از آن دیار در این دیار

پ پ پ

کاش می شد سرنوشت رو از سَر نوشت
جوونی تو اوج زیبایی بودم، سرشار از انرژی، شاد شاد شاد. دنیا رو زیر پام داشتم. خونه‌ی مادربزرگم میدون بهارستان بود، پشت مجلس شورای اسلامی امروز. همه‌ی نوه‌ها عصرها اونجا جمع می شدیم. نزدیک سیزده یا چهارده دختر تقریبا هم سن و سال که همه خونه‌هامون نزدیک هم بود. خاله، عمو، عمه و دایی همه نزدیک هم زندگی می‌کردن. هر روز که به خونه مامان‌بزرگ می رفتم جار و جنجالی به پا بود مخصوصا اگه زنی من رو اونجا می‌دید. وقتی می‌رفتم بعدش در زده می شد و می‌گفتند اومدیم تا از اون دختر زاغ و بور خواستگاری کنیم. بعدش هم کلی دخترها شاکی می شدن که ما بزرگتر هستیم غلط کرده، بیرونشون کنین. این حرفها بود تا اینکه من دیپلم رو گرفتم و درسم تموم شد. کنکور دادم و در دو رشته قبول شدم، یکی تربیت بدنی که به خاطر صاف بودن کف پاهام در معاینه پزشکی ردم کردن و دومی مهندسی هواپیما، قسمت ملخ یعنی همون بال هواپیما که سر و صدا زیادی داشت. خیلی خوشحال بودم. روز اول شروع دانشگاه رفتم به فرودگاه قلعه مرغی که با کلاسها و استادها آشنا بشم. همه از اینکه یه دختر تو این رشته قبول شده تعجب می کردن و می اومدن به دیدن من و تبریک می گفتن. تا اینکه کلاسها به طور رسمی شروع شد. ما سرویس داشتیم. از بدو ورود من، یکی از همکلاسی‌هایم خیلی به من توجه داشت و اجازه نزدیک شدن کسی به من رو نمی داد. هر روز می اومد دم منزل ما تا با هم سوار سرویس بشیم.

تا اینکه برادرم متوجه قضیه شد و غیرت مردونه‌اش گل کرد و داد و بیداد راه انداخت که این دانشگاه محیطش مردونه است و نباید بری و اگه این پسر خواستگار تو باشه من اجازه نمی‌دهم. می‌گفت شغلش خطرناکه و هر روز باید نگران این باشم که هواپیماش سقوط نکنه و تو بیوه بشی. خلاصه نگذاشت که من ادامه بدم. در دانشگاه تهران مشغول به کار شدم که در همان اوایل پزشک جوانی به خواستگاری من آمد. برادرم گفت: «من اول باید باهاش حرف بزنم اگه مورد قبولم بود تو یک جلسه‌ی دیگه تو باهاش حرف بزن و بعد عقد کنیم.» من هم که جرات حرف زدن نداشتم قبول کردم. باور می کنین که تو اون زمانها برادرم رنگ لباس ما رو هم انتخاب می کرد؟! من هیچ وقت اجازه نداشتم رنگ قرمز بپوشم. بعد از چند جلسه صحبت و شام و نهار و بیرون رفتن، اجازه داد بیان خواستگاری. مراسم عقد و عروسی انجام شد. پسر خوب و مودب و تحصیلکرده ای بود. در زمان کوتاهی شدیدن بهش علاقه‌مند شدم. اون مرد دانشمندی بود. ما صاحب سه فرزند شدیم. دو دختر و یک پسر.

همسرم به دلیل علم و دانش بالایی که داشت نماینده سازمان جهانی بهداشت شد و به همین دلیل سفرهای داخلی و خارجی زیادی داشت که نهایتاً تو یکی از سفرهای داخلی تو یه سانحه‌ی سقوط هواپیما از دنیا رفت و تنهایم گذاشت. یک لحظه به یاد حرفهای برادرم افتادم که می‌گفت: «این پزشکه. تا آخر پیری توی مطب مریض می بینه و نگران هیچی هم نیستی اما اون یکی خلبان بود. هرروز باید نگرانش می‌بودیم که یه وقت هواپیماش سقوط نکنه و تو بیوه شی.» ولی انگارسرنوشت من رو از قبل نوشته بودن.



آگهی

روایت و نگارش: ش. م.

****

سازمان زنان ایرانی انتاریوازشما دعوت میکند، جهت ارائه خدمات پر بار به زنان وخانواده های ایرانی ـ کانادایی به ما بپیوندید.

سازمان زنان ایرانی انتاریو یک سازمان غیرانتفاعی است که در سال 1989 در تورنتوی کانادا به ثبت رسیده و فعالیتهای خود را در جهت بهبود زندگی و ارتقای تواناییهای زنان ایرانی، خانواده های ایرانی و کامیونیتی ایرانی ـ کانادایی آغاز نموده است.

یکی از پروژه هـای سازمان زنـان، که با حمایـت دولت انتاریـو و همکاری داوطلبین این سازمان انجام شده است، انتشار مجموعه داستانهایی در کتاب «از آن دیارـ در این دیار» می باشد که در آن خاطرات 40 نفر از شهروندان ارشد در مورد فرهنگ و آداب و سنن سرزمین مادریشان، گردآوری شده است. این کتاب در جهت ارتباط بین نسلها میان این مهاجران، فرزندان و نوه هایشان که ممکن است آشنایی چندانی با فرهنگ زاد و بوم سرزمین خود نداشته باشند، نقش موثری خواهد داشت. این داستانها توسط تعدادی ازداوطلبین سازمان، جمع آوری و پس از ویرایش ساختاری توسط اساتید فن، مکتوب شده است.

با قدردانی از داوطلبینی که در این پروژه سازمان زنان را یاری نمودند و با تشکر از آقای تقوی سردبیر مجله سلام تورنتو، از این پس هر هفته خاطره ای از این کتاب در مجله سلام تورنتو منتشر خواهد شد.

سازمان زنان ازشما دعوت می کند که با عضویت خود در این سازمان با ما همراه شوید تا ازبرنامه های متنوع سازمان به صورت رایگان استفاده کنید. برای اطلاعات و آشنایی بیشتر با اهداف و برنامه های آموزشی و تفریحی سازمان زنان و خرید این کتاب با دفتر سازمان با شماره 9566-496-416 تماس بگیرید. www.iwontario.com

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید