از آن دیار در این دیار

پ پ پ

«مادران قدیم»

من دوست داشتم زود ازدواج کنم. مادرم از پانزده سالگی مدام به گوشم می خواند که ترشیده ام. من فقط پانزده سال داشتم و کلاس سوم دبیرستان بودم. در دبیرستان دوستی داشتم که مادرش دلاک حمام بود. روزی به من گفت: «به مادرم می گم که برات خواستگار پیدا کنه» گفتم: «یه پسری تو همسایگی مون هست که شبیه آلن دلونه. من دوستش دارم اگه یه طوری بشه که وقتی من حموم بودم مادر پسره منو ببینه خیلی خوب می شه.» گفت: «باشه. حتمن به مادرم می گم.»

برایم آرزوی بزرگی شده بود که یک خواستگار داشته باشم تا از حرفهای مادرم خلاص شوم. از روی سادگی و بچگی خودم کلی نذر و نیاز کردم تا اینکه روزی همان دوست مدرسه ام گفت: «مادر من فلان روز تو فلان حموم مشتری داره، مادر همون پسر است، زود دست بجنبون و اون روز با خواهرت برو حموم.» آن روز شد و من و خواهرم به حمام رفتیم. مشتری مادر دوستم، مادر همان پسری بود که من از قیافه اش خوشم می آمد. من از روی سادگی ماجرا را به خواهرم گفتم. در حمام باید لنگ سفیدی به دور سینه خود می بستیم. قرار بر این شد که وقتی من وارد حمام شدم مادر دوستم بگوید که می خواهد مشتری دیگری را کیسه بکشد. آن وقت من جلو بیایم و به او سلام کنم. او هم از من بخواهد که به جای او روی مادر پسر همسایه آب بریزم. من هم به مادر پسر همسایه سلامی کنم رویش آب بریزم و بروم.



آگهی

آن وقت مادر دوستم برگردد و از من برای مادر پسرهمسایه صحبت و تعریف کند. من تمام این کارها را مو به مو انجام دادم. حمام کردیم و برگشتیم خانه. چشم انتظار خواستگار بودم. از طرف دیگر خواهرم با ندانم کاریش ماجرا را برای مادرم تعریف کرد و مادرم هم به پدرم گفت و من حسابی تنبیه شدم. ولی من به آرزویم رسیدم. آنها بعد از چندی به خواستگاریم آمدند و من با او که دوازده سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم. امروزکه پنجاه سال از آن زمان میگذرد مادرم هنوز مدام به من سرکوفت می زند که: «دختر نجیب باید خونه بنشینه بیان خواستگاریش، نه اینکه پیغوم به این واون بده. تو ترشیده بودی باید دوازده سالگی ازدواج می کردی.»

حالا من مهمان فرزند آخرم، پسرم، در کانادا هستم. از مادرم و زخم زبانهایش فراری ام و دیگر هیچ دوست ندارم که او را ببینم و زخم زبانهایش را بشنوم.

روایت از: ش ـ ر
نگارش: شیرین مشیر پور

 

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید