همین یکشنبه 18 دسامبر در سراسر کانادا پیچید

یک داستان واقعی برای ایام کریسمس شما

پ پ پ

مرد نیوفاندلندی دو دختری را که 65 سال پیش از آتش نجات داده بود ماه گذشته در همسایگی خود یافت!

چه بسیار قهرمانانی که در اطراف ما زندگی می کنند اما اصلن خود را قهرمان نمی دانند! آنها آنچه را که از نظر دیگران قهرمانی است، انجام وظیفه می دانند.

داستان واقعی «کیپ» هفتاد و هفت ساله که همین یکشنبه 18 دسامبر توسط خبرگزاری کندین پرس به سراسر کانادا و جهان مخابره شد، شاهدی است بر این ادعا!



آگهی

بگذارید از همین اسم عجیب شروع کنیم، نامی که شاید شما هم مثل من تاکنون هرگز نشنیده بودید. اسم قهرمان داستان واقعی ما ادوارد کیپ مالون است Edward Kip Malone.

لقب کیپ را به خاطر حس چشایی قوی او در تشخیص طعم ماهی دودی Kippered Herring به او داده اند.

کیپ بعد از چهل سال کار کردن در انتاریو، در همین فصل پاییزی که چهارشنبه 21 دسامبر جایش را به زمستان داد، به جنوب خلیج کانسپشن Conception Bay South در استان نیوفاندلند و لابرادور بازگشت تا ایام بازنشستگی را آنجا در نیم ساعتی شهر محل تولدش سنت جانز سپری کند.

و چه تصمیم خوش فرجامی!
هنوز ده روز بیشتر از اسباب کشی به خانه جدیدشان نگذشته بود که درِ خانه خانواده کیپ مالون نواخته شد. همسایه بغلی شان مارگرت فولر Margaret Fowler بود؛ پاکتی ماهی یخزده برایشان آورده بود تا بهشان خوشامد بگوید. در جریان این ملاقات کیپ دریافت او و مارگرت فولر هر دو بچه یک محله بوده اند در سنت جانز.

کیپ خاطره ای بس شنیدنی از خیابانی که در آن بزرگ شده بود داشت:
روز بیستم دسامبر سال 1951، مادر کیپ 12 ساله او را به فروشگاه فرستاد تا کمی کره بخرد.

کیپ روانه می شود، از جلوی ردیفی از خانه هایی که «خونه سـه طبقـه هـای مقوایی» می خواندشان، در حال عبور است که ناگهان فریاد ملتمسانه ای از بالای سرش می شنود: «بچه هامو نجات بدین!»

!”Save The Children”

کیپ فریاد آن زن از طبقه بالای خانه ای که پر از دود و آتش بود را خوب به خاطر دارد.

کیپ به سرعت از پله ها به بالا می دود و تا می آید دختر بچه 5 ساله وحشت زده را به زیر بغل بزند تا نجاتش دهد، دخترک از ترک خانه بدون خواهرش خودداری می کند. کیپ به میان دود مـی دود و داخـل اتاق دیگری می شود و آنجا دستش را به زیر تختخواب می برد تا دختر کوچکتر که سه سال بیشتر نداشت را بیرون بکشد. دخترک از وحشت به زیر تخت پناه برده بود!

کیپ به سرعت هر دو خواهر را با خود به پایین می کشد.

و وقتی به خانه برمی گردد در جواب غرهای مادر که چرا برای یه کار ساده این همه طول داده، به زبان می آید و شرح ماجرا را به او می گوید.

***

کیپ مالون می گوید به مدت 65 سال پایان این داستان واقعی را نمی دانست. کیپ در مصاحبه تلفنی با ادینا برسج گزارشگر کندین پرس می گوید:
«همیشه برایم معما بود که چه بر سر آنها آمده، دیگر هرگز آنها را ندیدم.»

مارگرت فولر هم در مصاحبــه جداگانه ای می گوید با شنیدن ماجرا از زبان کیپ، از جایش می پرد، آغوشش را بـه سوی کیپ می گشاید و دستش را می فشرد، و به کیپ می گوید: «من آن دختر کوچولو هستم. اگر تو نبودی، من امروز اینجا نبودم.»

مارگرت فولر اینک در 70 سالگی دارای چهار فرزند و شش نوه است. مارگرت با تصور اینکه پسری درست به سن نوه 12 ساله اش سبب شد که او حالا زنده باشد، وگرنه الان از هیچ یک از این مواهب برخوردار نبود، به زیر گریه می زند.

هم مارگرت و هم خواهرش باربارا ارل Barbara Earle ـ همان دختر سه ساله ای که از آتش به زیر تخت پناه برده بود ـ هر دو یافتن کیپ را «اراده غیبی مقدس» می دانند.

هم مارگرت و هم باربارا خاطره ناچیزی از آن آتش سوزی به یاد دارند. باربارا می گوید: «اگر این پسر کوچولوی شگفت انگیز آن روز جان خودش را به خطر نمی انداخت، من این زندگی شگفت انگیز امروزم را نداشتم.» باربارا هم دو نوه دارد.

مارگرت دلخور از آن است که چرا داستان شجاعت کیپ برای این همه سال ناگفته مانده، اما خوشحال است که کیپ بالاخره پایانی را که دنبالش بود برای این داستان واقعی پیدا کرده.

اما کیپ، بدون معطلی با «قهرمان» دانستن خود مخالفت می کند و می گوید:
«فکر می کنند من به خاطر کاری که کرده ام قهـرمـانـم، ولـی مـن اصلـن اینطور فکر نمی کنم. فکر می کنم کاری را کردم که باید می کردم… بخش شیرین داستان این است که این دو خواهر زندگی خوبی در کنار خانواده های خودشان دارند.»

Loading Facebook Comments ...