پ پ پ

منیژه دختر افراسیاب در شاهنامه جایگاه ویژه ای دارد. داستان منیژه شیرین و بلند است. این داستان را در سه قسمت تقدیم تان می کنیم: قسمت اول و دوم را هفته های گذشته برایتان درج کردیم و اینک قسمت سوم و پایانی آن:

38ـ منیژه Manizheh (دختر افراسیاب، همسر بیژن)
در داستان بیژن و منیژه: رفتن بیژن به جنگ گرازان، رفتن بیژن به جشنگاه منیژه و آمدن بیژن به خیمه منیژه

پیران در ادامه صحبت خطاب به افراسیاب گفت:
چشم خرد باز کن، اگر خون بیژن ریخته شود بر ما ویرانی ها و زیانهای فراوان خواهد رسید. البته شاه بلندپایه رستم دستان، گودرز کشوادگان، گیو پهلـوان، و زنگنـه شادران را بهتر از من می شناسند. می دانی که با ما چه خواهند کرد؟



آگهی

افراسیاب خشمگین گفت بیژن آبروی مرا در نزد ایران و توران به باد داده. منیژه بدگهر چه رسوایی در این سر پیری بر سرمن آورده:
همه نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
به رسوایی اندر بمانیم و درد
بپالایم از دیدگان آب زرد

پیران گفت شاه راست می گوید، ولی اگر او را به زندان فرستی بهتر است تا نام و نشانی او باقی نماند:
از او پند گیرند ایرانیان
نبندند از این پس بدی را میان

افراسیاب گفته پیران را موافق عقل دید و فرمان داد تا دست بیژن را با میخ آهنین ببندند و در چاهی عمیق بیندازند و سنگ اکوان دیو بر آن چاه قرار دهند:
به گرسیوز آنگاه فرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه
به پیوند مسمارهای گران
ز سر تا به پایش به بند اندر آن
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریای کیهان خدیو
به پیلان گردنکش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را
افراسیاب آنگاه دستور می دهد که کاخ منیژه نگون بخت را تاراج کنند و از تمام مزایای شاهی محرومش نمایند و او را کشان سر چاه بیژن می برند.

و اما گرگین لعین پس از یک هفته انتظار برای بیژن خود را به جشن گاه منیژه می رساند و کسی را نمی بیند. گردشی گرد جشن گاه می کند. چشمش به اسب بیژن می افتد که لگام گسیخته به چرا مشغول است. از عمل خود سخت پشیمان و نادم می شود. اسب بیژن را برداشته به سوی ایران روی می نهد. گیو پدر بیژن نگران فرزند، چون از آمدن گرگین آگاهی یافت به پیشواز او رفت و گرگین را تنها دید که با اسب بیژن بی سوار می آمد. از گرگین جویای حال بیژن شد. گرگین دست پاچه، دروغی سرهم کرد که گیو آن را باور ننمود. بدو حمله کرد و می خواست او را بکشد ولی بهتر آن دانست که او را پیش شاه برد. کیخسرو شاه ایران از گرگین پرسید که بیژن کی از تو جدا شد؟ گرگین درمانده و رنگ از رویش پرید. شاه غضبناک شده دستور داد گرگین را به زندان بیندازند و به گیو فرمود من تمام سعی و کوشش خود را برای یافتن بیژن به کار خواهم برد و در جام جهان نما که باید در روزهای نوروز و روزهای بهاران در آن نگریست خواهم دید و از خداوند ارجمند یاری خواهم که بیژن را اگر زنده است در آن جام نشان دهد. گیو ناچار پذیرفت. چون نوروز شد شاه لباس ویژه بپوشید و اوراد مخصوص بخواند و در جام جهان نما نگریست و با زاری از درگاه یزدان جهان خواست که در هفت آسمان و هفت کشور زمین بودنی ها را در آن جام نمایان کند. ولی اثری از بیژن نشان نداد. جام را به سرزمین توران و گرگ ساران معطوف داشت و بیژن را دید که در چاهی در بند است و دختری از نژاد کیان بر سر آن چاه. آنگاه به گیو مژده زنده بودن بیژن را داد و جهان پهلوان رستم دستان را احضار و او را مامور کرد که بیژن را از چاه نجات دهد. شاه پیروز بخت نامه ای به تهمتن دوران رستم دستان نوشت و آن را به گیو داد که در زابلستان به رستم رساند و او را پیش شاه آورد. گیو با عجله به سیستان می آید و جریان را به رستم می گوید و او را با خود به درگاه شاه می آورد و چون رستم به خدمت کیخسرو می رسد از رستم چاره خواست. رستم اظهار داشت که این کار با جنگ میسر نمی شود و باید تدبیری دیگر اندیشید. سپس تصمیم می گیرد که به صورت بازرگان تغییر قیافه داده به طرف توران حرکت کند. این تصمیم را به مرحله عمل می گذارد و به توران مـی رود و در آن جـا بـه هـر کس می رسد هدیه می دهد، به خصوص به پیران، وزیر افراسیاب، و او هم اجازه می دهد که رستم مال التجاره خود را به معرض فروش بگذارد. از آمدن تجار ایرانی به توران، منیژه آگاه می شـود. خـود را بـا شتاب بـه رستم می رساند و احوال می پرسد. رستم در اول با تندی با منیژه برخورد می کند و او را می راند. منیژه می گوید:
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب
برای یکی بیژن شوربخت
فتادم زتاج و فتادم ز تخت

رستم مرغی بریان کرده به منیژه می دهد و انگشتر خود پنهان در دل مرغ بریان می گذارد. منیژه آن غذا را در بن چاه به بیژن می رساند. بیژن هنگام تناول مرغ انگشتر رستم را یافته متوجه می شود که رستم برای نجات او آمده است. از شادی فریاد برمی آورد که منیژه متوجه می شود و جریان را می پرسد. یکی از خصوصیات این داستان رازداری بانوان است که بیژن با آن همه فداکاری منیژه باز هم به او اطمینان نداشت چه اطمینان نداشتن به زن در آن دوره امری معمول بوده چنان که متاسفانه در این عصر و زمان هم این قضاوت باقی است. پس از اطمینان از کتمان داشتن راز، منیژه را خبر می کند و منیژه هم شاد می شود و از سر چاه دوباره پیش رستم می آید. تهمتن متوجه می شود که بیژن همه خبرها را به منیژه داده رستم با منیژه مشورت کـرده قـرار می گذارند که دو روز دیگر آتشی بر سر چاه بیژن به نشانه روشن کنند تا بدین وسیله مکان او معین گردد و ترتیب نجات بیژن داده شود. منیژه به گفته رستم عمل می کند و رستم به نشانه بر سر چاه بیژن می آید و سنگ اکوان دیو را با یک دست برداشته و به دور می اندازد و بیژن را با کمند از چاه نجات می دهد. رستم از بیژن تعهد می گیرد که گرگین را ببخشد و بیژن به خواهش رستم قبول می کند. آنگاه دست بیژن را باز نموده لباس رزم بر تن او می کند و با سایر دلاوران و پهلوانان خود را به سپاه توران می زنند و آنها را تار و مار نموده به سوی ایران حرکت می کنند.
کیخسرو دستور عروسی خاله خود را (منیژه) با بیژن می دهد:
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زرش بوم
یکی تاج و ده بدرد دینار نیز
پرستنده و فرش و هر گونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته
به بر پیش دخت روان کاسته
به رنجش مفرسای و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را بروی
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن برین گردش روزگار

منیژه زنی است عاشق پیشه و فداکار با آن که این زن از کشور توران است در عشق او پیشگام می شود و برای این که معشوق از او دور نشود و فقط به او تعلق داشته باشد به هر وسیله چنگ می زند. او تاب دوری معشوق را ندارد بی خبر از عواقب کار خود داروی بیهوشی در شراب ریخت و به بیژن داد و او را به کاخ خود در توران برد.

پس از آگاهی افراسیاب و به زندان افکندن بیژن منیژه از تمام مزایای شاهی خلع می گردد مثل یک زن فقیر و عاشق پیشه گرد چاه زندان معشوق می گردد و برای این که بیژن از گرسنگی نمیرد غذایی از هر طرف به دست آورده از سوراخ سنگ به داخل چاه می ریزد.

علاوه بر این زحمات به سرزنش پدر خود که چرا او دختر شده و پسر نیست دچار می شود. این زن هنگام برخورد با رستم که برای نجات بیژن به توران آمده بـود بـا خشونـت روبرو می شود و تمام آن ها را تحمل می کند رستم پس از شنیدن داستان بدبختی منیژه به او لطف می کند و از او معذرت می خواهد و دلجـویی می نماید و با کمک منیژه رستم موفق به نجات بیژن می گردد.

نگاه کنید عشق آتشین و پاک یک زن و پایداری در وفاداری باعث می شود که بر همه گرفتاری ها فایق آید و سرانجام نیکویی به بار آید.

Loading Facebook Comments ...