از آن دیار در این دیار

پ پ پ

سیلچی

مادرم در سن هفده سالگی ازدواج كرد و از شهركوچكش به آباده رفت. آباده هم آن زمان چندان بزرگ نبود. راستش را بخواهید هنوز هم بزرگ نیست، اما خب نسبت به شهر مادرم بزرگتر بود و علاوه بر آن به دلیل قرار گرفتن در میانه راه اصفهان ـ شیراز و تردد زیاد مسافر در هنگام تابستان و نوروز، در قیاس با شهرهای اطراف، شهری پیشرفته به حساب می آمد.

آن سالهای دوركه امروز عمرش به پنجاه سال می رسد، نه كامپیوتری بود و نه اینترنتی. تلویزیون هـم تنها در بعضی خانه ها یافت می شد و همه مردم صاحب این جعبه جادویی نبودند. با این احوال بیشتر خبرهایی كه به گوش مردم می رسید مربوط به منطقه و محدوده زندگی خودشان بود و چه بسا این خبرها به اندازهء همین ها كه ما امروز از چهار گوشه دنیا می شنویم جالب و خواستنی و شنیدنی بودند.



آگهی

بگذریم، پدرم فرزند آخر خانواده بود. دو برادر و یك خواهرش ازدواج كرده وهر كدام صاحب چندین فرزند بودند. دختر عموها و دختر عمه های من هم به ترتیب یا همسن مادرم بودند یا یكی دو سال كوچكتر از او. بنابراین از همان ابتدای ورود مادرم به خانواده، دخترهای جوان به جای بكار بردن کلمه هایی چون «زن عمو» و «زن دایی» مادرم را با نام كوچكش صدا می کردند و چون آنها برخلاف مادرم هنوز محصل بودند هر روز اخبار مدرسه و شهر را هم برای او تعریف میكردند و همین باعث صمیمیت بیشتر مادرم با دخترعمه ها و عموهایم شده بود. معلوم است كه بخشی از این خبرها هم خبر ازدواج دخترها و پسرهای شهر بود كه گاهی مثل توپ صدا می كرد و نقل مجلس همه مردم شهر می شد.

در شهر ما به واسطه سردی هوا در زمستان و پاییز، تقریباً هر چه مراسم حنابندان و بله برون و عروسی و پاتختی بود، در تابستان برگزار می شد. در آن سالها خبری از تالارها و سالن های عروسی نبود و معمولاً حیاط خانه ها باید
پذیرای مهمان ها می بودند. بنابراین ازدواج ها بیشتر در تابستان و بهار انجام می شدند تا بتوان از حیاط خانه ها برای پذیرایی و نشاندن مهمان ها استفاده كرد.
از چند وقت پیش از روزعروسی حرف آن ازدواج درخانه های شهر پخش بود و در نتیجه هر چه خانواده عروس یا داماد ـ یا هر دوـ متمول تر و مشهورتربودند سروصداها هم بیشتر بود! اینكه چند نفردعوت دارند؟ چه كسانی از شهرهای دیگر می آیند؟ برای خرید عروسی به تهران یا اصفهان رفته اند یا نه؟ برای شب عروسی مطرب و رقاص از شیراز می آورند یا نه؟ و یا اینکه شیرینی و شام عروسی چه هست و چه نیست خبرهایی بودند که روزبه روزبه خبرهای روز اضافه می شدند و دهان به دهان می گشتند. خلاصه همه منتظر روز عروسی بودند.
معلوم است كه برای هر مراسمی تعداد محدودی مهمان دعوت می شدند. اما تكلیف بقیه چه بود؟ تكلیف دخترها و زنان جوانی كه چندین و چند هفته گوش به تعریف ها سپرده بودند و با اشتیاق اخبار را دنبال میكردند چه می شد؟! معلوم است كه آنها هم دلشان می خواست از نزدیك مراسم عروسی را ببینند. اما خب آنها نه قوم و خویش عروس بودند و نه فامیل داماد، نه دوست نزدیك بودند و نه صاحب منصب شهر. پس تكلیف آنها چه بود؟

خب اینجور مواقع به غیر از دعوتی های عروسی، تماشاچی هایی هم اضافه می شدند كه در اصطلاح به آنها «سیلچی» می گفتند. سیلچی ها عمدتاً دخترها و زنان جوانی بودند كه دلشان می خواست از نزدیك مراسم عروسی را ببینند.

همانها كه هزاران امید و آرزو و خیالات رویایی در سرداشتند و هر جور حسابش را بكنید سرو ته این خیالاتشان به ازدواج و شب عروسی می رسید و حالا فرصتی بود تا خودشان را به جای عروس سفید پوش تصور كنند و با فرو رفتن در رویای شیرین شاد کام شدن، از حالا یاد بگیرند كه در آینده چگونه باید درچنین شبی، خوش بدرخشند و در یادها باقی بمانند!

اگر شما همسایه دیوار به دیوار یا حداقل ساكن كوچه عروس خانم بودید شانس در خانه هایتان را زده بود و نانتان در روغن بود! چرا كه می توانستید از پشت بام خانه تان یا پشت بام همسایه به خانه عروس برسید و از بالای بام با اشراف كامل همه حیاط را زیر نظر بگیرید و درست مثل فیلمبرداری های این روزها كه دوربین به هر طرف می چرخد و همه زوایا را رصد میكند شما هم می توانستید ببینید چه كسانی به عروسی دعوت شده اند، پذیرایی شامل چه چیزهایی است، چند مطرب و رقاص دارند، صندلی های دور تا دور حیاط
«ارج» اند یا مخمل و تو دوزی شده؟ دعوتی ها شهری هستند یا نه؟ مهمان ها چه پوشیده اند؟ چه می گویند و چه می شنوند؟ عروس و داماد به هم می خورند یا نه؟ كدام از دیگری سرتراست؟ خانواده عروس یا داماد با هم سازگارند؟ اگر عكاس دارند محلی است یا از شهر آمده؟ مشروب و مسكرات هم در مجلس هست یا نه؟ و خلاصه همه جزئیاتی كه شما تصورش را بكنید می توانست در تیررس دید شما باشد.

اما اگر بخت با شما یار نبود و همسایه عروس نبودید یا حتی دوست و آشنایی هم بین همسایه ها نداشتید كه بتوانید از پشت بام آنها برای دید زدن استفاده كنید مجبور بودید به خیل سیلچیان کوچه و خیابان بپیوندید و با انداختن چادری برسرو رو گرفتن محكم كه مبادا شناخته شوید لابلای جمعیت بر بخورید و جای خوبی برای خودتان پیدا كنید. شاید باور نكنید اما من می شناسم پسرهای جوانی را كه در این شب ها چادر به سر، قاطی زنها در گوشه ای می ایستادند و به تماشا مشغول میشدند.

كارسیلچی ها درحقیقت از لحظه تشریف فرمایی عروس و داماد به خانه آغاز می شد و تا آخر شب كه عروس را به خانه داماد می بردند، ادامه داشت. قبل ازاینكه عروس و داماد با ماشین گل كاری شده از آرایشگاه به خانه برسند بعضی دوان دوان خود را به كوچه می رساندند و در پناه درخت یا تیر چراغ برق مخفی می شدند. كم كم سیل سیلچی ها به کوچه سرازیر میشد و جمعیت دو طرف كوچه را می گرفت. با آمدن عروس و داماد گردنها كشیده می شدند و با هلهله و سوت و كف به آنها خوش آمد می گفتند. و همچنین این دو پرنده عاشق را به خوبی برانداز می کردند و تا زمانی كه وارد خانه شوند سیل جمعیت هم با آنها همراه می شد وهركس درگوشه ای جا می گرفت. البته طبق قانونی نانوشته، سیلچی ها از محدوده خاصی جلوتر نمی رفتند واز ترس شناخته شدن در تاریكی راهرو و دالان خانه می ماندند و كمتر به قسمتی كه دعوتی ها نشسته بودند پا می گذاشتند. كم كم پشت بام هم ازهر چهارطرف پراز آدم می شد و همزمان صدای شادی و طرب همه جا می پیچید. سیلچی ها هم مثل دعوتی ها دست می زدند و سوت می كشیدند و در شادی خانواده ها سهیم بودند. دراین میان آنچه بیشترجلب توجه می کرد زنان و مردانی بودند كه از شهر آمده بودند و به سبك خواننده های تلویزیون لباس پوشیده بودند و می رقصیدند. چند ساعتی بعد، وقتی شادی و پایكوبی به پایان می رسید و وقت شام بود با صدای بلند اعلام می شد که: «سیلچی ها برن، دعوتی ها می خوان شام بخورن». دراین وقت سیلچی ها می دانستندکه تماشا كردن شام خوردن دعوتی ها هم عذاب برای خودشان است وهم برای دعوتی ها كه لقمه از گلوشان به راحتی پایین نمی رود. بنابراین سیلچی های بینوا به زودی متفرق می شدند و دعوتی ها با دل راحت شام می خوردند.

بعد از شام كم كم دعوتی ها از صاحبان مجلس نوبت مرخصی می خواستند و آخر شب باز سروكلهء سیلچی ها پیدا میشد برای رساندن عروس خانم به خانهء داماد. فردای آن روز درهمهء خانه های شهرحكایت این عروسی بود.

خدای نکرده اگر اتفاق عجیبی پیش می آمد یا خبری كه جالب توجه بود، نان اهالی شهر در روغن می افتاد. آنوقت با چه آب و تابی برای هم تعریف می كردند و داستانها می ساختند. اگر خدای نکرده داماد كچل بود یا عروس زشت، دختر و پسری از دعوتی ها با هم رقصیده بودند یا بگو و بخندی داشتند، عكاس از دختری بیشترعكس گرفته بود و یا مادر عروس به داماد كادو نداده بود، آنوقت این حرف و حدیث ها تا مدت ها نقل زبان مردم بود و می ماند.

خدا را شكر دیگر مردم عروسی ها را در تالار می گیرند!

یاد آن قدیم ها بخیر.

روایت و نگارش: زهرا امینی

Loading Facebook Comments ...