل از مدرسه رفتم در خونه شون که کتابش رو پس بدم. حسن از خونه اومد بیرون و گفت باهم بریم مدرسه. بعد کیفشو داد دست من و گفت:» کیف منو هم تو بیار.» یعنی من مشقاش رو مینوشتم، بهش نخود و کشمش میدادم و کیفش رو هم تا مدرسه براش می بردم که بتونم کتابش رو قرض بگیرم. روز بعد یه چیز جدید ازم خواست. گفت من رو تا مدرسه کول کن.

تصور کنید که زردشت لاغر دوتا کیف تو دستش باشه و حسن تپل رو هم تا مدرسه کول کنه. برای اینکه بتونم کتابش رو بگیرم و از درسهام عقب نمونم حاضر بودم هرچی میگه قبول کنم. پدر و مادرم هم تمام این مدت بدون اینکه چیزی بگن حواسشون به من بود و کارهای من رو زیر نظر داشتن.

ده روز تا پایان مدرسه باقی مونده بود. مادر و پدرم من رو صدا زدن و قلقم رو بهم دادن. قلقم تعمیر شده بود. وقتی که دست توی قلقم کردم دیدم یه کتاب دست نویس توشه. پدرم تمام این مدت در حال رونویسی کتاب برای من بود. حتی همه تصویرهای کتاب رو هم نقاشی کرده بود. من که از دیدن کتاب خیلی هیجان زده شده بودم کتاب رو باز کردم که دیدم توی صفحهء اول اون نوشته شده: برای زردشت عزیزم. همیشه مردی آزاده باش و هرگز به هیچکس کولی نده. امضا پدر

روایت: زـ ه
نگارش: مها شاملو

****

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید